
هر چی فکر میکنم میبینم گناهکارترین آدما تو دنیا اونایی هستن که فرصت عاشق شدن رو از خودشون و دیگران دریغ کردن.
+ این حس ساعت دوازدهتون بعد آزمون رو خریدارم.
- ۰۸ تیر ۹۷ ، ۱۰:۱۱

هر چی فکر میکنم میبینم گناهکارترین آدما تو دنیا اونایی هستن که فرصت عاشق شدن رو از خودشون و دیگران دریغ کردن.
+ این حس ساعت دوازدهتون بعد آزمون رو خریدارم.

ما چون دو دریچه، رو به روی هم
آگاه ز هر بگو مگوی هم؟
هر روز سلام و پرسش و خنده؟
هر روز قرار روز آینده؟
+ در به در تو آواره ایران شدهام... آمدم یزد نبودی... امشب عازم سه شهر دیگرم. پیدا نشوی شهر به شهر این کره خاکی را خواهم گشت. فکر نکن برای سفر بیبازگشت به مریخ داوطلب نمیشوم!

فوتبال چیزی فراتر از محبوبترین بازی جهان است. برای میلیونها نفر فوتبال حکم مرگ و زندگی را دارد و یک زبان بینالمللی است. فوتبال به تعبیر پله بازی زیبایی است که جنگها را آغاز میکند و به پایان میرساند، جرقهی انقلابها را زده و خیلی از دیکتاتورها را هم در قدرت نگه داشته است.
فوتبال این روزها تنها راه نجات ملت ما بود. در روزهایی که هیچ خبر خوبی از هیچ جایی انتظار ما را نمیکشید و حتی بزرگترین عید مسلمانان هم در کشور ما تنها یک روز تشریفاتی بود و نمیتوانست تلخی بیپایان حاصل از بیکفایتی مردان سیاست و اقتصاد را به دوش بکشد فوتبال تنها راه نجات ملت ما بود. بیست سال از وقتی که نه ساله بودم و با برادرم برای بردن آمریکا در خانه خوشحالی کردیم میگذرد. آن روزها نه ساله بودم و عاشق فوتبال. بیست سال گذشت و من بارها در جلوی تلویزیونهای مختلف از باخت مقابل بزرگان دنیا ناراحت شدم و سرم را پایین انداختم و گفتم چهار سال دیگر. آخرین بار همین چهارسال پیش بود. وقتی در آسایشگاه پادگان در اصفهان با بچهها دور تا دور یک تلویزیون 21 اینچ درب و داغان نشستیم و بازی آرژانتین را نگاه کردیم. یک تراژدی بزرگ. در حالی که هر کسی میدانست در آن بازی حقمان باخت نبود باختیم. دژآگه تیر را زد. داور پنالتی ما را نگرفت و صلواتهای هر پنج دقه یکبار عباس هم که از جمع میگرفت نتوانست در دقیقه 90 نجاتمان دهد. شاید هم بهتر است بگویم تنها نود دقیقه نجاتمان داد. تا وقتی که عباس گفت بسه دیگه بازی تموم شد و صلوات آخر را جدی نگفت... آن روز بعد از گل مسی فحشهای جدیدی در آسایشگاه اختراع شد. مشت و لگدهای یک مشت سرباز آموزشی بود که حواله تخت و در و دیوار میشد. سربازهایی که به اجباری برده شده بودند و بهشان زور گفته شده بود و روز و شب کارهایی که دوست نداشتند را انجام میدادند. فوتبال میتوانست ما را آرام کند. میتوانست مسکنی بر رنجهای مانده در دلمان باشد و تقدیر این را نمیفهمید. آن روز هیچکس نمیتوانست در چشمهای ما نگاه کند و به اجبار به سر پست بفرستدمان. ما آن روز دیگر به آخر خط رسیده بودیم. امروز از یک ساعت قبل مسابقه تمام ذهنم در آن روز بود. روزی که حق ما نبود اما باختیم. روزی که طاقت ما تمام شد و حتی فرمانده هم جرأت نمیکرد به ما چیزی بگوید. امروز فوتبال آن روی سکه را بعد از بیست سال به ما نشان داد. خوشحال شدیم. در حالی که حقمان نبود. خوشحال شدیم در حالی که دردهای زیادی در دلمان بود. از ته دل خندیدیم و شاد شدیم و صدایمان گرفت در حالی که میدانستیم خوب نبودیم. اما هیچ کدام از اینها مهم نبود. نه خوب نبودنمان نه دعوای شجاعی و رضاییان و جهانبخش نه اشتباهات سردار. هیچکدام مهم نبود. حتی الان مشکلات اقتصادی هم نمیتواند امشب ما را خراب کند. ما امشب برنده بودیم. و این برنده بودن در همه چیز بود. چون فوتبال برای ملتهای دنیا تنها یک بازی نیست. ما بر بیعدالتیهایی که بر دوش میکشیدیم چیره شدیم و امشب یک شب فراموش نشدنی برای ماست.
+ پاراگراف اول از کتاب فوتبال علیه دشمن سایمون کوپر.

میدونی اون لحظهای که چیزهایی رو بدست میاری که براشون ذره ذره زحمت کشیدی لحظه قشنگیه. دیگه وقتش بود از رویای چاییبازیهامون با دلبر ماشینش رو بگیرم. میشد خیلی چیزها خرید. ولی من از اون آدمهام که دلم میخواد ماشینم رویا پشتش باشه. رویای یه خانواده چهار پنج نفره خوشحال که بچهها از صندلی عقب دست تکون بدن برای ماشینای دیگه. از این ماشینا که واسه جوونی و دلبری نباشن. از این ماشینا که دلبریشون به آدمایی باشه که توش نشستن و دلشون با همدیگه است. از این جور ماشینا کم پیدا میشه. هنوز سند نخورده پلاکم نشده. خوشحالیم وقتی بیشتر میشد که با دلبر دوتایی میرفتیم تحویل بگیریمش و با هم براش روکش صندلی و قفل فرمون و صدای دزدگیر انتخاب کنیم. دوتایی آویز برای آینه عقب بخریم. بعد هم دلبر بشینه پشت فرمون و من چشمام رو ببندم و قل هو الله بخونم تا برسیم به خونه و تهش بگه دیدی دست فرمون رو:| از امروز لطفا با تیباهای سفید دور و برتون مهربونتر باشین. شاید این تیبای جلویی همون تیبایی باشه که توش دلبر و لافکادیو نشستن و دارن چاییبازی میکنن. با تشکر.
من دارم زورم رو میزنم. میدونی؟ وقتشه از پشت پرده رویاها بیای بیرون. وقتشه یه جایی ماشینت کنار اتوبان همت خراب شده باشه. یا من بنزین تموم کنم و تو برام وایسی. وقتشه یه اتفاق خوب بیفته. چون زندگی نمیتونه برای همیشه ما رو دور نگه داره. میدونم همین نزدیکیا هستی. شاید فقط چند تا خونه اونورتر. شاید فقط به اندازه چند تا اتوبان از هم فاصله داشته باشیم. اما هر چقدر هم به هم نزدیک باشیم همین که نمیدونم پشت کدوم یکی از این دیوارها هستی، پشت کدوم یکی از این دیوارهای سیمانی که تا آسمون ادامهدار شدن زندگی برام سخته. باید این فاصله رو تموم کنم. قول میدم این چندوقت با تمام زورم بدوئم و قول میدم با تمام توانم برای داشتنت تلاش کنم. یه روز رو گوگل مپ گوشیم باید یه مقصد جدید اضافه بشه. همون جایی که دلبر خونه داره... همونجا که همیشه قلبم برای رسیدن بهش تندتر از همیشه بزنه و برای اخمهات، برای کج خلقیات، و برای بهونههات دلتنگ بشم...
+ تو این روزهای بارونی من به بارون هم حسادت میکنم.

با من برنو به دوش یاغی مشروطهخواه
عشق کاری کرده که تبریز میسوزد در آه
بعدها تاریخ میگوید که چشمانت چه کرد؟
با من تنهاتر از ستارخان بیسپاه
حامد عسگری

جالبه. تو فرانسه وقتی بخوای به دختر یا پسر اشاره کنی اسم اشاره فرق داره. یعنی وقتی من میگم "تو" میفهمی دارم تویی رو میگم که تویی یا تویی رو میگم که غیر تویی. مگه من تو زندگی چیزی بیشتر از این میخواستم؟ جز اینکه هر وقت بگم "تو" بدونم تو راحت میفهمی که منظورم توئه. خود خود تو! که دیگه هیچ غیر تویی وقتی میگم تو خودش رو با تو اشتباه نگیره. که من خلاص شم از این همه تو هایی که تو نیستی.

سی و نه ساعته که نخوابیدم. آدم خیلی زورش زیاده. میتونه به سی و نه ساعت نخوابیدن عادت کنه. میتونه حتی الان به جای رفتن و خوابیدن اینجا بشینه و شروع کنه به تایپ کردن که به شما پز بده که سی و نه ساعته که نخوابیده و این سی و نه ساعت نخوابیدن اجباری هم لزوما نتیجه مثبتی نداشته براش و فقط تجربهای بوده که اگه قهوه اصل بخرید و هر دو ساعت یه فنجون بخورید شب رو هم میشه مثل صبح سر کرد. میشه اصلا فراموش کرد کی وقت خوابیدن بوده و کی هوا روشن شده... این تجربه بیدار موندن یه چیز دیگه رو هم برام روشن کرد. اینکه سه فنجون قهوه تو رو از یادم نمیبره.

سه تا عمو دارم. سه شنبه یکیشون موقع سحر فوت شد. دیروزش بهم زنگ زدن از یه شرکت که فردا برای مصاحبه اینجا باشید. بعد سحر همه جمع شدن برن مراسم خاکسپاری شهرستان. من نشستم وسط اتاق که خب الان تکلیف من چیه؟ پسر همین عموم میشه شوهر خواهرم. یعنی دامادمون. به مامان گفتم اینا معلوم نیست چرا به من زنگ زدن برم مصاحبه. من تو رشته خودم تا حالا هیچ سابقهای نداشتم. شرکت هم از خونه ما کلی دوره. فکر کنم فقط یه حرکت صوری برای نمایش باشه. منم میام. رفتنم برای مصاحبه دست انداختن خودمه. بعد فکر کردم مگه موقع دادن رزومه تلفنی به اون خانم تأکید نکردم من تو رشته خودم هیچ سابقه ای ندارم؟ مگه نگفتم من فقط این دوساله ریاضی درس دادم. پس چرا بازم بهم زنگ زدن؟ مامان گفت بمون برو. ما داریم میریم بسه دیگه. تا ساعت 7 دیگه خوابم نبرد. بعد یه دفعه چشام سنگین شد و خوابم گرفت. دیشبش همونطور که در جریان بودید یه چیزایی خونده بودم که مثلا حداقل تو زمینه کار اون شرکت اطلاعات دانشگاه رو مرور کرده باشم. قرار بود صبح پاشم دوباره مرور کنم مطالب رو. خواب موندم و نشد. خودم رو به زحمت رسوندم شرکت و یه فرم دیگه اونجا پر کردم و رفتم نشستم تو یه اتاق بزرگ برای مصاحبه. خوب نبود. مصاحبه رو میگم. یکی دو تا از سوالاتی که ازم پرسید رو دیشب خونده بودم. جالبه رفته بودم تو سایت شرکت میدرکس و کل پروژه هاشون رو این ور اونور دنیا سرچ کرده بودم. اما اونجا یادم نیفتاد! خبر رفتن عمو بعد سحر کلا ذهنم رو پاک کرده بود انگار. شوک بودم. پاشدم راه افتادم اومدم خونه. تو راه بنرهایی که حاجی گفته بود رو سفارش دادم. میخواست بارون بگیره که رسیدم خونه. افتادم رو زمین و دراز کشیدم. خودم رو گذاشتم جای اون بنده خدا که با من مصاحبه کرد و دیدم به هیچ عنوان نمره قبولی نمیدم به خودم. تنها شاخصه مهمی که تو مصاحبه تونستم از خودم نشون بدم انگیزه بالا بود. فکر نمیکنم تو ایران بشه با این حربههای خارجکی کار پیدا کرد. اینجا فقط 5 سال سابقه، دهن همه رو میبنده. همین. راستش این روزها بعضی از کارهایی که میکنم برای خودم نیست. برای دلبره. مثل رفتن به این مصاحبه. وقتی فهمیدم آموزش پرورش از رشته من فقط 2 نفر میخواد بگیره. و تو استخدامیاش ثبتنام نکردم. وقتی الان دیگه ناامید شدم از وارد شدن به آموزش پرورش. مگرنه فکر کنم 5 سال پیش بود که تصمیم گرفتم دیگه تو رشته خودم دنبال کار نباشم. حس میکنم دلبر ازم شاکی شده که هنوز یه کار خوب ندارم. کاری که بشه بهش اتکا کرد. فکر میکنم قهر کرده. اصن این روزها همه چیز تو این مملکت با همه چیز قهره. زمین با آدما. آدما با زمین. آدما با آدما. حتی خوزستان تنهای تنهای تنهایه...

داشتم در مورد کوره بلند میخوندم. چهل متر ارتفاع این کوره است. از اون بالا اکسید آهن رو میریزن توش تا برسه به پایین احیا میشه و تبدیل میشه به آهن. که به درد بخوره. که میشه بهش گفت حالا یه چیزی شدی. فکر کن از دمای صد درجه بالای کوره چهل متر میری پایین تا برسی به دمای 1500 درجه. این همه سقوط و این همه حرارت که بشی آهن. بشی یه چیز به درد بخور. مطالب تو ذهنم نبود. مجبور شدم برم جزوه مربوط به سال 90 درس تولید آهن رو پیدا کنم بشینم پاش. از معدود کلاسایی بود که جزوه خودم کاملتر از همه بود. از معدود کلاسهایی که توش کیف میکردم و از درس دکتر که استاد راهنمام هم بود و لهجه شیرین یزدی داشت لذت میبردم. بالای یه صفحه این جمله رو دیدم خندیدم. هی فکر کردم بهش هی خندیدم. وسط خوندن در مورد HYL و Midrex و HBI و این کلمات قلنبه سلنبه که از خاطرم رفته بودن دیدن این جمله شادم کردم. گفتم شما رو هم شاد کنم آخر شبی.
+ بله خطم اون زمان هم بد بوده!

باشه. باشه. من که میدونم شما همونایی هستین که کلی پول میدین و پشت در سفارت میمونید که برید سوئیس روبروی دریاچه ژنو کمین کنید که شاید یه بادی بیاد و یه شالی رو ببره که سوژه درست کنید. من که میدونم. الانم نه تنها این عکس رو انکار نمیکنم بلکه تأییدش هم میکنم تا نتونید ازش سوء استفاده کنید. بله ما در چمنزارهای یکی از شهرهای کنیا بودیم و چون هوا خیلی گرم بود و شیرها معمولا تند تند زیربغلشون عرق میکنه من دستام رو بالا برده بودم که عرقم خشک بشه و از نسیم روح افزای جنگلهای کلیمانجارو! لذت ببرم و دلبر هم چون فضا اختصاصی بود حجاب و اینها نداره و ما بهش گل ندادیم بلکه اون گل واسمون چیده و تپش قلب منم به خاطر دویدن زیاده و هیچ علت دیگهای نداره:| ولی این کارا آخر عاقبت نداره. شما این همه پول بلیط و ویزا دادی که بیای تا کنیا عکسای خصوصی ما رو منتشر کنی؟ آیا این شیوه درستی برای لذت بردن از عمر کوتاهتون در این دنیاست؟ بهتره این بازی کثیف رو همینجا تموم کنید و قبول کنید هیمنه فمینیست دیگه فروریخته و دیگه اقدام به انجام چنین کاری نکنید چون پلیس فتا حواسش به همه چیز هست! و مطمئن باشید از روی دستخط و تصویری که ازتون داریم به زودی توسط بلاگرهای گمنام امام زمان شناسایی و ردیابی میشین! و همچون ریگی که وسط زمین و هوا نشوندیمش نه چون خاوری! دستگیر شده به مراجع قانونی تسلیم و اعمال قانون خواهید شد!