لافکادیو

یک نام نیست؛ یک سرنوشت است.

لافکادیو

یک نام نیست؛ یک سرنوشت است.

راه که افتادم برم ترمینال تو اسنپ داشتم با خودم فکر می‌کردم که عنوان پست قبلی رو عوض کنم. هی فکر کردم دیدم باید می‌ذاشتمش "پیکر گم شده" که هم معنای آدم گمشده بده هم معنای بخشی از منظومه نظامی که نوشته نشده. بعد گفتم ولش کن. سخت نگیر که یه دفعه راننده شروع کرد از این گفت که فهمیدی یه کم دیر اومدم؟ داشتم چایی می‌خوردم. می‌دونی من خیلی راستگو‌ ام. خواستم نگی که دیر کرد و دروغ گفت. راستی ازدواج کردی؟ یه نه قاطع گفتم که ولم کنه که جواب داد البته خوب کاری کردی. الان دیگه بخوای بری خواستگاری باید بری دختر بخری. یعنی قشنگ یه دویست تومنی باید ته جیبت باشه تا بری جلو. گفتم خداروشکر همچین پولی هم ندارم. باز ادامه داد که البته خانوم من اینطوری نبود و فلان و بهمان و.... دیگه کلا یادم رفت قرار بود اسم پست رو عوض کنم. تو کرمانشاه به راننده آژانس گفتم حالا راستی راستی فرهاد اون کوه رو کنده؟ نگام کرد و گفت: نمی‌دونم ولی میگن که کنده. گفتم مگه نمی‌دونست که سر کار بوده؟ واسه چی همچین کاری کرده؟ گفت: می‌دونسته اتفاقا. آدم عاشق اینطوریه دیگه. می‌دونه معشوق سرکارش گذاشته ولی حتی نمی‌خواد بذاره معشوق بفهمه که اون فهمیده سرکارش گذاشته تا مبادا دلش یه ذره بشکنه. بعدش گفت البته دیگه اون دوران گذشت. الان یه نوتیفیکیشن بی‌موقع یه زندگی رو از هم می‌پاشونه. همین‌طوری زل زدم به عاشقی که روبروم توی کوه داشت بهم پوزخند می‌زد و تو دلم گفتم خوب شد نیومدی.

  • ۲۰ اسفند ۹۷ ، ۲۰:۲۹
  • لافکادیو

کوله‌ام رو جمع کردم که برم کرمانشاه... دلم گرفته از غروبی... نمی‌دونم چرا... شب با خودم فکر می‌کردم که الان باید یکی بود که هی پیام می‌داد و می‌گفت می‌خوای برسونمت تا ترمینال؟ باید یکی بود که وسایلم رو جمع می‌کرد و قایمکی تو کوله‌ زهوار در‌رفته‌ام چند تا خوراکی می‌ذاشت و توی راه پیام می‌داد که از جیب بغلی بردار بخور ضعف نکنی... باید یکی بود که دلش گوشه اتاقش تنگ می‌شد برای نبودنم. برای رفتنم. باید یکی بود که گوشه ذهنم درگیرش بود و گوشه ذهنش درگیرم بود. ولی هیچ‌کسی نیست. اون یکی که باید باشه نیست. مسافری شدم که پشتش کسی آب نمی‌ریزه... برگشتنش یا برنگشتنش چندان مهم نیست... مسافری که کسی جایی منتظرش نباشه معلوم نیست وقتی رفت برگرده... قصه ما قصه عجیبی شده... باید تو اون قدیم‌ها گیر افتاده باشیم... جایی وسط تاریخ... انگار نویسنده یادش رفته قصه ما رو بنویسه... انگار از یه جایی از پشت میزش یا توی حجره‌اش بلند شده خودکار یا قلم و دواتش رو کنار گذاشته و زده بیرون... رفته و رفته و رفته و هیچ‌وقت هم برنگشته... داستان ما هم نیمه‌کاره مونده... شاید ما قصه هشتم هفت پیکر نظامی بودیم.. قصه‌ای که هیچ‌وقت کامل نشد و ما سرگردون وسط سرنوشت نامعلوم نویسنده‌ داستان‌مون گیر افتادیم...

  • ۱۸ اسفند ۹۷ ، ۲۲:۴۲
  • لافکادیو

اولین کلاسم تو مدرسه با همچین دانش‌آموزایی بود. البته مصمم‌تر و جدی‌تر از این‌ها. هنوزم که هنوزه گاه و بیگاه بهم پیام میدن و اشکم رو درمیارن. دلم براشون تنگ شده. بعد مدت‌ها این فیلمی بود که تمام طول فیلم داشتم گریه می‌کردم. امسال سال آخرشون تو اون مدرسه است. کاش بشه برم ببینم‌شون. درست نه ماه و خورده‌ای میشه که شب و روز از خودم می‌پرسم چی رو فدای چی کردی پسر؟

+ این فیلم رو از دست ندید.

  • ۱۷ اسفند ۹۷ ، ۲۲:۰۰
  • لافکادیو

کاری که این روزها مدام دارم تکرارش می‌کنم و به نوعی به لذت جاری در روزهای آخر سالم تبدیل شده. ماجرایی که خیلی وقت پیش در موردش نوشتم و به نظرم باید حداقل سالی چهار بار اون متن رو بخونم. 

  • ۱۴ اسفند ۹۷ ، ۲۲:۱۳
  • لافکادیو

نمی‌دونم چطوری می‌خوای این پیشنهادت رو جبران کنی غمی. ولی کار سختیه. روز جمعه‌ام خراب شد. غم عالم رو سینه‌ام نشست و دارم هی فکر می‌کنم و فکر می‌کنم و فکر می‌کنم و به جوابی نمی‌رسم برای این سوال...

  • ۱۰ اسفند ۹۷ ، ۲۲:۵۴
  • لافکادیو

دیشب وسط فیلم دیدن یه سکانسی بود که تاب مقاومت رو ازم گرفت و پستش کردم. دارم فیلمای اسکار امسال رو می‌بینم. درسته. بعد مدت‌ها. دوباره دارم به اصل خودم برمیگردم. هرچند می‌دونم نمی‌تونم زیاد تو فضاش بمونم و باز باید بشم همون کارمند فعال و پرانرژی و مسئولیت پذیر که تو محل کار تمام تلاشش رو می‌کنه و ادای آدمای خوشبین رو در میاره. حالا نکته جالب فیلم دیدن دیشب این بود که چند نفر اومدن پیاپی پیام گذاشتن که تو ماری جوآنا رو میشناسی؟ تو ماری جوآنا رو می‌خونی؟ بعد ساعتم که از حدود یک نصفه شب گذشته بود و منم گیج خواب بودم - روزهای معمول من ساعت 11 خوابم برده و امکان نداره دیرتر بخوابم- هی می‌گفتم ماری جوآنا؟ اینا چی می‌گن؟ من سیگارم چند نخ بیشتر تو عمرم نکشیدم! بعد توضیح خواستم گفتن آره چند روز پیش ماری جوآنا پست گذاشته و همین عکس و زیرنویس رو پست کرده. دوستان گلم چند روز پیش مراسم اسکار بود! این چند هفته قبل و بعدش هم همه کارمون مشخصه چیه دیگه:| دیدن فیلمای اسکار. الان نصف آدم‌های تنها تو مملکت ما آخر هفته می‌شینن فیلمای اسکار رو نگاه می‌کنن و میگن ولنتاین هم الکیه بابا! روز زن چیه! سپندارمزگان کیلو چند؟ بعد هم تو همین صحنه فیلم کتاب سبز یه اسکرین شات می‌گیرن و تو کانال و وبلاگشون پستش می‌کنن و یه تف و لعنت هم میفرستن به روح اون کسی که باید پیش قدم می‌شده و نشده و حالا روزگارشون شده فیلم دیدن تو آخر هفته... اتفاق عجیبی نیست این. نکته جالب اینه رفتم چند تا پست کانالش رو خوندم. رسیدم به پستی که آدرس کانال دیگه‌ای رو داشت. رفتم اونجا و چند تا پست اون کانال رو خوندم و رسیدم به پستی که آدرس کانال دیگه‌ای رو داشت. بعد از اونجا رسیدم به کانال کسی که خیلی سال پیش دوستان وبلاگی برای هم بودیم. از اون دوستیای عجیب و غریب...می‌بینید؟ دنیا همین‌قدر کوچیکه...

  • ۱۰ اسفند ۹۷ ، ۱۲:۲۰
  • لافکادیو

Green Book

  • ۰۹ اسفند ۹۷ ، ۲۳:۴۷
  • لافکادیو

بچه که بودم با داداشم خیلی دعوام می‌شد. تو شوخی و جدی کتک‌کاری هم کم نکردیم. چهار سال از من بزرگتر بود و من همیشه کتک می‌خوردم. یه بار بدجور دعوامون شد. یه مشت زد تو صورتم و هنوز که هنوزه دردش رو حس می‌کنم. منم که کوچیکتر بودم درباز‌کن رو از روی پیشخون برداشتم و گرفتم سمتش. وقتی اومد جلو درباز کن رو بردم سمتش و یه دفعه دیدیم از سمت لبه تیزش فرو رفته تو پوست کف دستش. نمی‌تونستم نفس بکشم. داداشی که همیشه به گریه کردن من می‌خندید حالا داشت گریه می‌کرد و از کف دستش خون می‌اومد. مامان اومد و دعوامون کرد و منم که بدجوری ترسیده بودم رفتم تو دستشویی حیاط. صدای تهدید‌های مامان و حرف‌هایی که بقیه می‌زدن رو از توی حیاط می‌شنیدم. مامان چندباری اومد و پشت در دعوام کرد و رفت. بعد از چندساعتم اومد و گفت داداشت خوبه. چیزیش نیست بیا بیرون. ولی من همینطوری توی دستشویی داشتم گریه می‌کردم. توی همون دنیاهای بچگی خودم جرم بزرگی کرده بودم. جرمی که نمی‌تونستم خودم رو ببخشم. قشنگ یادمه که تا شب هر کی اومد  و هر چی گفت من در رو باز نکردم. طوری شده بود که بنده‌های خدا می‌گفتن دیوونه بیا بیرون بریم دستشویی! اون روز من فهمیدم هر کسی هرچقدرم اذیت‌مون کنه زخمی کردنش یا درد کشیدنش نمی‌تونه حال ما رو بهتر کنه. بهترین کار اینه که دعا کنیم حالش خوب بشه و نیازی نداشته باشه که ما رو اذیت کنه تا حالش بهتر بشه. امروز وسط کارهای شرکت و پاورپوینتی که باید برای فردا آماده کنم به این فکر می‌کردم که چطور باید از مدیری که نمی‌دونه تعطیلات هر آدمی و وقت بیرون شرکتش برای خودشه و زندگی شخصیشه و باید ازش استفاده کنه و لذت ببره تا انرژی کار کردن داشته باشه انتقام گرفت؟ مدیری که رک بهت میگه مگه شب‌ها شما چیکار دارین؟ خب اون موقع این فایل‌ها رو آماده کنید؟ داشتم به انواع شکنجه‌ها فکر می‌کردم و کارهام هم همینطوری روی میز مونده بود که یاد این فیلم افتادم. دانلودش کردم و نشستم به نگاه کردنش. آخرای فیلم بود که دیدم چشمام گرم شده و همین‌طور بی‌دلیل دارم اشک می‌ریزم. به حال خودم، به حال مدیرمون، به حال دنیا و مافیهاش... آخراش حتی برای بشریت هم گریه کردم که داره به کجاها میره... به نظرم داریم این فرصت کوتاهی که تو زندگی داریم رو حیف می‌کنیم... کاش می‌فهمید...

  • ۰۳ اسفند ۹۷ ، ۱۷:۴۹
  • لافکادیو

کی برای ما آگهی می‌چسبونه؟

+ نون دال الف: من اون پست رو خوندم و این رفیق قدیمی جواب کامنت من رو هم هنوز نداده. بهش بگو دست بردار از این در وطن خویش غریب...

  • ۳۰ بهمن ۹۷ ، ۲۱:۴۹
  • لافکادیو

روزهای بی‌حوصله را در شلوغی آدم‌ها و تماشایشان می‌گذرانم. میروم ونک. موکا، آمریکانو، اسپرسو یا شیرکاکائوی داغ سفارش می‌دهم و می‌نشینم روی نیمکت‌های روبروی بازار و نگاه می‌کنم. پسرک‌ها و دخترک‌های خیابانی می‌آیند و گیر می‌دهند. آدم‌ها تند تند از کنارم رد می‌شوند. زندگی را بر روی دور تند می‌گذرانند. من اما روی دور کند می‌گذارم. آرام می‌شوم. نگاهشان می‌کنم و تلاش می‌کنم لبخند بزنم. طوری که برداشت اشتباهی صورت نگیرد. اینجا ایران است. مردم صبح‌ها از صف گوشت یخ زده که بیرون می‌زنند در صف اتوبوسند بعد صف نانوایی بعد صف بانک بعد صف وام ازدواج و صف پاسخگویی فلان شماره هوشمند سازمان فلان فلان شده که همیشه شما در صف انتظار نفر 34‌ام هستید. زندگ سخت شده است. پیدا کردن خوشی‌های کوچک سخت‌تر. دوام آوردن و نفسس کشیدن هم. دیگر رفتن به کتابفروشی‌ها با قیمت این روزها چندان دل خوشی برای آدم باقی نمی‌گذارد. سفر رفتن تقریبا غیر ممکن شده است. هزینه یک وعده غذای خوب آدم را افسرده می‌کند. می‌ماند پیراشکی میدان فاطمی یا بالاتر از میدان ونک و شیرکاکائوی داغی که هنوز می‌تواند خوشحالی‌های کوچک برایمان بسازد. دارم برنامه می‌ریزم که تعطیلات عید بزنم بیرون. به او فکر می‌کنم. یعنی کدام تور را گرفته است. داخلی یا خارجی؟ عید کجا می‌رود؟ کدام شهر مشتاق دیدنش شده است از همین امروز؟ کدام خیابان‌ها و سنگفرش‌ها را ملاقات خواهد کرد؟ به چه کسانی لبخند خواهد زد؟ برای چه کسانی آواز خواهد خواند؟ کدام کتاب‌هایش را به همراه خواهد برد و در غروب آفتاب چند خطی از آن‌ها را زمزمه خواهد کرد؟ دلم می‌خواهد همه تورهای خارجی و داخلی را ثبت نام کنم. تمام قطارها و اتوبوس‌ها و هوایپماها را بازرسی کنم. دلم می‌خواهد یک طوری بشود که تحویل سال 98 را کنار من باشد. من باشم و او. همین. انتظار زیادی از این دنیا نیست. هست؟ این دنیای کوچک که همیشه به ما گفته شما در صف انتظار نفر 34‌ام هستید. چه می‌شود یک بار هم نفر جلویی من باشی؟ چه می‌شود انقدر برای رسیدن به تو با آدم‌های اشتباهی سر و کله نزنم؟ انقدر درگیر آدم‌هایی که خط سرنوشت‌شان هیچ خط و ربطی به زندگی من ندارد نباشم؟ می‌شود یک بار بیایی و در یک شهر گرم و آفتابی در حالی که دامن کوتاهی پوشیده‌ای عینک آفتابی‌ات را بالا بدهی و بگویی اکسکیوز می. من بگویم ایرانی هستید؟ بعد بگویی چه جالب! بله. من می‌خواهم بروم خیابان کایه بایلن؟ من بگویم چقدر جالب. من هم دوست دارم آنجا را ببینم. می‌توانیم با هم برویم. بعد راه بیفتیم و سر از ماجرای زندگی همدیگر دربیاوریم و ببینیم چقدر جالب انگار نقشه زندگی ما از روی دست همدیگر کپی شده بوده. ببینیم چقدر دنیایی که قصد داریم برای خودمان بسازیم شبیه هم است. اصن مادرید را رها کن. راست می‌گویی! من کجا و مادرید کجا؟ بیا فرض کنیم جلوی سینمای آزادی ایستاده‌ای. هوا سرد است. دوستت منتظرت گذاشته و نمی‌رسد. من از راه می‌رسم و می‌گویم شما بلیط اضافه دارید؟ بعد بگویی راستش نه. من هم بگویم پس منتظر کسی هستید. امیدوارم برسد. فیلم فوق‌العاده‌ای است. حیف است از دستش بدهد. بعد شما بگویید راستش فکر نکنم برسد. من هم با زرنگی بگویم وااای. می‌شود اگر نرسید من بلیط را از شما بخرم؟ بعد تو بگویی شما همیشه بدون بلیط فیلم‌های جشنواره را نگاه می‌کنید؟ من هم بگویم راستش آره. یعنی صف رو دوست دارم. ماها تو صف بزرگ شدیم دیگه. تو بگویی ما دهه شصتیای بیچاره... من هم بگویم اینطوری کیفش بیشتره. میایم تو صف با بچه‌ها حرف می‌زنیم و خوش میگذره. بعد تو بگویی چه جالب. بیایید برویم داخل پیام داد که نمی‌آید. من هم به دوستان در صف دست تکان بدهم و قایمکی برایشان زبان درازی کنم و با هم برویم داخل سینما. سناریوی خوبی است. هرچند با قانون شانس و احتمال جور درنمی‌آید. نمی‌شود رویش حساب باز کرد. اصن بیا بنا را بگذاریم که دنیا قرار است با ما لج کند. بیا فرض کنیم دلش با ما صاف نیست. خب که چه؟ می‌تواند ما را در کتابفروشی کوچه باغ فردوس هم جدایمان کند؟ آنجا که وقتی من غرق نگاه کردن کتاب‌ها هستم تو گوشی‌ات را دربیاوری و از آینه روی دیوار عکس بیندازی و اتفاقی من در آینه بیفتم. بیایی و بگویی آقا می‌بخشید داشتم عکس می‌گرفتم که... من بگویم چه عکس خوبی شده. می‌تونم داشته باشمش؟ تو هم بگویم چرا که نه... من بگویم لافکادیو هستم. مردی که جواب گلوله را با گلوله می‌دهد. تو هم بگویی من دانشجوی عکاسی‌ام. شما به عکاسی علاقه‌مندید؟ من هم بگویم من به همه چیز علاقه‌مندم. بعد بخندی و بگویی سلام آقای علاقه‌مند. بگویم آره دیگه. من به همه چیزهای جذاب دور و اطرافم علاقه‌مندم. هر چیزی که بتواند ذره‌ای این زندگی را شادتر کند. مثل همین عکسی که شما میگیری. مثل موسیقی خیابانی که می‌تواند چند دقیقه ما را ار زندگی رنج‌آورمان نجات دهد. بعد بگویی یک لیوان چای چطور؟ بگویم چرا که نه. بزنیم بیرون و دو لیوان چای بگیریم و تو عکس‌هایی را که گرفته‌ای نشانم بدهی. هوم. البته دنیا زرنگ‌تر از این حرفهاست. عادت دارد نقشه‌های زندگی ما را نقش برآب کند. من پشت خط تمام شماره‌هایی که باید می‌گفتم دوستت دارم در صف انتظار نفر 34‌ام بوده‌ام و اپراتور لعنتی با ادا و اطوار فراوان هر بار به من می‌گوید شما در صف انتظار همچنان نفر 34‌ام هستید... نفر 34‌ام... می‌توانید گوشی را نگه دارید اما امید نداشته باشید... او سر هیچ‌کدام از این قرارها نخواهد آمد.

  • ۲۶ بهمن ۹۷ ، ۱۲:۵۷
  • لافکادیو