لافکادیو

یک نام نیست؛ یک سرنوشت است.

لافکادیو

یک نام نیست؛ یک سرنوشت است.

Green Book

  • ۰۹ اسفند ۹۷ ، ۲۳:۴۷
  • لافکادیو

بچه که بودم با داداشم خیلی دعوام می‌شد. تو شوخی و جدی کتک‌کاری هم کم نکردیم. چهار سال از من بزرگتر بود و من همیشه کتک می‌خوردم. یه بار بدجور دعوامون شد. یه مشت زد تو صورتم و هنوز که هنوزه دردش رو حس می‌کنم. منم که کوچیکتر بودم درباز‌کن رو از روی پیشخون برداشتم و گرفتم سمتش. وقتی اومد جلو درباز کن رو بردم سمتش و یه دفعه دیدیم از سمت لبه تیزش فرو رفته تو پوست کف دستش. نمی‌تونستم نفس بکشم. داداشی که همیشه به گریه کردن من می‌خندید حالا داشت گریه می‌کرد و از کف دستش خون می‌اومد. مامان اومد و دعوامون کرد و منم که بدجوری ترسیده بودم رفتم تو دستشویی حیاط. صدای تهدید‌های مامان و حرف‌هایی که بقیه می‌زدن رو از توی حیاط می‌شنیدم. مامان چندباری اومد و پشت در دعوام کرد و رفت. بعد از چندساعتم اومد و گفت داداشت خوبه. چیزیش نیست بیا بیرون. ولی من همینطوری توی دستشویی داشتم گریه می‌کردم. توی همون دنیاهای بچگی خودم جرم بزرگی کرده بودم. جرمی که نمی‌تونستم خودم رو ببخشم. قشنگ یادمه که تا شب هر کی اومد  و هر چی گفت من در رو باز نکردم. طوری شده بود که بنده‌های خدا می‌گفتن دیوونه بیا بیرون بریم دستشویی! اون روز من فهمیدم هر کسی هرچقدرم اذیت‌مون کنه زخمی کردنش یا درد کشیدنش نمی‌تونه حال ما رو بهتر کنه. بهترین کار اینه که دعا کنیم حالش خوب بشه و نیازی نداشته باشه که ما رو اذیت کنه تا حالش بهتر بشه. امروز وسط کارهای شرکت و پاورپوینتی که باید برای فردا آماده کنم به این فکر می‌کردم که چطور باید از مدیری که نمی‌دونه تعطیلات هر آدمی و وقت بیرون شرکتش برای خودشه و زندگی شخصیشه و باید ازش استفاده کنه و لذت ببره تا انرژی کار کردن داشته باشه انتقام گرفت؟ مدیری که رک بهت میگه مگه شب‌ها شما چیکار دارین؟ خب اون موقع این فایل‌ها رو آماده کنید؟ داشتم به انواع شکنجه‌ها فکر می‌کردم و کارهام هم همینطوری روی میز مونده بود که یاد این فیلم افتادم. دانلودش کردم و نشستم به نگاه کردنش. آخرای فیلم بود که دیدم چشمام گرم شده و همین‌طور بی‌دلیل دارم اشک می‌ریزم. به حال خودم، به حال مدیرمون، به حال دنیا و مافیهاش... آخراش حتی برای بشریت هم گریه کردم که داره به کجاها میره... به نظرم داریم این فرصت کوتاهی که تو زندگی داریم رو حیف می‌کنیم... کاش می‌فهمید...

  • ۰۳ اسفند ۹۷ ، ۱۷:۴۹
  • لافکادیو

کی برای ما آگهی می‌چسبونه؟

+ نون دال الف: من اون پست رو خوندم و این رفیق قدیمی جواب کامنت من رو هم هنوز نداده. بهش بگو دست بردار از این در وطن خویش غریب...

  • ۳۰ بهمن ۹۷ ، ۲۱:۴۹
  • لافکادیو

روزهای بی‌حوصله را در شلوغی آدم‌ها و تماشایشان می‌گذرانم. میروم ونک. موکا، آمریکانو، اسپرسو یا شیرکاکائوی داغ سفارش می‌دهم و می‌نشینم روی نیمکت‌های روبروی بازار و نگاه می‌کنم. پسرک‌ها و دخترک‌های خیابانی می‌آیند و گیر می‌دهند. آدم‌ها تند تند از کنارم رد می‌شوند. زندگی را بر روی دور تند می‌گذرانند. من اما روی دور کند می‌گذارم. آرام می‌شوم. نگاهشان می‌کنم و تلاش می‌کنم لبخند بزنم. طوری که برداشت اشتباهی صورت نگیرد. اینجا ایران است. مردم صبح‌ها از صف گوشت یخ زده که بیرون می‌زنند در صف اتوبوسند بعد صف نانوایی بعد صف بانک بعد صف وام ازدواج و صف پاسخگویی فلان شماره هوشمند سازمان فلان فلان شده که همیشه شما در صف انتظار نفر 34‌ام هستید. زندگ سخت شده است. پیدا کردن خوشی‌های کوچک سخت‌تر. دوام آوردن و نفسس کشیدن هم. دیگر رفتن به کتابفروشی‌ها با قیمت این روزها چندان دل خوشی برای آدم باقی نمی‌گذارد. سفر رفتن تقریبا غیر ممکن شده است. هزینه یک وعده غذای خوب آدم را افسرده می‌کند. می‌ماند پیراشکی میدان فاطمی یا بالاتر از میدان ونک و شیرکاکائوی داغی که هنوز می‌تواند خوشحالی‌های کوچک برایمان بسازد. دارم برنامه می‌ریزم که تعطیلات عید بزنم بیرون. به او فکر می‌کنم. یعنی کدام تور را گرفته است. داخلی یا خارجی؟ عید کجا می‌رود؟ کدام شهر مشتاق دیدنش شده است از همین امروز؟ کدام خیابان‌ها و سنگفرش‌ها را ملاقات خواهد کرد؟ به چه کسانی لبخند خواهد زد؟ برای چه کسانی آواز خواهد خواند؟ کدام کتاب‌هایش را به همراه خواهد برد و در غروب آفتاب چند خطی از آن‌ها را زمزمه خواهد کرد؟ دلم می‌خواهد همه تورهای خارجی و داخلی را ثبت نام کنم. تمام قطارها و اتوبوس‌ها و هوایپماها را بازرسی کنم. دلم می‌خواهد یک طوری بشود که تحویل سال 98 را کنار من باشد. من باشم و او. همین. انتظار زیادی از این دنیا نیست. هست؟ این دنیای کوچک که همیشه به ما گفته شما در صف انتظار نفر 34‌ام هستید. چه می‌شود یک بار هم نفر جلویی من باشی؟ چه می‌شود انقدر برای رسیدن به تو با آدم‌های اشتباهی سر و کله نزنم؟ انقدر درگیر آدم‌هایی که خط سرنوشت‌شان هیچ خط و ربطی به زندگی من ندارد نباشم؟ می‌شود یک بار بیایی و در یک شهر گرم و آفتابی در حالی که دامن کوتاهی پوشیده‌ای عینک آفتابی‌ات را بالا بدهی و بگویی اکسکیوز می. من بگویم ایرانی هستید؟ بعد بگویی چه جالب! بله. من می‌خواهم بروم خیابان کایه بایلن؟ من بگویم چقدر جالب. من هم دوست دارم آنجا را ببینم. می‌توانیم با هم برویم. بعد راه بیفتیم و سر از ماجرای زندگی همدیگر دربیاوریم و ببینیم چقدر جالب انگار نقشه زندگی ما از روی دست همدیگر کپی شده بوده. ببینیم چقدر دنیایی که قصد داریم برای خودمان بسازیم شبیه هم است. اصن مادرید را رها کن. راست می‌گویی! من کجا و مادرید کجا؟ بیا فرض کنیم جلوی سینمای آزادی ایستاده‌ای. هوا سرد است. دوستت منتظرت گذاشته و نمی‌رسد. من از راه می‌رسم و می‌گویم شما بلیط اضافه دارید؟ بعد بگویی راستش نه. من هم بگویم پس منتظر کسی هستید. امیدوارم برسد. فیلم فوق‌العاده‌ای است. حیف است از دستش بدهد. بعد شما بگویید راستش فکر نکنم برسد. من هم با زرنگی بگویم وااای. می‌شود اگر نرسید من بلیط را از شما بخرم؟ بعد تو بگویی شما همیشه بدون بلیط فیلم‌های جشنواره را نگاه می‌کنید؟ من هم بگویم راستش آره. یعنی صف رو دوست دارم. ماها تو صف بزرگ شدیم دیگه. تو بگویی ما دهه شصتیای بیچاره... من هم بگویم اینطوری کیفش بیشتره. میایم تو صف با بچه‌ها حرف می‌زنیم و خوش میگذره. بعد تو بگویی چه جالب. بیایید برویم داخل پیام داد که نمی‌آید. من هم به دوستان در صف دست تکان بدهم و قایمکی برایشان زبان درازی کنم و با هم برویم داخل سینما. سناریوی خوبی است. هرچند با قانون شانس و احتمال جور درنمی‌آید. نمی‌شود رویش حساب باز کرد. اصن بیا بنا را بگذاریم که دنیا قرار است با ما لج کند. بیا فرض کنیم دلش با ما صاف نیست. خب که چه؟ می‌تواند ما را در کتابفروشی کوچه باغ فردوس هم جدایمان کند؟ آنجا که وقتی من غرق نگاه کردن کتاب‌ها هستم تو گوشی‌ات را دربیاوری و از آینه روی دیوار عکس بیندازی و اتفاقی من در آینه بیفتم. بیایی و بگویی آقا می‌بخشید داشتم عکس می‌گرفتم که... من بگویم چه عکس خوبی شده. می‌تونم داشته باشمش؟ تو هم بگویم چرا که نه... من بگویم لافکادیو هستم. مردی که جواب گلوله را با گلوله می‌دهد. تو هم بگویی من دانشجوی عکاسی‌ام. شما به عکاسی علاقه‌مندید؟ من هم بگویم من به همه چیز علاقه‌مندم. بعد بخندی و بگویی سلام آقای علاقه‌مند. بگویم آره دیگه. من به همه چیزهای جذاب دور و اطرافم علاقه‌مندم. هر چیزی که بتواند ذره‌ای این زندگی را شادتر کند. مثل همین عکسی که شما میگیری. مثل موسیقی خیابانی که می‌تواند چند دقیقه ما را ار زندگی رنج‌آورمان نجات دهد. بعد بگویی یک لیوان چای چطور؟ بگویم چرا که نه. بزنیم بیرون و دو لیوان چای بگیریم و تو عکس‌هایی را که گرفته‌ای نشانم بدهی. هوم. البته دنیا زرنگ‌تر از این حرفهاست. عادت دارد نقشه‌های زندگی ما را نقش برآب کند. من پشت خط تمام شماره‌هایی که باید می‌گفتم دوستت دارم در صف انتظار نفر 34‌ام بوده‌ام و اپراتور لعنتی با ادا و اطوار فراوان هر بار به من می‌گوید شما در صف انتظار همچنان نفر 34‌ام هستید... نفر 34‌ام... می‌توانید گوشی را نگه دارید اما امید نداشته باشید... او سر هیچ‌کدام از این قرارها نخواهد آمد.

  • ۲۶ بهمن ۹۷ ، ۱۲:۵۷
  • لافکادیو

نشسته بودیم وسط کویر. بهم گفت: می‌دونی همین الان چقدرش از بین انگشتامون لیز خورده و ریخته؟ گفتم چی؟ گفت زندگی رو می‌گم دیوونه. گفتم هوم. ولی اینا که نمی‌ریزه. گفت خب همین الان نم بارون زد بهشون دیوونه. خندیدم و گفتم نم بارون بزنه به زندگی‌مون چی؟ 

  • ۲۲ بهمن ۹۷ ، ۱۸:۲۳
  • لافکادیو

پیرمرد فارغ از هیاهوی دنیای ما نشسته بود زیر طاق میدان امیرچخماق و همه چیز را به کتف خویش حواله می‌داد. می‌خواستم بروم کنارش عکس بگیرم از حواله شدن ترسیدم. حکایت این روزهای ماست. همه چیز را به کتف‌هایمان حواله می‌دهیم و انگار نه انگار همین‌طور جلو می‌رویم. باید یک کاوه آهنگری پیدا شود که پسرانش را ضحاک ماردوش سر بخورد و آخر سر درفشش را بردارد بزند به خیابان شاید، شاید ما نگون‌بختان هم سرمان را از زیر برف بیرون بیاوریم. مگرنه احوال ما الی‌الابد همین خواهد بود. دوستان معترضند که تو نیستی؟ کم پیدایی؟ بنویس و چند خطی قلمی کن این دیوار را. دلمان خوش باشد. چند بار نوشتم و هربار دیدم آنقدر سیاه است که همه دودمان‌مان را به باد خواهد داد. ما هم جزء قشر ضعیف بی‌کارت و بی‌هویت و بی‌اصالت این سرزمین آفت زده‌ایم. دودمان‌مان با یک فوت ملایم هم به باد خواهد رفت. همین شد که زبانم را گاز گرفتم و هر چه نوشته بودم سیو از تو کتف‌هایم کردم. من کاوه آهنگر نیستم. نمی‌توانم کاری کنم. نمی‌توانم صف‌های گوشت یخ زده برزیلی را کوتاه کنم. نمی‌توانم به پیرزن همسایه بگویم دست نوه‌اش را محکم‌تر بکشد که جلوی میوه فروشی انقدر گریه نکند. نمی‌توانم به زنی که آمده در سوپرمارکت یک دانه تخم مرغ بخرد لبخند بزنم. نمی‌توانم به راننده تاکسی‌ای که کرایه دو هزارتومانی را دوهزار و پانصد تومان می‌گیرد خرده بگیرم. نمی‌توانم از منشی‌ای که اشتباهاتش را گردن این همکار و آن همکار می‌اندازد ناراحت باشم. حتی نمی‌توانم به این دایناسورهای نازک طبعی که سرمای این زمستان با خودش دارد می‌بردشان بگویم کجا؟ چون اگردهان باز کنم معلوم نیست چه بگویم. معلوم نیست کدام دوست و دشمن را با هم گوشه دیوار بگذارم و چه کسانی را از لبه تیغ حرف‌های نیش‌دارم بگذرانم. ترجیح می‌دهم سکوت کنم. سرما بگذرد. سرم پایین باشد. حواسم جمع چیزهایی باشد که در توانم هست که محافظت کنم از آن‌ها. در توانم هست که نگرانشان باشم. همین. من یک آدم کوچک و ضعیفم با کلی درد و خستگی و شکایت و ناله و زخم‌های بزرگی که هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم در 30 سالگی بر روی تن و روحم نشسته باشد. ولی هست. زخم‌های عمیقی بر روحم نشسته است. زخم‌هایی که مثل خوره ذهن و قلبم را می‌خورند و مرا به چیزی بدتر از آنچه فکر می‌کردم بدل می‌کنند. چه کنم؟ در شرایط سخت در روزهای سرد زمستان باید یک دایناسور جان سخت باشی که طاقت بیاوری. زمستانش هم فرقی ندارد برای اینجا باشد یا کانادا یا سوئد یا سوز اول صبح میدان باهنر یزد. همین که کم بیاوری کارت تمام است. دردت از تحملت بیشتر می‌شود... رنجت از صبوری‌ات...چشم‌هایت را می‌بندی و به خواب می‌روی. پیرمرد تنها یک کلام به من گفت...

  • ۱۹ بهمن ۹۷ ، ۱۲:۲۸
  • لافکادیو

خلاصه برداشت از این پست آزاد است.

فقط جمله آخرش منو کشته که طرف رو یه ساعت هدایت کرده و به قول ماها یک سرویس کامل طرف رفته و برگشته:) بعد برمیگرده میگه من هرچی بگیری قبول دارم!!! آخه قربون شما بشم من! این بنده خدا که ...

  • ۲۸ دی ۹۷ ، ۱۹:۰۶
  • لافکادیو

غروبی بعد تعطیلی دفتر بهش پیامک زدم من دارم میرم کتاب‌ها رو بگیرم. کجایی تو؟ وقت داری بیای یه کم گپ بزنیم؟ گفت نه. کار دارم. درگیرم. گفتم باشه. سه تا ایستگاه اومدم پایین و پیاده شدم. شهر کتاب نزدیک بود. هوا هم سرد بود. خودم رو برای گفتن دیالوگ‌های از پیش آماده شده‌ای که تمرین کرده بودم آماده می‌کردم و رادیو جوان داشت همین‌طور پلی لیست‌هاش رو به رخ می‌کشید. رسیدم و رفتم داخل. پیرمردی که جلوی ورودی نشسته بود بهم نگاه کرد. سلام گرم و بلندی بهش دادم و خندیدم. باید مورد اطمینان قرار میگرفتم. یک لحظه اشتباه می‌تونست پیرمرد رو مشکوک کنه و اون‌وقت نه من آقای احمدی بودم نه شماره‌ای از خانم ایزدی داشتم که کتاب رو مثلا ایشون برای من گذاشتن! همه چیز باید مو به مو اجرا میشد! اجرا شد. کتاب‌ها رو گرفتم و لبخندی به پیرمرد پشت کانتر زدم و ترس هر لحظه بیرون پریدن یه نفر از پشت دیوار و گفتن سلاااااام هنوز ادامه داشت که جدیش نگرفتم. رفتم داخل شهر کتاب و نشستم روی میز و کتاب‌ها رو بیرون آوردم و شوکه شدم! دو جلد؟ من یک کتاب اضافه تو بسته داشتم. اما کسی اونجا نبود که ازش بپرسم چرا؟ نشستم پشت میز و خندیدم. به مهربانی دوستی که 300 و اندی کیلومتر آن‌طرف‌تر برای لافکادیو برنامه سورپرایز کردن ریخته. که باید الان بیاد و پاسخگو باشه که این کتاب دوم رو چطور و با چه برنامه‌ای برای لافکادیو گرفته؟ که لافکادیو چطور باید این چرخه خوبی رو ادامه بده؟ چرخه خوبی‌ها یادتونه؟ لبخند جاسمین؟ نکنه جاسمین رو فراموش کنید... نکنه که خوبی‌ها رو تو خودتون حبس کنید...

  • ۲۲ دی ۹۷ ، ۲۱:۴۹
  • لافکادیو

  • ۲۱ دی ۹۷ ، ۲۱:۵۸
  • لافکادیو

کتابفروشی‌های مرکز شهر همه رو رفتم. شهر کتاب رفتم. سایت انتشارات رفتم. جایی که کتاب دست دوم می‌فروختن رفتم. هیچ جا نداشت. رفتم تو سایت کتابخونه دانشگاه. دیدم یه نسخه اونجاست. فقط یه نسخه تو کتابخونه مرکزی. چون مسئولش منو کاملا میشناسه حاضر شدم برم دانشگاه باهاش مذاکره کنم که اونو به من بده من به جاش چند جلد کتابی که تو کتابخونه نداریم بخرم. قبل دانشگاه گفتم حالا به کتابفروشی کنار علوم پایه هم زنگ بزنم شاید اونجا داشته باشه. زنگ زدم گفت یه دونه داریم ولی مطمئن نیستم هست. دو دقیقه بعد زنگ بزن چک کنم. دو دقیقه، دقیقا دو دقیقه بعد زنگ زدم :دی گفت همون یه دونه رو داریم. گفتم بذارید کنار من اومدم. 5 دقیقه بعدش رسیدم کتابفروشی و خریدمش...

  • ۱۴ دی ۹۷ ، ۲۰:۴۴
  • لافکادیو