لافکادیو

یک نام نیست؛ یک سرنوشت است.

لافکادیو

یک نام نیست؛ یک سرنوشت است.

دلبر که رفتنی نیست. شیخم سلام می‌رسونه. ویراستار عاشقم مدام ازم می‌پرسه چطور میشه امسال ما پایه دوازدهم نداشته باشیم؟ میگم میشه دیگه. هی حساب کتاب میکنه و میگه نمیشه. باید یه جایی یه چیزی رو اشتباه کرده باشیم. میگم انقده فکر نکن. دنیا با غلط‌هاش قشنگه. بذار این تابلو چندتا غلط هم داشته باشه و تو دل خودم میگم مثلا یکیش اینکه من و دلبر به هم برسیم...

  • ۲۶ مرداد ۹۶ ، ۱۹:۰۴
  • لافکادیو

ساعت دوازده و خورده‌ای شبه. پشت پنجره بارون داره خودش رو با ریتم تندی به شیشه می‌کوبه. درست وسط یه شب کاملا تابستونی، هوا کاملا پاییزی شده. انگار یه روز خوب پاییزی رو از وسط آبان کشیدن بیرون و جا کردن وسط دل تابستون تا از ناامیدی دق نکنیم؛ که دووم بیاریم. که یادمون بیاد یه روزایی تو چاله‌های آب بارون وسط پیاده‌رو با شالاپ شولوپ می‌دوییدیم و می‌خندیدیم. که از باقالی‌فروش کنار خیابون یه پیش‌دستی باقالی تند و فلفلی می‌گرفتیم. که یادمون بیاد روزای خوب هم تو زندگی‌مون بودن. مثل 27 فروردین 95. مثل 7 خرداد 95. مثل اول آذر 95. مثل 22 اسفند 95. مثل.... مثل خیلی روزای خوب دیگه که توش کم یا زیاد خندیدیم و شب وقتی می‌خواستیم سرمون رو روی بالش بذاریم پشت پنجره بارون داشت خودش رو با ریتم تندی به شیشه می‌کوبید و ما حال‌مون "خوب" بود. 

  • ۲۱ تیر ۹۶ ، ۰۰:۴۰
  • لافکادیو

یک نفر باید برود به دختر روستایی طبقه پایین بگوید باباجان فردا شهادت است مثلن‌ها. حالا اگر یک دفعه ضبط هیتاچی دوبانده قدیمی تو با دستکاری مهندس بیسواد توی خانه درست شده قرار نیست که همه نوار کاست‌های 30 سال پیشت را بیاوری بگذاری و دانه دانه همه را گوش بدهی! اما دختر روستایی طبقه پایین گوشش به این حرف‌ها بدهکار نیست. صدای ضبط را بلند کرده و دارد لذت می‌برد. من هم در اتاقم نشسته‌ام و دارم به ترانه‌ی رو تابلوهای جاده‌ها، سر گذر پیاده‌ها، برات پیغوم گذاشتم، که هیچ کسو تو دنیا،  قدر تو دوست نداشتم گوش می‌دهم.... به خاطراتش حسودی‌ام می‌شود، به خاطرات همین دختر روستایی طبقه پایین! به خاطراتی که من و تو هنوز شروع به ساختن‌شان نکرده‌ایم....

+ صرفنظر از جواب‌هایی که من به کامنت‌ها داده‌ام! دانُلد‌ها را درک کنیم.

  • ۲۵ خرداد ۹۶ ، ۱۳:۱۲
  • لافکادیو

ای آنکه با بوسیدنت خشکیده شد زاینده‌رود

دشت کویر و لوت هم ای ناقلا کار تو بود؟

شاعر با احتمال قریب به پرتقال! علیرضا حاج بابایی

  • ۲۴ خرداد ۹۶ ، ۱۶:۵۰
  • لافکادیو

خب روشنفکران گرامی، دغدغه‌مندان کنسرت و ربنای استاد! دلواپسان بسته شدن سفارت فیلان  بهمان و کنسل شدن سفر خارجه! برطرف کننده‌های سایه جنگ و پدیدآورندگان امنیت! حالا اجازه میدین مدافعان حرمو بفرستیم یکم جلوتر از تهران بجنگن؟ مثلا عراق یا سوریه؟ یا همین‌جا وسط بهارستان خوبه؟ اجازه داریم یه کم جلوتر از دماغ‍مون یه کم جلوتر از ربنا داشتن! یه کم جلوتر از کنسرت برگزار کردن رو ببینیم؟ الان متوجه هستید امنیت با دیپلماسی لبخند پدید نیومده تو این 40 سال؟ متوجه شدین چطور از امروز دیگه نمی‌تونیم بدون خداحافظی اشکبار سوار مترو بشیم و مطمئن باشیم باز هم همدیگه رو می‌بینیم؟ یه روزی باید چشماتون رو باز کنین. امیدوارم اون روز برسه قبل اینکه دیر شده باشه. قبل اینکه دستبند سبز و بنفش رو دستتون رو با تلخند از مچ‌تون باز کنن!

  • ۱۸ خرداد ۹۶ ، ۱۵:۴۴
  • لافکادیو

بعد 11 سال انتقام گرفتی!

  • ۱۴ خرداد ۹۶ ، ۰۱:۲۳
  • لافکادیو

رضا خان هم اگر می‌دید با چادر چه زیبایی

جهان پر می‌شد از قانون چادرهای اجباری

     مجید ترکابادی                

+ اینجور پست‌ها مخصوص محمدحسین بود. نیست. قدغنش کردن! امان از دلبرهای تمامیت‌خواه!  

  • ۱۰ خرداد ۹۶ ، ۱۷:۳۱
  • لافکادیو

در ادامه جو به این سمت رفت که بقیه اومدن از خواب عروسی گرفتن بلاگرا که عروس لباس عروسی رو با شلوار لی پوشیده بود:/ و جوراباش رو هم کشیده بود رو شلوار! تعریف کردن تا بگیر به اینکه کی خواب منو دیده اون یکی از کافه کافکا کتاب گرفته تو خواب و اون یکی تماس تلفنی شبیه فیلما داشته که صفحه از قطر نصف میشه و تو مثلث بالا یکی و اون یکی هم تو پایینی حرف میزنن:/

  • ۰۷ خرداد ۹۶ ، ۲۳:۵۰
  • لافکادیو

با اینکه هیچ‌وقت تو واقعیت واسه حرف زدن و دیدن یه بلاگر کنجکاو نبودم اما نمی‌دونم چرا این یه نفر برام انقدر تو خواب مهم شده بود. هی هر کاری می‌کردم یا این می‌رفت تو ماشین و یا بهونه‌ای پیدا نمی‌شد برم باهاش حرف بزنم.

  • ۰۷ خرداد ۹۶ ، ۱۲:۲۸
  • لافکادیو

باید مهمان بشید این درس رو من هنوز ارائه ندادم! 

+ آقایون، خانوما، باهوشا! کم‌ذوقا! این بالایی لینکه بوخودا:/

  • ۰۶ خرداد ۹۶ ، ۲۰:۲۴
  • لافکادیو

میگن یکی از بدترین عذاب‌هایی که تو جهنم هست یه اتاقیه که توش یه میز بزرگ گذاشتن. روی میز پر از غذاهای خوشمزه است. از چلو کباب و جوجه و قورمه سبزی مامان پز بگیر تا آش رشته و پیتزا و پاستا و خلاصه هر چیزی که فکرش رو بکنین. بعد همه اون بدبختایی هم که دور میز نشستن نه قاشق بلند دارن نه دستاشون بسته است. اتفاقا قاشق‌هاشون هم اندازه و خوب و مناسبه.

  • ۰۲ خرداد ۹۶ ، ۲۳:۱۰
  • لافکادیو

فردا که هر کسی به دلی رأی می‌دهد

من هم، دلم، دروغ چرا، تنگ می‌شود!

  • ۲۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۳:۱۸
  • لافکادیو

خورشید داره غروب می‌کنه و یه نارنجی کم‌رنگ از لای پرده‌ها افتاده رو دیوار اتاق. بیرون یه وانتی داره داد می‌زنه گوجه 2 تومن. 2 تومن. بدو آخر باره‌ها. به عشق فکر می‌کنم. به دلبر. به دلبر. دلبر این روزها اصلا به فکرم نمیاد. از خیابونا که میگذرم دخترای رنگ و وارنگ از کنارم رد میشن. بعضیاشون حتی نگاهم هم نمیکنن. بعضیاشون یه نگاه تندی میکنن و رد میشن. بعضیاشون شیرینن. بعضیاشون مثل کوزه‌ای می‌مونن که خالی‌ان. خیلیا میگن مگه تو توی آدما رو می‌بینی؟ میگم آره. چشمای آدما. همه چی اونجاس.

  • ۲۷ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۱:۲۷
  • لافکادیو

"عمری که بی عشق بگذرد، بیهوده گذشته. نپرس که آیا باید در پی عشق الهی باشیم یا عشق مجازی، عشق زمینی یا عشق آسمانی، یا عشق جسمانی؟ از تفاوت‌ها تفاوت می‌زاید.  حال آنکه به هیچ متمم و صفتی نیاز ندارد عشق. خود به تنهایی دنیایی است عشق. یا درست در میانش هستی، در آتشش، یا بیرونش هستی، در حسرتش."

  • ۲۷ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۵:۱۳
  • لافکادیو

اِللا جایی که از همه چیز خسته شده بود دست به دعا برداشت و از خدا خواست:

«یا عشق را یادم بده یا ناراحت نشدن از نبود عشق را»

  • ۲۶ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۳:۳۵
  • لافکادیو