لافکادیو

یک نام نیست؛ یک سرنوشت است.

لافکادیو

یک نام نیست؛ یک سرنوشت است.

آدما کم‌کم که بزرگ میشن دوباره مثه بچگی‌هاشون از تاریکی می‌ترسن. از شب می‌ترسن. از تنها موندن می‌ترسن. از ساعت دو به بعد و سکوت ترسناکش می‌ترسن. از اینکه صدای نفس هیچ‌کسی موقع خوابیدن به گوش‌شون نیاد می‌ترسن. بعد تا آخرین لحظه‌های بیداری دلشون می‌خواد یکی کنارشون باشه. چنگ می‌زنن به هر راه ارتباطی که یکی رو کنارشون نگه می‌داره. به آخرین آی‌دی‌های آنلاین تلگرام‌شون زل می‌زنن. می‌رن سراغ صفحه وبلاگ‌های به روزه شده بیان. هر چند دقیقه صفحه اینستاگرام و مدیریت بیان‌شون رو رفرش می‌کنن. فکر کنم آدما دقیقا به خاطر همون دلایل بچگی‌شون که می‌رفتن سراغ مامانا، آره به خاطر همون دلایل ازدواج می‌کنن. فقط چون دیگه روشون نمیشه برن پیش مامانشون بخوابن یه آدم تنهای ترسیده مثل خودشون رو پیدا می‌کنن. همین.

  • ۲۰ اسفند ۹۵ ، ۰۲:۰۶
  • لافکادیو

درس‌خوان بودم ولی رفرنس‌ها نایاب بود

سال‌ها مشروطی رشته‌ی موهایت شدم  

  • ۱۹ اسفند ۹۵ ، ۱۳:۵۲
  • لافکادیو

همیشه عاشق معلم‌هایی بودم که کل درس جلسه رو روی تخته می‌نوشتن و می‌شد با یه نگاه فهمید امروز قراره چی یاد بگیریم. معلمی کار سختیه. چندین و چند سلیقه‌ی مختلف تو یه فضای کوچیک دور هم جمع می‌شن. استعدادها مختلفه، توانایی‌ها متفاوته و حتی هر دانش‌آموز برای خودش شیوه‌های خاصی برای آموزش نیاز داره. خیلی سخته که بتونی برای تمام این افراد یه روش مناسب پیدا کنی که بیشترین بازده رو داشته باشه. امروز وقتی داشتن امتحان میان ترم رو جواب می‌دادن طرح درس رو کامل رو تخته نوشتم. بچه‌ها این روزها خیلی از دست یادگیری از طریق تدریس فراری‌اند. حق هم دارند. دیگه کم‌کم دوران این یادگیری‌های جبری باید به سر برسه. هر آدمی باید با روش مناسب خودش آموزش ببینه و نیاز به حضور فیزیکی تو یه محل برای آموزش دیدن باید فقط تو کتاب‌های تاریخ به یادگار بمونه. 

  • ۱۷ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۳۱
  • لافکادیو

تو وقتی گرسنه‌ای غذا می‌خوای. اگه یکی بیاد بهت صدتا رانیتیدین هم بده که بیا بخور این زخم معده رو خوب می‌کنه و بذار معده‌ات اذیت نکنه! تو میگی مرتیکه من گشنه‌ام تو داری آلومینیوم ام جی میدی به من؟ قضیه تهش به اینجا میرسه که شاه لخته اما کسی هم نمی‌تونه حرف بزنه.

  • ۱۶ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۱۰
  • لافکادیو

بمیرید بمیرید به پیش شه زیبا/ بر شاه چو مردید همه شاه و شهیرید 

  • ۰۹ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۳۷
  • لافکادیو

پاییز که رفتم تو این مدرسه یه دوست قدیمی بعد یه سال دوباره ازم سراغ گرفت. گفت یه کار تو صدا و سیما هست که می‌تونی دوباره شروع کنی. بهش گفتم میشه فکر کنم بهت زنگ بزنم و همون لحظه می‌دونستم جوابم منفیه. رویاهام دوباره از ناخودآگاهم اومده بودن بیرون و می‌گفتن دنبال‌مون کن. پیدامون کن. برای داشتن‌مون تلاش کن. می‌تونستم همون هفته اول مدرسه رو رها کنم. کتاب داستان مک کی و اصول فیملنامه سیدفیلد رو از قفسه خاک خورده سینمایی کتابخونه‌ام بکشم بیرون و دوباره شروع کنم.

  • ۰۱ اسفند ۹۵ ، ۲۱:۳۹
  • لافکادیو

همیشه اینجوریه. یه آدم بی‌فامیل، بی‌ستاره عین من، از یه چیز با ارزش دختره، عین سند، پول، یه تیکه زمین یا هر چیز دیگه‌اش میگذره بهش میده، دختره هم ازش تشکر می‌کنه اشک می‌ریزه، بعد یارو بی‌فامیله سوار موتورش میشه میره.

  • ۳۰ بهمن ۹۵ ، ۰۰:۵۳
  • لافکادیو

دلم می‌خواست من همان مرد چهارشانه رویاهایت بودم. همان که از جای دوری آمده است. در شهر شما کسی را نمی‌شناسد. دست‌های بزرگی دارد و هر روز با تبر و تیشه‌اش به جنگل می‌رود. شب‌ها پشت هامرش چندین درخت را بار می‌زند و یک دستش را از شیشه ماشین بیرون انداخته و به شهر باز می‌گردد.

  • ۲۸ بهمن ۹۵ ، ۲۰:۴۷
  • لافکادیو

معلم کلاس بودن یک مزیت داشته باشه اینه که شما می‌تونین کاملا در جامعه‌ی ایزوله شده‌ی کلاس منطق‌های جهان بیرون رو دستکاری و از نو پایه ریزی کنید. قرار شد اگر پرسپولیس برد بچه‌های پرسپولیسی که تعدادشون هم خیلی زیاد است دوشنبه شیرینی بیاورند برای کارگاه مکانیک.

  • ۲۴ بهمن ۹۵ ، ۱۹:۱۶
  • لافکادیو

دلبر بالانشین شده رفته منطقه یک. حالا من از اینجا چطوری باید برم دلبرو بردارم بیارم؟

+ با تشکر از آرزو که کوچه‌شون رو برام پیدا کرد. اون تابلو رو هم خودم امروز اونجا نصب کردم. لطفا پارک نکنید. اَه! دلبر دست فرمونش خوب نیس زیاد. سختش میشه. ترافیک ایجاد نکنید تو کوچه‌ی دلبر ما خلاصه. آقا حرکت کن. پراید نقره‌ای به شماره شهربانی... حرکت کن آقا...

  • ۲۳ بهمن ۹۵ ، ۱۸:۳۷
  • لافکادیو