آدمهای شهودی وقتی کنار خیابان کولهشون رو روی دوششون انداختن و عرق باشگاه هنوز روی شقیقهشون مونده و خشک نشده میتونن تمام سر و صدای خیابون، آدمها، ترافیک، مرد موزفروش و پسرک شالفروش رو فراموش کنن و غرق شن تو قصهای که تا به حال اون رو زندگی نکردن. قصهی پیرزن تنهایی که از کنارشون رد شده و یک آن رفتن تو اتاق خاطراتش.
- ۲۰ آذر ۹۵ ، ۱۸:۰۰









