لافکادیو

یک نام نیست؛ یک سرنوشت است.

لافکادیو

یک نام نیست؛ یک سرنوشت است.

آدم‌های شهودی وقتی کنار خیابان کوله‌شون رو روی دوش‌شون انداختن و عرق باشگاه هنوز روی شقیقه‌شون مونده و خشک نشده می‌تونن تمام سر و صدای خیابون، آدمها، ترافیک، مرد موزفروش و پسرک شال‌فروش رو فراموش کنن و غرق شن تو قصه‌ای که تا به حال اون رو زندگی نکردن. قصه‌ی پیرزن تنهایی که از کنارشون رد شده و یک آن رفتن تو اتاق خاطراتش.

  • ۲۰ آذر ۹۵ ، ۱۸:۰۰
  • لافکادیو

سر هر کلاسی یه باقری هست. نمی‌دونم چرا همیشه باید باشه. فقط یادمه از همون اول که خودم دانش‌آموز بودم تا الان که معلم شدم همیشه یکی بوده. سر هر کلاسی که می‌رم دنبالش می‌گردم. بین اسامی، موقع حضور غیاب، وقتی می‌خوام سوال بپرسم و وقتی قراره بین بچه‌ها انگیزه ایجاد کنم با مثبت دادن. باقری یه گوشه کلاس نشسته. بی‌انگیزه. بدون هیجان. با یه نگاه خیره و ثابت به یه گوشه کلاس. به سطل آشغال یا به تخته. انگاری هست اما نیست.

  • ۲۰ آذر ۹۵ ، ۱۰:۵۳
  • لافکادیو

هرکسی حق داره برای رها شدن از استرس‌ها و حرف‌هایی که تو زندگیش داره و جایی یا کسی رو برای شنیدن‌شون نداره بیاد اینجا. می‌خوایم خیلی باوجدان باشیم شنونده خوبی باشیم. نصیحت و پند از در دیوار زندگی هر کدوم از این آدما می‌باره. بسه براشون/ برامون. سانسورچی بی مزد و مواجب نشیم. نشیم اونایی که وقتی فروغ دیوار رو منتشر کرد نشستن به بادمجان دور قابچی شدن.

  • ۱۹ آذر ۹۵ ، ۱۱:۲۴
  • لافکادیو

الان تازه می‌فهمم اون شبایی که ما کنفرانس و ارائه و تمرین داشتیم و موهامونو می‌کندیم به معلم‌هامون چی می‌گذشت. من حلال‌شون کردم، باشد که ما هم حلال شویم.

  • ۱۴ آذر ۹۵ ، ۰۰:۰۴
  • لافکادیو

امروز رفتم برای گرفتن گواهی موقت کارشناسی. انقدر خاطره از مسیر و خیابونای اطراف دانشگاه و خیابون ملک‌پور که چقدر توش واسه جاپارک می‌گشتم و جنگلای گرمسیری پر پیچک دانشگاه و اینا برام زنده شد که می‌خواستم وسط سردر بشینم گریه کنم داد بزنم 5 سال عمر من که اینجا هدرش دادین رو برگردونین برم یه چیز بهتر یاد بگیرم.

  • ۱۳ آذر ۹۵ ، ۲۲:۴۰
  • لافکادیو

طبق تحقیقات صورت گرفته توسط محققین به طور متوسط مهندسان بعد از یک دوره 72 ساعته تنها ماندن به علل مختلف سوختگی، مسمومیت یا نبودن دستورالعمل‌های مناسب بر روی قوطی‌های مواد خوراکی یا به علت نداشتن هم صحبت به اورژانس‌ها مراجعه می‌کنند.

  • ۱۲ آذر ۹۵ ، ۱۶:۲۰
  • لافکادیو

آن زمان که برنامه سینما حقیقت پخش می‌شد همیشه با برادرم بعدازظهرهای روزهای تعطیل می‌نشستیم پای برنامه تا ببینیم مرد عنکبوتی چطور روی دیوارها راه می‌رود یا کوه نابودی در ارباب حلقه‌ها واقعا چطور ساخته شده است. بعدها که البته ماجرای پرده سبز و کروماکی را فهمیدیم لذت دیدن اکثر فیلم‌های ماجراجویی که نهایتا در یک سوله ساخته می‌شدند و اکثرا هم کیفیت‌هایشان کم و کم‌تر میشد از دست رفت. اما هنوز هم هستند ماجراهای پشت پرده و پنهانی که دیدن آن‌ها لطف بزرگی است برای کامل شدن پازل ذهنی ما از تصورات دیگران. 

  • ۱۰ آذر ۹۵ ، ۱۳:۵۶
  • لافکادیو

نشستم جلوشو و کوله‌ام رو گذاشتم زمین. خسته نباشی. قیمت ادویه‌ها چنده بسته‌ای؟ دو تومن. فلفل سه تومن. گفتم من یه بسته دارچین می‌خوام. بردارم؟ بردار آقا. برداشتم و گفتم همیشه همین‌جا بساط می‌کنی؟ آره. از هشت صبح میام. بعد از ظهرها هم از چهار. دست کشیدم رو ادویه‌هایی که بسته‌هاش خاک گرفته بود و نم داشت.

  • ۰۹ آذر ۹۵ ، ۲۲:۰۶
  • لافکادیو

زنگ که خورد چندتاشون تا دفتر دبیرا همراهم اومدن. آخرین لحظه‌ها تو چشماشون که نگاه کردم دیدم چندتا وبلاگ‌نویس به زودی به دنیا اضافه میشه. چندتا وبلاگ‌نویس که احتمالا دیگه نمی‌تونن دل بکنن از دنیای آدم‌هایی که نوشتن رو انتخاب کردن.

  • ۰۳ آذر ۹۵ ، ۲۱:۳۸
  • لافکادیو

یه روزایی تو زندگی هر آدمی هست که میشینه اتفاق‌های دوره‌های مختلف زندگیش رو میذاره کنار هم و به آدم‌های اطرافش و نقش‌شون تو اون اتفاق‌ها به تناسب نزدیکی و دوری رابطه‌شون نگاه میندازه و بعد چند دقیقه، چند ساعت یا برای بعضیا چند روز می‌فهمه که هیشکی رو نداشته.

  • ۲۴ آبان ۹۵ ، ۲۲:۴۹
  • لافکادیو