لافکادیو

یک نام نیست؛ یک سرنوشت است.

لافکادیو

یک نام نیست؛ یک سرنوشت است.

بهترین غذا تو دلبرترین شهر ایران هم بهت نمیچسبه وقتی دلبر نباشه...

  • ۱۹ مهر ۹۷ ، ۲۰:۵۷
  • لافکادیو

غلط است هر که گوید که به دل رَهَست دل را!

دلِ من زِ غصه خون شد دلِ او خبر ندارد...

                                                                آقا وحشی بافقی

 

  • ۱۴ مهر ۹۷ ، ۲۰:۲۴
  • لافکادیو

یک روز که امروز نیست داستان این آشنایی را با کلمات کلیدی پایین می‌نویسم:

#بیمه # شعبه 18 #یوسف‌آباد #پارک ساعی #کباب تابه‌ای #ظرف غذای لیمون #ناهار #پارک ملت #تنهایی؟ #پاستیل # متروی چهارراه ولیعصر #دختر فروشنده # معدل 19.74 #دخترعموی امین #تمومش کن! #آب طالبی بستنی # راند دو #تمومش کن احمق! #طبقه چهارم #خورشت کرفس و آش و سوپ و دلمه با هم؟ #ولیعصر #تفلیس #تفلیس گرجستان؟ #تنهایی؟ #شما؟ #مهم نیست؟ #تصادف #اتوبان خرازی #فلاشر #فریاد لعنت به تو #گریه #لنگ و لگد انداختن و نشستن روی کاپوت ماشین #برنامه‌ریزی دقیق و منظم پیمودن نیمی از راه است؟ #عشق و عاشقی برای قصه‌هاست! #باج نده #کم آوردم #می‌خواستم آنقدر بنویسم که دلبر از پشت کلمه‌هایم آفریده شود! #نشد! #من خدا نیستم.

شاید هم ننویسم.  

  • ۱۳ مهر ۹۷ ، ۱۱:۴۱
  • لافکادیو

صدای لافکادیو

به اینی که به من گفته تو صدات مثل گوینده‌هاست چی باید بگم؟

+ هندسه نااقلیدسی رو تو یه نشست خوندم. نتونستم برگردم و حتی چند غلط لحن و بیانم رو اصلاح کنم. دوباره خوندنش امکان‌پذیر نبود...

  • ۰۶ مهر ۹۷ ، ۲۳:۱۱
  • لافکادیو

بهم می‌گفت استاد. نمی‌دونم چرا. ولی از روز اول که صدام کرد استاد نشد بهش بگم استاد برای دانشگاهه. شما بگی آقای لافکادیو هم کافیه. همون شد که من شدم استاد. بسکتبال دوست داشت. قدش رو که نگاه میکردی و جثه‌اش رو نسبت به بچه‌های هم سن و سالش خیلی ریزتر بود. مثل بچگی‌های خودم. ولی می‌رفت تو تیم‌های مختلف بازی می‌کرد. تست می‌داد و رویاش بسکتبالیست شدن بود. وقتی اولین بار بهم گفت که بسکتبال بازی می‌کنه خیلی جلوی خودم رو نگه داشتم که بهش نگم با این قدت؟ آخه می‌دونی ما تو جغرافیایی بزرگ شدیم که حتی اگه معلم هم شده باشی نگاه‌مون مثل باقی جامعه هنوز رو کمبودای آدماست. با افشین من یاد گرفتم به بچه‌ها تو انتخاباشون احترام بذارم و فقط تشویق‌شون کنم. مادرش هم فرهنگی بود. بازنشسته. آخرین جلسه کلاسمون بود. از همون اولین لحظه که اومد سرکلاس با اون چهره معصوم و دوست داشتنیش گفت استاد فردا هم که مدرسه‌ها شروع میشه... خندیدم و گفتم عجب. بهت نمیخوره از مدرسه بدت بیاد. گفت همه بدشون میاد. گفتم آره راس میگی. ولی من بدم نمی‌اومد. گفت خب شما معلومه الان معلم شدین اون موقع هم دوست داشتین دیگه. گفت دیشب به یه چیزی فکر کردم استاد بگمش؟ گفتم بگو. گفت بیام پای تخته بنویسمش؟ گفتم بیا. اینم ماژیک. اومد نوشت. خندیدیم. اولین شاگرد خصوصیم تو اون مدرسه بود. هم پایه هشتم رو کار کردیم. همه پایه نهم رو تا یه جایی جلو بردیم. گفتم سین‌اش رو جا انداختی که افشین؟ گفت ا راست میگین. یه کم با دستش سرش رو خاروند و فکر کرد و گفت س مثل سردرد... خندیدم و گفتم وایسا همونجا بیام یه عکس بگیرم ازت سندی بشه برای آینده که چه فکرایی در مورد مدرسه داشتی. گفت استاد نه نگیرید. گفتم دیگه فایده نداره. جلوی صورتش رو گرفت که مثلا نادم و پشیمان بودنش رو نشون بده. گفتم فایده نداره و بعد عکس کلی خندیدیم دوباره.

امسال مدرسه نیستم. دلم تنگشه؟ آره. دوست دارم برگردم و امید و آرزو و رویا داشتن رو تزریق کنم تو کله کوچیک اون دانش آموزایی که امشب غمگین از تموم شدن تعطیلات خوابشون نمیبره؟ آره. ولی حقیقتش من از اون دسته آدما نیستم که بتونم یه سیستم معیوب رو تحمل کنم. من نمی‌تونم قبول کنم که وقتی میشه با یه هزینه کم و با یه ذره نگاه درست به مساله کل ماجرا رو عوض کرد چرا باید چهل سال یه جور و یه شکل حرکت کنیم و از هیچ سیستم دیگه‌ای هم حاضر نباشیم الگو بگیریم. امروز به اول مهر که فکر می‌کردم یاد افشین افتادم. یاد اینکه چقدر بچه‌هامون بچگی‌شون رو تو مدرسه‌های ما از دست دادن و چیزی بدست نیاوردن. چقدر بچه‌هامون جوونی‌شون رو تو دانشگاه از دست دادن و چیزی بدست نیاوردن. چقدر زندگی فردا با خوردن زنگ مدرسه‌ها شروع به تلف شدن می‌کنه. چه افشین‌هایی که دیگه نمی‌تونن برن تمرین بسکتبال و رویای بسکتبالیست شدن‌شون تو نظام آموزشی پوسیده ما از بین میره...چه زمان‌های ارزشمندی که از دست میرن...

  • ۳۰ شهریور ۹۷ ، ۱۹:۱۵
  • لافکادیو

صبح پاشدم برای خودم خیلی لاکچری شیر داغ کردم. بعد یه لاته حسابی درست کردم و به خودم قبولوندم که همونقدر که واقعا باید باشه لاته است. بعد زیر گواهینامه باریستا بودن خودم رو یه امضای دیگه زدم و گفتم یه روز اگه واقعا بدبخت شدم میرم و کافه می‌زنم! نشستم و کتاب باربارا تیگر و پائول تیگر به اسم شغل مناسب شما رو باز کردم. از دیروز دارم ورقش می‌زنم. همون جریان آزمون MBTI و تحلیل‌های مربوط به اونه. اگه آزمون MBTI رو تا الان انجام ندادید می‌تونید برید روی این سایت و رایگان انجامش بدید. اگه می‌خواید یه کم تخصصی‌تر باهاتون برخورد بشه می‌تونید برید اینجا و یه کم هزینه کنید تا خلاصه تحلیل شخصیتی‌تون رو هم بهتون بدن. حتی بهتون زنگ بزنن و باهاتون درد و دل کنن ک چه شخصیت مزخرفی داری تو! رفتم دیدم هزینه‌اش رو زیاد کردن امکان آزمون آنلاین رو هم برداشتن و فقط باید تو کارگاه شرکت کنید تا بذارن آزمون بدین. دوست نداشتم کارشون رو. معرفیش نکردم! من هر دوتا رو انجام دادم چند سال پیش. نتیجه هر دو هم یکسان بود. اما امسال دوباره نشستم آزمون MBTI رو زدم و با تعجب زیاد دیدم که یکی از وجه‌های شخصیتی‌ام عوض شده. یعنی تمایلم از احساسی بودن به منطقی بودن نزدیک شده. وقتی نتیجه رو دیدم اول خواستم مقاومت کنم که حتما حوصله نداشتم و نمیشه اینطوری که! مگه آدما عوض میشن؟ بعد یه کم بیشتر فکر کردم و دیدم آره! آدما عوض میشن. من عوض شدم. من از سه سال پیش تا الان تو تصمیم‌هام فرق کردم. نمی‌دونم چقدر میشه گفت این به خاطر اتفاقاتیه که این مدت برام افتاده. اما یه کم ترس برم داشت. رفتم نشستم گفتم نقشه رستوران کنار دریا که هنوز یادمه. اون برنامه تولدش. اون برنامه مسافرت وسط هفته. اون برنامه شب نشینی‌هامون. فیلم دیدن‌ها. بازی‌های دو نفره نوشتنی‌مون. نامه‌های آخر هفته‌هامون. همه رو هی تند تند مرور کردم و آخرش نشستم و گفتم آخیش. اینا که یادم هست. پس چطوری من عوض شدم؟ گفتم نکنه یه روزی برسه که من اونقدری که باید نتونم دوستش داشته باشم؟ که یه روزی برسه که ببینم شدم از این آدم‌های خشک و برنامه‌ریزی شده که از روی وظیفه برای روز تولدش گل میخرن و کادو رو هم به همکار خانمشون میگن که چی باشه. بعد یاد اون پست این دنیا دنیای نامردهاست افتادم و باز حسرت خوردم که چرا من این همه خواننده دارم -یه کم خودم رو تحویل گرفتم آره-  و هیچ کس زحمت خوندن اون پست رو به خودش نداد؟ و باز بگم عیب نداره مدارا کن مدارا... و یادم بیاد که آره نشونه‌هاش اونجا بود دیگه. یه کم باز بترسم از روزهایی که داره میاد. کتاب رو بگیرم دستم و حواسم رو از روزهایی که داره میاد پرت کنم. بعد لاته رو سر بکشم و ببینم بیشتر شبیه کاپوچینو شده و به خودم بگم باید کفش رو می‌گرفتم. مثل زندگی که وقتی کفش رو بگیری می‌تونی لاته واقعیت رو سر بکشی...

  • ۳۰ شهریور ۹۷ ، ۱۱:۳۱
  • لافکادیو

توی سریال چطور با مادرتان آشنا شدم یه قسمتی هست که تد و همسرش تو رستورانی که اولین بار همدیگه رو دیدن نشستن و دارن سالگرد آشنایی‌شون رو جشن می‌گیرن. بعد تد شروع می‌کنه یه قصه‌ای بگه که یه دفعه تریسی میگه این همونه که فلانی تهش اینطوری کرد؟ بعد تد میگه آره. می‌خندن و یه چند دقه بعد تریسی میگه یادته اون دوستم رو که... که تد میگه همون که آخرش اونطوری شد؟ بعد می‌بینن هر قصه‌ای که برای همدیگه می‌خوان تعریف کنن تکراری شده. اول وحشت می‌کنن. وحشت از اینکه دیگه چیز جدیدی برای همدیگه ندارن. ولی بعد چند دقه می‌خندن و خوشحال میشن که به همچین نقطه‌ای رسیدن که هر نشونه‌ای هر اشاره‌ای از همدیگه رو کامل می‌فهمن. بعد دیدن اون قسمت همیشه با خودم فکر کردم میشه یه روزی منم با یه نفر به اینجا برسم که همه خاطراتم رو بدونه و هربار که با لباسای ست کرده میریم مهمونی و من میخوام تو جمع خاطرات سربازیم رو تعریف کنم یه گوشه وایسه و نگاه کنه و پیش خودش بگه باز پیازداغش رو زیاد کرد...

  • ۲۹ شهریور ۹۷ ، ۱۴:۵۸
  • لافکادیو

تو چه می‌دونی توی مغز من چی می‌گذره؟ هان؟ تو چه میدونی من چندتا جنگ جهانی تو این کله بی صاحاب مونده راه انداختم و چندتا نرماندی از سر گذروندم؟ تو چه میدونی چندبار وسط خواب و بیداری شبا به خودم گفتم چرا من هر بار میگردم و میگردم تهش میرم سراغ دخترایی که تو زندگی من اشتباهی‌ان. که اونی که باید باشن نیستن؟ که هر کدومشون یه ماجرایی دارن. به قول اون فیلمه چرا من هی میرم سراغ کامپلیکیتد گرل؟ چرا یه دختر سرراست سر راهم سبز نمیشه هان؟

  • ۲۷ شهریور ۹۷ ، ۲۱:۴۰
  • لافکادیو

سیم‌پیچی کار سختیه. یه تعمیرات لوازم خانگی بچگی تو محل ما بود. هنوزم هست. همیشه می‌گفت سیم‌پیچی رو درست یاد بگیرم نونم تو روغنه. اون وقتا هر کسی نمی‌تونست سیم‌پیچی جاروبرقی و کولر و دینام و اینها رو انجام بده. اینم تازه کار بود. هر موتوری رو که سیم‌پیچی می‌کرد دو روز بعدش میدیدیم یکی اومده دم ظهر جلوی مغازه‌اش هی به شیشه میزنه. خسته که می‌شد از ما که اونور خیابون بودیم می‌پرسید میدونی خونه‌اش کجاست؟ اون زمان هنوز موبایل نیومده بود که هر کسی شماره‌اش رو بزنه پشت شیشه. ما هم می‌گفتیم همون بالاس. مغازه برای باباش بود. ولی از پسر خودش اجاره می‌گرفت. خونه‌شون بالاسر مغازه بود. درش هم تو کوچه کناری اولین در. طرف می‌رفت در رو می‌زد و همین که حسین می‌اومد تو چارچوب دعوا شروع میشد. بعدها یه کم دستش تو تعمیرات راه افتاد و دیگه کمتر دعوا شد جلوی مغازه‌اش. یادمه چندتا از جوونای نااهل محل برو و بیا تو مغازه‌اش پیدا کردن. اولش می‌گفتن و می‌خندیدن و با پراید حسین می‌رفتن مسافرت اینور اونور. ما هم که بچه بودیم نگاه می‌کردیم و می‌گفتیم خوش به حال حسین. بعدها کم کم رفت سراغ دود و دم و دیگه دست و دلش به کار نمی‌رفت. یه بار یکی از همسایه‌ها گفت سر خیابون که داشته می‌رفته ماشینش خاموش میشه. بنزین تموم می‌کنه. انقدر پول به مواد داده بوده که دیگه پول نداشته بره بنزین بخره و ماشین رو همونجا ول میکنه میره. بعد چند ساعت داداشش میاد و ماشین رو بنزین میریزه میاره جلوی خونه.  چند سالی چون معتاد و لاغر شده بود بچه‌های هم سن و سال من بهش تو محل می‌گفتن حسین چروک. آخرش برادراش اومدن گرفتن بردنش ترکش دادن. اون وقتا هنوز موادا صنعتی نشده بود. میشد آدما رو نجات داد. میشد یکی رو برگردوند. چند وقی گذشت تا اینکه ازدواج کرد. ازدواجش به چند ماه نکشید که تموم شد. حسین ساده بود. زیاد درکی از زن‌ها نداشت. زنه طلاقش رو گرفت و رفت. بعد اون حسین خیلی تو لک خودش بود. تو مغازه یه کامپیوتر داشت. اون زمانا هر کسی کامپیوتر نداشت. از این مانیتورهای سی‌آر‌تی بزرگ گذاشته بود رو میزش. می‌نشست تو مغازه و ساعت‌ها بیرون نمی‌اومد. مشتری هم نداشت. دیگه حتی تو مغازه‌اش دعوا هم نمی‌شد. پاکت جاروبرقی می‌فروخت، پوشال کولر و چیزایی که آدما سرش دعوا نمی‌کنن. دیگه سیم‌پیچی انجام نمی‌داد. فکر کنم سیم پیچیدن رو گذاشت کنار. یه جوری شده بود انگاری خودش هم نیم‌سوز شده بود. پرایدش رو فروخت و مغازه‌اش تقریبا خالی خالی بود. حسین سیم پیچی بلد نبود. نه واسه موتورهای نیم سوخته. نه. سیم‌پیچی دل نیم‌سوخته خودش رو میگم. سیم‌پیچی هنر سختیه. چه بخوای یه جاروبرقی و کولر و موتور رو سرپا کنی چه کار کار دلی باشه که احساساتش نیم بند شده و دیگه به هر چیزی تعلق و تمایل نشون نمیده. دیگه نمی‌تونه عاشق بشه. بند کنه به دل یکی و به قول روباه تو شازده کوچولو طوری بشه که دیگه نتونه چیزی رو برای خودش اهلی کنه. حوصله‌اش رو از دست بده و اون وقت بی‌دوست بمونه...

+ اگر برای ابد هوای دیدن تو نیفتد از سر من چه کنم؟

++ تقدیم به نازنین. تولدت مبارک رفیق.

  • ۲۶ شهریور ۹۷ ، ۲۰:۱۰
  • لافکادیو

انقدر حرفامون گل انداخته بود که با اینکه هردوتامون خسته شده بودیم نمی‌خواستم بحث‌مون تموم شه. گفتم بریم بستنی بزنیم؟ گفت بریم. رفتیم آوازه بستنی خوردیم. دوباره برگشتنی حرف زدیم و تهش کلی خندیدیم. گفت لافکادیو بیا دخترعموی منو بگیر. دختر خوبیه. یه بار  عقد کرده اما هنوز دختره و خیلی حیفه. گفتم حیفه اگه دختر خوبیه زندگیش با من تباه بشه. بعد یه کم در مورد خودش حرف زدیم و تهش کلی به ماجراهایی که از سر گذرونده بودیم خندیدیم. ساعت نزدیک دو بود که راه افتادم سمت خونه.

  • ۲۳ شهریور ۹۷ ، ۱۹:۱۷
  • لافکادیو