لافکادیو

یک نام نیست؛ یک سرنوشت است.

لافکادیو

یک نام نیست؛ یک سرنوشت است.

غمی که پست میذاره من حتما میرم می‌خونمش. نه اینکه دوستش دارم یا از اخلاقیاتش خوشم بیاد اونا به کنار که کلا یه جورایی فازهامون خیلی جورن تو یه سری مسائل، ولی بیشتر به خاطر اینکه متن‌هایی که می‌نویسه هدفمند و دوست داشتنی و سر و ته دارن. مثل متنای من بی سر و ته نیست. خوب میشکافه میره تو موضوعی که میخواد حرفش رو بزنه و مسلط میاد بیرون. کاری ندارم درست بحث میکنه یا غلط یا هرچی. به زاویه نگاهش کاری ندارم. مهم اینه تو کارش یه نظم و مهارت داره که متن‌هاش لنگر نمیندازن و سرپا و اس و قس دار هستن. امشب یه متنی گذاشت که ته ته دلم رو سوزوند. خواستم بگم غمی جون تو که می‌دونی ما چی کشیدیم و چی نکشیدیم و ما هم یه حدودی می‌دونیم از کشیده‌ها و نکشیده‌های تو. این موی سفیدی که گفتی این زخم‌های پنهونی که ما تنهایی خوردیم و تنهایی بخیه‌شون زدیم و تنهایی جوش خوردنشون رو تماشا کردیم و همیشه جاشون رو بین تارهای سیاه و پرکلاغی موهامون تو آینه دیدیم تو زندگی ما هم کم نبوده. رفیق! سفید کردیم. بدجور. همدردیم. همین.

  • ۲۳ آذر ۹۷ ، ۲۳:۳۳
  • لافکادیو

ساعت چهار صبح کمک راننده اومد ته اتوبوس و چرخی بین صندلی‌های خالی زد و برگشت. چند نفری پیاده شدند. باورم نمی‌شد اینجا همون جایی باشه که باید پیاده بشم. وقتی داشت راه می‌افتاد گفتم اهوازه؟ با لهجه جنوبیش گفت ها. پس چرا پیاده نشدی. گفتم مگه پایانه نمیری؟ گفت همونجا بود دیگه. راننده زد روی ترمز و پیاده شدم. وسط خیابونی پر از مه که کفش پر از آب بود و چشم چشم رو نمی‌دید. با خودم گفتم قوی باش. پایانه نزدیکه. میری اونجا و منتظر صبح می‌شی. جلوتر رفتم و با ردیف فلافلی‌هایی روبرو شدم که همه‌شون باز بودند. اول خوشحال شدم و گفتم این فلافل اهواز و اینها که می‌گفتند همین بود؟ بعد یک دفعه بیشتر که دقت کردم به قیافه عرب‌هایی که جلوی فلافلی با چهره‌های عجیب غریب ساعت 4 صبح به من زل زده بودند روبرو شدم. فهمیدم نباید باهاشون چشم تو چشم بشم. سرم رو انداختم پایین و شبیه آدم‌هایی رفتار کردم که  انگار این کار همیشگی شونه که ساعت 4 صبح از اونجا سردربیارند. بعد هم از جلوی نگاه‌ها و کلمه‌هایی که به عربی به هم می‌گفتند رد شدم و رسیدم به ورودی پایانه سیاحت. خوشحال خواستم برم داخل که سربازی از پشت سرم گفت کجا میری؟ همه جا رو آب گرفته. تعطیله. برگشتم و چون لهجه‌اش به تهرانی‌ها شبیه بود گفتم چی؟ تعطیله؟ چرا؟ گفت ساعت 11 تعطیل میکنن. 6 صبح باز میشه. کجا میخوای بری؟ چیزی نگفتم. تو شهرهای غریب هر چی کمتر صحبت کنی احتمال افتادن تو دردسر کمتر میشه. همونجا وایسادم. نه راه رفتن داشتم و نه راه برگشتن. دو تا عرب جلوی مغازه روبرویی تو تاریک روشن صبح با تیشرت نشسته بودند و داشتند من رو نگاه می‌کردند. فهمیدم هر حرکت ناشیانه‌ای دستمایه خنده‌شون میشه. از بین آب‌های حیابون تو تاریکی و مه خیابون و نور چراغ‌های فلافلی‌ها برگشتم سمت سرباز. نزدیکش وایسادم و وقتی دیدم ارتشیه گفتم اینجا خدمت می‌کنی؟ گفت آره. از اردیبهشت. گفتم تو هم زود رسیدی؟ گفت نه. تو زود رسیدی؟ گفتم آره. فکر می‌کردم 7 صبح برسم. ولی 13 ساعته اومد. گفت تازه دیر رسید. به خاطر برف و مه جاده. گفتم بچه تهرانی؟ گفت نه ساوه. گرم صحبت شدیم از دانشگاه و خدمت گفت و منم از کار و ماموریت و این چیزها که وقت‌مون بگذره. گوشیش رو تو اولین مغازه فلافلی کنار پایانه به شارژ زده بود. گفت همیشه مسیرش اینجاست و عادت کرده. خیالم راحت شد که تجربه این شرایط رو داره. دل و جرأتم برگشت. گوشیم رو درآوردم و به جای گوشیش به شارژ زدم. صاحب فلافلی پسر بامعرفتی بود. چهره‌اش تیپیکال جوون‌های اهوازی بود. با همون چشم و ابروی مشکی و صورت آفتاب سوخته و لهجه جنوبی و اداهای تهرانی که این روزها همه جا پیدا میشه. اسمش علی بود. سرباز که ساعت پنج رفت و تو مه گم شد. کنار علی وایسادم و کم کم سر حرف رو باز کردم. داشتم از سرما می‌لرزیدم. قبل راه افتادن فکر می‌کردم هوا قراره گرم باشه ولی سوز سرمای اول صبح داشت استخوون‌هام رو می‌ترکوند. برای یک جای گرم حاضر بودم هر چی دارم بدم. علی اجاق فلافل‌پزی‌اش رو روشن کرد. رفتم جلو و وایسادم کنار اجاق. خودش یک تیشرت پوشیده بود و عین خیالش نبود. با یک دستمال کثیف ظرف‌های ترشی و اجاق و تابه روی اون رو تمیز کرد و من هر چی بیشتر کارهاش رو می‌پاییدم بیشتر مطمئن می‌شدم که هیچ‌وقت فلافل‌های اهواز رو نمی‌خورم. ساعت حدود 7 تازه هوا شروع به روشن شدن کرد ولی مه انقدر زیاد بود که هنوز نمی‌تونستی بفهمی دقیقا کجای این کره خاکی ایستادی. دیگه با علی رفیق شده بودیم. دست و صورتم رو تو مغازه کناری شستم. کیفم رو گذاشتم پیش علی و رفتم چند مغازه اون طرف‌تر یه چایی تو استکان و نعلبکی با پیرمردی اهوازی خوردم و یک دعوای حسابی به زبان عربی هم تماشا کردم. کم‌کم چهره آدم‌ها بیشتر قابل اعتماد شد و من رو هم کنار خودشون قبول کردند. ساعت هشت وقتی مطمئن شدم اسنپ پیدا نمیشه سوار پرایدی شدم که کف اتاقش پر از آب بود و رفتم سمت فولاد خوزستان. تا شب کارم تموم شد. ساعت حدود 7 بود که تو آژانس با پسر دیگه‌ای از تهران که اون هم برای مأموریت اهواز اومده بود نشسته بودم. تو راه بهم گفت میدونی من تو همین اهواز پاگیر شدم. گفتم چطور؟ گفت تو همین مأموریت‌ها با دختری آشنا شدم و الان خونه مادر زنم اهوازه و الان دارم میرم اونجا. تو دلم گفتم لعنت بهت! و خندیدم و گفتم البته اهواز که امروز حسابی از خجالت من دراومد. صبح تو ترمینال یخ زدم و از شدت آب گرفتگی تاکسی هم پیدا نمی‌تونستم بکنم. وقتی برگشتم ترمینال رفتم سمت مغازه علی. دوستش گفت تا نیم ساعت دیگه نمیاد. گفتم بگو اون پسری که صبح پیشت بود سلام رسوند و تشکر کرد. گفت فلافل نمی‌خوری؟ نگاهش کردم و گفتم ممنون. سوار اتوبوس شدم و با خودم گفتم کاش آدم در هر شهری یک دوست داشت که می‌تونست ساعت چهار صبح بهش زنگ بزنه که من رسیدم ترمینال و دارم یخ می‌زنم. بیا دنبالم...

  • ۲۳ آذر ۹۷ ، ۰۰:۰۰
  • لافکادیو

صبح ساعت نه بیدار شدم. پاشدم مسواک زدم و آب‌لیمو عسل خوردم و رفتم ماشین رو گذاشتم برای سرویس تو نمایندگی. یکی معلوم نیست کی زده بود پشت صندوق و یه تیکه صندوق رو قر کرده بود. حالم گرفته شد و بعد چند دقیقه به خودم گفتم خب که چی؟ بالاخره نمیشه این حجم از فلز و شیشه رو تو خیابون هی اینور اونور برد و چیزیش نشه. خداروشکر که همه سالمیم. بعد گفتم شاید دستش خالی بوده. که واینساده که رفته که خجالت زده فرار کرده. به خودم گفتم ارزش چی بیشتره؟ ماشین؟ یا من؟ بعد به نتیجه رسیدم ما آدم‌ها خیلی مهم‌ هستیم. خیلی. خیلی مهم‌تر از اینکه این چیزها بخواد ما رو پریشون و ناراحت کنه. ماشین رو گذاشتم نمایندگی و سوار تاکسی شدم و اومدم سر خیابون. اومدنی بربری گرفتم. بهم یکی و نصفی داد. گفتم یکی می‌خواستم. گفت پول خرد ندارم. باز یه چیزی پیدا شد طعنه بزنه به تنهایی من. رسیدم خونه و با خودم گفتم چند وقته من غذا درست نکردم؟ بعد دیدم خیلی وقته. رفتم سراغ املت. حقیقت اینه من استاد املت درست کردن هستم. خودتون این رو می‌دونید. اگه نمی‌دونید می‌تونید تو این پست درباره‌اش بخونید. ولی اصلا انگاری هیچی تو ذهنم نبود. تا گوجه پیدا کنم و رنده‌اش کنم و بذارم تو ماهیتابه که آبش گرفته بشه یه عمر گذشت. هی فکر کردم به اینکه پس مامان چطوری ساعت 8 صبح املتش آماده و حاضر بود همیشه؟ بعد دنبال روغن و تخم‌مرغ گشتم و سبزی و پیاز سرخ کرده و زردچوبه و نمک و فلفل و این وسط انقدر ظرف کثیف کردم که با خودم فکر کردم من فقط دارم یه املت درست می‌کنم؟ رفتم سر ماهیتابه و مشکوک بهش نگاه کردم! دیدم آره فقط یه املت ساده است! بعد دنبال سبزی بودم که پیدا نشد. زنگ زدم به مامان و گفت ای وای. تموم شده؟ یه جوری گفت که می‌خواستم بگم یه وقت پا نشی سبزی بگیری برام بفرستیا... یه جوری گفت که ته دلم گفتم غلط کردم زنگ زدم بهش اصن. چرا مامانا می‌تونن انقدر فداکار باشن؟ چرا ماها اینطوری نیستیم؟ هر چی جلوتر رفتم دیدم نه رنگ املته پریده. زردچوبه زدم دیدم جواب نداد. هی همش زدم و همش زدم و فرقی نکرد. نمی‌دونم مشکل از کجا بود. آخرش تا املته آماده بشه! واقعا نمیدونم آماده شده بود یا نه! ولی تا وقتی که دیگه نای وایسادن جلوی گاز رو نداشتم یکساعت شد! ماهیتابه رو که گذاشتم تو سفره میخواستم کنار سفره بخوابم. حتی گشنه‌ هم نبودم دیگه! الان می‌فهمم وقتی آبجی کوچیکه می‌گفت من سیر شدم پای گاز یعنی چی. چند لقمه خوردم و هی منتظر بودم برم تو کما! نمی‌دونستم تو کما رفتن خیلی خوبه! پشت سرم رو از یاد برده بودم. همین که برگشتم و ظرفا رو دیدم می‌خواستم فرار کنم! گفتم چیزی نیست که! مامان و آبجی کوچیکه هر روز سه وعده رو می‌شورن. یه املت که چیزی نیست. همه‌اش دو تا فنجون و یه ماگ و دو تا لیوان و سه تا قاشق و دو تا چاقو و رنده و ماهیتابه و دو تا پیاله و دو تا پیش دستیه دیگه! یه چیز رنگی رنگی کنار سینک بود برش داشتم ریکا زدم و گفتم آهان خودشه! شروع کردم کف مالی لیوانا و پیش دستیا و از این سینک بر می‌داشتم می‌ریختم اون یکی سینک و می‌گفتم مثل کارواش. اول کف بزن بعد برو آب بگیر. اوکیه بابا! که رسیدم به ماهیتابه. دیدم نه این تمیز نمیشه! رفتم سراغ قاشق و تراشیدن ماهیتابه دیدم جواب نمیده. گفتم بذارم یه چند دقه خیس بخوره درست میشه! خیس خورد و درست نشد. یه کم اینور اونور رو دیدم یه دفعه نگام افتاد به یه چیز آبی رنگ. برش داشتم دیدم عینهو سنباده است! گفتم آهان. این سیم‌ها که تو بچگی چهارشنبه سوری آتیش میزدن. ببین چه عوض شدنا. برش داشتم و با غرور ماهیتابه رو سابیدم و سابیدم با خودم هی گفتم بعله. اینطوریاس. یا راهی خواهم یافت یا راهی خواهم ساخت. مهندسا بن‌بست ندارن که! تا اینکه از کت و کول افتادم و الان که رو مبل پذیرایی دارم اینا رو می‌نویسم سر تمام انگشتام پوست پوست شده و مثل سربازی که بعد پاتک سنگین دشمن گوشه سنگر افتاده باشه نا ندارم که تکون بخورم و حتی دیگه با این انگشتا تایپ کنم. یکی یه کرم نرم کننده برسونه به من...

  • ۲۲ آذر ۹۷ ، ۱۴:۱۵
  • لافکادیو

آخر هفته تنهای من تو خونه باید اینطوری بگذره؟ نه خداییش نباید اینجا باشی؟ دستور بدی از تو اتاق که پیازا رو حلقه حلقه کن. گوجه‌ها ریز. سیب‌زمینی رو هم دست نزن. خودم میام. زیاد ریز می‌کنی تو. بعد من هی چشام پر اشک شه بیام دم پذیرایی تو رو ببینم که رو مبل دراز کشیدی و داری با موهات بازی می‌کنی و بهم بگی چرا گریه می‌کنی پسر؟ بعد من بگم دلم برات تنگ شده بود. بخندی و بگی لوس! تو دلت واسه من تنگ نمیشه. تنبل خان! بعد پاشی بیای آشپزخونه تند تند پیازا رو حلقه کنی و من نگاهت کنم و اشکت در بیاد و بهت بگم چی شد؟ دل تو هم تنگ شده؟ نگام کنی و چشات برق بزنه و یه قطره اشک از گوشه چشمت بیفته رو گونه‌ات و من ردش رو ببوسم و  اشک منم دربیاد. بعد یه غذای دلبر پز درست کنی و منم هی ظرفای کثیف رو گربه شور کنم و بگم خوبه مامانم اینجا نیست ببینه چطور از پسرش کار میکشن... بعد تو بخندی و بوی غذات خونه رو برداره و بشینیم تو پذیرایی فیلم ببینیم و شام بخوریم و بگیم و بخندیم. آره آخر هفته‌ای که تو خونه تنها موندی و همدمت شده تلویزیون و برنامه‌هاش باید اینطوری باشه. ولی واسه من چی؟ واسه من شده اینکه برم تو فست فودی و بگم پیتزای مخصوص سرآشپز بده. بعد دختره پشت کانتر بگه یه نفره یا دو نفره؟ یه جوری که حس کنی تو لانلی ترین آدم رو زمینی و حتی دختر پیتزافروش هم باور نداره تو پیتزای دونفره بخوای. نگاهش کنی. زل بزنی تو چشاش و بگی دو نفره. آره. دو نفره. می‌دونی! آدمایی که پیتزای دو نفره می‌خرن دو دسته‌ان. یه دسته‌شون اونایی‌ان که تو خونه یکی منتظرشونه. یه دسته‌ی دیگه اما اونایی‌ان که هیچ کسی تو خونه منتظرشون نیست. ولی پیش خودشون همیشه فکر می‌کنن شاید امشب وقتی تو پذیرایی تنها نشسته بودم که شام بخورم اومد. یه جورایی خوش خیالن. که شاید انقدری دلش تنگ شد که زنگ زد و گفت نیم ساعت دیگه اونجام. چیزی از بیرون نگیر. خودمون آشپزی می‌کنیم... انقده خوش خیال که پیش خودشون فکر نمی‌کنن چطور باید شماره تو رو داشته باشه! آبجی کوچیکه همیشه می‌گفت تو یه روز تنها بمونی تو خونه از گشنگی می‌میری. راست می‌گفت. از گشنگی‌اش رو نه. مُردنش رو...

+ لافکادیو خوانی!

  • ۲۱ آذر ۹۷ ، ۲۱:۲۲
  • لافکادیو

بلیط قطار گرفتم و هتل رزرو کردم و مامان و بابا و آبجی کوچیکه رو راهی کردم مشهد. نمی‌دونم چه فکری با خودم کردم. خواستم کدوم گناهم رو با این کار بشورم یا تلاش کنم به خودم چی رو ثابت کنم؟ که هنوز آدم خوبی هستم؟ خودم هم میدونم که دیگه نیستم. دارم زور بیخود می‌زنم. نشستم وسط پذیرایی. تلویزیون روی شبکه 3 مونده و یه نفر داره در مورد حریم خصوصی حرف میزنه. صبح که رسیدم سرکار ماشین رو که پارک کردم و کاپشنم رو از صندلی عقب برداشتم که بپوشم یه دفعه چشمم خورد به این کار روی دیوار. یه نفر یه روز فکر کرده کسی که دوستش داشته از دست رفته. عباس کیارستمی. همون فیلمسازی که من چندان دل خوشی ندارم از فیلم‌هاش. بعد هر چی با خودش کلنجار رفته نتونسته طاقت بیاره. رفته کلی کار کرده هزینه کرده اسپری و طلق و طرح و کاتر و بعد وقت گذاشته شب راه بیفته تو خیابونا و اینطوری به دیگران بگه کسی که دوستش داشتم رفته و مقصر یه پزشک بوده...کاری ندارم حرفش درسته یا غلطه یا هرچی. اینکه تونسته اون چیزی که در درونش بوده تو دلش بوده رو بریزه بیرون و خودش رو تخلیه کنه کلی حال خوب پشتش داره. چیزی که من خیلی وقتا تو زندگیم نتونستم انجامش بدم. دارم فکر می‌کنم چطور نبودن تو رو باید بیرون می‌ریختم. چرا اطرافیانم حس می‌کنن من حالم خوبه و هیچ چیزیم نیست؟ چرا این دست و پا زدنه رو کسی متوجه نمیشه؟ باید راه بیفتم برم تو خیابونا و گرافیتی کار کنم. رو همه دیوارای بزرگ شهر بنویسم لافکادیو مُرد... به خاطر خطای دلبر.

  • ۲۰ آذر ۹۷ ، ۲۲:۴۴
  • لافکادیو

جلوی ورودی باشگاه انقلاب داخل ماشین نشسته‌ام. ماشین محمد از داخل آینه بغل سمت شاگرد دارد دور و دورتر می‌شود. خسته‌ام و دلتنگ و باران همین‌طور دارد خودش را به شیشه می‌زند. بعضی چیزها هستند در ذات‌شان غم نهفته است. یک حس غمگین و شاعرانه. بعضی چیزها در ذات‌شان عاشق‌اند. مثل باران. مثل برگ‌های پاییزی در خیابان که با باد شروع به رقصیدن می‌کنند. بعضی چیزها را نمی‌توان در کلمات بیان کرد. مثل حسی که من در این لحظه خاص در ماشین وقتی تنها نشسته بودم داشتم. یک جور تنهایی عمیق که چیزی نمی‌توانست توصیفش کند. درست وقتی غرفه نمایشگاه داشت در سالن 8 و 9 توسط کارگرها خراب می‌شد و تمام 45 روز تلاش من و محمد برای ساخته شدنش به پایان می‌رسید. یک سکوت و خلسه و خستگی و غمی که در بهترین شیوه ممکن با هم ترکیب شده بودند و صدای آهنگی که رادیو تهران داشت با آن همه این چیزها را هم میزد و دردش را بیشتر می‌کرد. الان که به آن فکر می‌کنم حتی آهنگ خاطرم نیست. شما هم بودید خاطرتان نمی‌ماند. چه کسی قاشقی را که با آن قهوه‌اش را هم زده به خاطر می‌سپارد؟ اما ترکیب تلخ و غمگین و شاعرانه و عاشقانه آن لحظه هیچ وقت از خاطرم بیرون نمی‌رود. نمی‌توانم بگویم از آن غم خالص و آن صدای باران و آن حس عاشقانه لذت نبردم. دروغ چرا. آدم هر زمانی می‌تواند از یک فنجان قهوه خوش طعم و خوش‌بو لذت ببرد. اما بودن تو می‌توانست این قهوه را دلنشین‌تر کند. دلنشین‌تر از آن تنهایی غمناک که همدیگر را به آغوش گرفته بودیم و به اندازه تمام تهران باریدیم و به تو فکر کردیم. که کجا و چه زمانی تو را گم کردیم؟

+ احتمالا این آهنگ از رادیو پخش میشد. باید همین آهنگ بوده باشد!

  • ۱۵ آذر ۹۷ ، ۲۲:۴۴
  • لافکادیو

زندگی خوب یعنی زندگی‌ای که بعد از ساعت کاری منتظرش بشینی تا بیاد. بعد برید کلی عکسای دونفره خوشگل و پاییزی بگیرید و کل فشار و استرس کاری رو فراموش کنید. زندگی خوب یعنی اینکه از منظره‌های قشنگ با حسرت رد نشی. حوصله داشته باشی. وایسی. گوشیت رو از جیب کاپشنت دربیاری و چند دقه مشغول عکس گرفتن بشی. نه اینکه بسنده کنی به پیاده‌روی خیابون در حالی که قشنگ‌ترین منظره‌های پاییزی باهات صد متر بیشتر فاصله ندارن. آهای شماها صبر کنید. تماشا کنید. وقت بذارین. یکی رو دوست داشته باشین که دوستتون داشته باشه و دوستش داشته باشین. باهاش وقت بگذرونین. ازش دل نکنین. نذارین بعد سی سالگی تازه بفهمید حتی یه عشق واقعی درست درمون هم تو زندگی‌تون نبوده. نذارین بعد ساعت کاری وقتی سرریز میکنید به خیابون واقعا کسی رو نداشته باشین بهش زنگ بزنین و بپرسین کجایی؟ کجا ببینمت؟ میدونی پاییز چه کرده با پارک ملت؟ منتظرم. بیا. بعد گوشی رو بذارین تو جیب پالتوتونو برین اونور خیابون و منتظرش بشین. این مکالمه رو از خودتون دریغ نکنین. زندگی واقعا دکمه بازگشت نداره.

می‌خواستم یه عکس بگیرم که شبیه این عکس خوشگلایی که شما میذارین بشه. ولی این دو ماهه حتی یه بار حوصله نکردم برم پارک اونور خیابون. دیگه اون آدم سابق نیستم. دیگه حوصله وقت گذاشتن برای این چیزها رو ندارم. همین‌طور مثل آدم آهنیا میام بیرون دفتر. برمیگردم خونه شام میخورم میخوابم و صبح دوباره کوک میشم برای هشت ساعت کار. این وسطا بعضی منظره‌ها قلقلکم میدن. انگاری چیزی رو به خاطرم میارن که یه زمانی سهم من هم بودن. مثل بوی عطری که تو پیاده‌رو یه دفعه می‌پیچه و یاد یه خاطره قدیمی رو زنده میکنه. مثل اون شبی که مأموریت بودم تو اصفهان. مثل دیوونه‌ها از هتل زدم بیرون و تک و تنها داشتم تو سرما پیاده از میدون امام حسین گز میکردم خیابون سپه رو به سمت نقش جهان که دختره چند متر جلوتر از من وایساد و از اون تک درخت اول خیابون سپه کنار ساختمون شهرداری عکس گرفت. درخت خوشگلی بود. وقتی خواستم از کنارش رد شم. برگشتم و به صورت دخترک نگاه کردم. هنوز یه کم گرمی زندگی تو چشاش بود. میخواستم اسلحه‌ام رو بکشم و اون گرمی زندگی تو نگاش رو ازش بدزدم. دخترک ترسید و گوشیش رو فرو کرد تو جیب پالتوش. خندیدم. این روزا آدما حتی نمی‌دونن چیزای با ارزش واقعی تو زندگی‌شون چیا هستن. خندیدم و دستام رو فرو کردم تو جیبم و رفتم سمت نقش جهان. انگار که انتظار داشته باشم نقش جهان من رو از میون تاریخ مثل ماشین زمان عبور بده و برگردم به روزای خوش گذشته. ولی هیچ اتفاقی نیفتاد. برگشتم هتل و فهمیدم نمیشه به عقب برگشت. قدر گرمی‌ای که هنوز تو دلتون و برقی که هنوز تو چشماتون هست رو بدونید. یکی رو پیدا کنید از هر جایی که شده. نذارین اینطوری بگذره. خوب زندگی کنید. مثل لافکادیو نباشید.

  • ۳۰ آبان ۹۷ ، ۲۱:۲۰
  • لافکادیو

بعد دستم رو میزنم زیر چونمو هی نگاهت میکنم... هی نگاهت میکنم. تو میگی زل نزن. زشته. بقیه بهمون میخندن. من میگم نمیتونم. بذار بخندن مهم نیست. بعد تو میخندی و چون پشتت به ماست خنده ات رو نمیتونیم اینجا ببینیم. ولی من اون لحظه خنده‌ات رو عکس میکنم و میبرمش حراج کریستی لندن و میذارمش برای فروش. کنار خنده مونالیزا. خودم هم ناشناس میرم بین جمعیت و هر کسی هر قیمتی پیشنهاد داد بالاترش رو پیشنهاد میدم. انقدر که بازم سهم من بشی. انقدر که دیگه تابلوی مونالیزا پیش چشم همه بی‌ارزش بشه. بعد با صدای تو که اسمم رو صدا میکنی و شونه‌ام رو تکون میدی با اولین پرواز از لندن برمیگردم پیش تو و به کسی که اومده سفارش ما رو بگیره میگم هر چی خانمم سفارش داده و دوباره زل میزنم به تو و  بهت میگم این سی سال کجا بودی؟ که من باید تنها سر می‌کردم؟ بعد بهت میگم چقدر رو تابلوهای جاده‌ها سر گذر پیاده‌ها برات پیغوم گذاشتم که هیچکسو تو دنیا قد تو دوست نداشتم؟ واسه یه دنیا آدم یکی یکی نامه دادم از تو که بودی عشقم واسه همه نوشتم بیابونا میدونن آسمونا میدونن جنگل و کوه و صحرا حتی اونا میدونن و تو بازم میخندی و من توی دلم دعا میکنم سفارشمون هیچ وقت آماده نشه... 

+ عکس رو یه مامان دوست‌داشتنی برام فرستاده با این متن که: یه روز یه عکس دیدم و گفتم این عکس هیچکس نمیتونه باشه جز لافکادیو.

+ من بدترم یا مسعود؟

  • ۲۹ آبان ۹۷ ، ۲۱:۲۸
  • لافکادیو

قدم به کوچه دیوانگی بزن چندی

که عقل بر سر بازار عشق حیران است...

فروغی بسطامی          

+ آقا محمدحسین شاعر بیان اومده بهمون سر زده و این مصرع رو نوشته. اونایی که نمیدونن بدونن که پستای هویجوری لافکادیو ادامه پستای محمدحسینه که رفت و چون من این پستاش رو دوست داشتم بهش گفتم تو وبلاگ خودم مینویسم ادامه‌اش رو تا بلکم یه روزی که برگشت از ادامه همینا سر بگیره کار رو که ما سلیقه انتخاب شعر و ذوق و لطافت محمدحسین رو نداریم... از همین‌جا هم بهش سلام می‌کنیم. سلام شاعر زن ذلیل :)               

  • ۲۷ آبان ۹۷ ، ۲۰:۴۲
  • لافکادیو

غروبا که از سر کار برمیگردم حدودا ساعت 5 "تهران من" شروع میشه از رادیو تهران. یکشنبه یا دوشنبه بود که گوش می‌کردم و قاضی می‌گفت اگه تهران ونیز بود قایق‌تو کجا پارک می‌کردی؟ زنگ بزن و به ما بگو. یا به سی هزار نود و چهار پیامک بده. اگه تهران ونیز بود قایقت رو کجا پارک می‌کردی؟ یکی زنگ زد و گفت میبستمش به فلکه گاز جلوی خونه‌مون. یکی گفت ریموت رو می‌زدم می‌بردمش تو پارکینگ. یکی گفت می‌رفتم خیابون مولوی لنگر رو مینداختم، اونجا انقدر سیخ و میخ و این چیزا هست که بالاخره به یه جایی گیر می‌کرد. یکی هم گفت تو حوض حیاطمون و یکی هم گفت چون جلو خونه‌مون جا نبود می‌رفتم میذاشتمش دو تا کوچه بالاتر و تا خونه شنا می‌کردم. منم هی وسط ترافیک پشت ماشینا با خودم می‌گفتم الو سلام، تهران من؟ من قایقم رو جلو در خونه دلبر پارک می‌کردم...

  • ۲۵ آبان ۹۷ ، ۱۳:۱۱
  • لافکادیو

نصف جهان رو هم گشتم نبودی.

+ ممنون بابت تمام پیام‌های این چندروزه چه اونها که از دست من عصبانی بودن و پیام دادن یا پست گذاشتن چه اونهایی که مهربون و گوگولی‌ پیام گذاشتن و چه اونهایی که شیک و باکلاس و خلاصه برام نوشتن. جواب همه کامنتا رو تو اولین فرصت میدم.

 

  • ۲۲ آبان ۹۷ ، ۲۳:۰۳
  • لافکادیو

بانک سرمایه، آسیاتک، بانک شهر، بانی‌مد و آزمایشگاه نامی امروز فقط و فقط برای یکی از مخاطبانشان یک پیام مشترک ارسال کردند. پیامی که از سراسر جهان هم اگر مخابره می‌شد باز چیزی از اندوه من نمی‌کاست. اندوه تنها بودن در آستانه ورود به سی‌سالگی. سی سالگی یک طورهایی است. مثل قرمه سبزی‌ای است که از دیشب مانده. ورود به دورانی است که همه چیز آدم باید جا افتاده باشد. درسش، کارش، درآمدش، وضعیت اقتصادی و اجتماعی و اعتقاداتش و حتی بله حتی احساساتش. و من در آستانه سی سالگی در هیچ کدام اینها به ثبات نرسیده‌ام. آنقدر که می‌دانم ممکن است همین هفته بعد دست از کار بکشم. ماشینم را  بردارم و تا هفته‌ها پیدایم نشود. آنقدر که هر ماه چند روز مانده به سررسید قسط‌ها مدام ته حسابم را چک می‌کنم که نکند نتوانم از پسش بربیایم. آنقدر نگران که مادر به من لبخند می‌زند. سی‌سالگی یعنی در گوشی‌ات باید یک مخاطب خاص داشته باشی. به جای گفتن بله؟ بفرمایید؟ الو؟ یاد بگیری پشت گوشی بگویی جانم. از آن جانم‌هایی که برای یک نفر و فقط یک نفر خرج می‌شود. به خانه که رسیدم خواهر کوچیکه و مادر مثل همیشه کیک کوچکی خریده بودند و کمی خندیدیم و خوش گذراندیم. مادر پاکت پول به دستم داد و خجالت کشیدم. خواهر کوچک هم این سال‌ها بهترین دوست و رفیق و تنها کسی بوده که هیچ وقت تنهایم نگذاشته. حتی با وجود تمام اخلاق‌های گند و غیر قابل تحملم و نارضایتی‌هایی که مدام به دیگران تسری‌اش می‌دهم و حال و روز آن‌ها را خراب می‌کنم. دیروز و امروز هم چند تا از دوستان وبلاگی محبت داشتند و تبریک گفتند. هر چند همیشه روز تولدم را مخفی کرده‌ام. امسال تمام هدایای دنیا را هم که به من می‌دادند راضی نمی‌شدم. چند وقتی است که می‌دانم خوب می‌دانم که تنها چیزی که می‌تواند خوشحالم کند دیدن "تو" ست. که این روزها زیباترین لباس عروس دنیا را به تن کرده‌ای و مدام گوشه و کنار خیال‌هایم پرسه می‌زنی. گاهی هم مجسم در فروشگاه آن طرف خیابان زل می‌زنی به من تا ماشین عقبی بوق بزند و بوق بزند و بوق بزند و من به روزی فکر کنم که تو به دنیا خواهی آمد...

  • ۲۰ آبان ۹۷ ، ۲۰:۱۰
  • لافکادیو

پاییز داره ناکارم می‌کنه. هر شب یه قرص جوشان می‌خورم. هر هفته جمعه‌ها یه قرص ویتامین دی. سه هفته دیگه هم بخورم می‌کنمش ماهی یه دونه. الان فقط دارم ساعت‌ها رو می‌شمرم که فردا بشه و قرصم رو بخورم. دارم زور می‌زنم خودم رو نجات بدم و همه‌اش بهونه آفتاب و هوای سرد و اینها رو می‌گیرم. ولی درد که این چیزا نیست. درمون هم اون چیزا نیست. درد نبودن توئه و درمون گرفتن دستای تو و ول گشتن تو خیابونا و هی خاطره ساختن تو گوشه گوشه این شهر و خریدن تابلو به سلیقه تو از دست فروش میدون و میخ کردنش به دیوار اتاقمونه. اتاقمون لعنتی. بفهم. زندگی من از مالکیت من خارج شده به بودن تو بنده...

  • ۱۰ آبان ۹۷ ، ۲۳:۳۹
  • لافکادیو

اتفاقی و به درخواست دوست صاحبدلی از خانواده‌ای فرهنگی و اهل هنر که بر سبیل اتفاق با هم در جلسه‌ای چند دقیقه‌ دمخور شده بودیم مجال صحبت از موسیقی و شعر و داستان و فیلم و عاشقانه‌های علی حاتمی پیش آمد. دل از دست دادیم در پهنای خنده و چشمان شکفته و دل پاییزی این دوست خانم که 11 سالی از ما بزرگتر بود اما گویا دلش چندین سال از ما جوان‌تر. قول دادیم که "دلشدگان" را به تماشا بنشینیم و الوعده وفا. اما چه می‌دانستیم که دلشدگان ماییم که به قول استاد ناصر خان دیلمان دلی که تقدیرش بلاست از پس پیراهن و تن پیداست. دل ما هم تقدیرش این گونه است که پای عاشقانه حاتمی اشک بریزیم گویا که خود از دست رفته‌مان که خود فراموش شده‌مان در وجود دلبری به رنگ و روی پاییز و به طبع نامیزان بهار و به گرم رویی تابستان و به سرد مزاجی زمستان حلول کرده و طاقت ما بابت یافتنش از کف رفته.

با این اشتباه تماشای چنین فیلمی در آخر هفته شنبه را کجای دلمان بگذاریم؟

  • ۰۴ آبان ۹۷ ، ۲۰:۴۴
  • لافکادیو

دو روز پیش سمت ابهر و تاکستان بودم. وسط راه یه جایی باید می‌رفتم شهرک خرمدشت. خسته بودم. راه رو پیدا نمی‌کردم. داشتم گم می‌شدم. داشت دیر می‌شد. با خودم گفتم خب که چی؟ چیکار می‌تونی بکنی؟ هیچی. همینه که هست. برو همین رو ببین میرسی یا نه! رسیدی رسیدی نرسیدی هم تهش نرسیدی دیگه! ته همه رفتن‌ها که رسیدن نیست. هست؟ وقتی المپیاد قبول نشدی چی شد؟ دردش تموم نشد؟ وقتی کنکور اون رشته‌ای که می‌خواستی قبول نشدی چی شد؟ دردش تموم نشد؟ وقتی تو دانشگاه چهار سال عین احمق‌ها تو تنهایی سرگردون موندی چه اتفاقی افتاد؟ دردش تموم نشد؟ تموم شد. رهاش کن پسر. رهاش کن. بذار اون چیزایی که برای تو نیست و در توان تو نیست که نگهشون داری برن. بذار مریم بره. بذار مریم بره...

  • ۲۷ مهر ۹۷ ، ۲۱:۵۶
  • لافکادیو