لافکادیو

یک نام نیست؛ یک سرنوشت است.

لافکادیو

یک نام نیست؛ یک سرنوشت است.

هر بیتی رو که با صدای بلند براشون می‌خوندم دلبر که کنار پنجره کلاس نشسته بود یا از توی راهرو داشت سرک می‌کشید بهم نگاه می‌کرد و می‌گفت با منی؟ منم خجالت می‌کشیدم و سریع رو به بچه‌ها می‌گفتم ترجمه رو بنویسید. محمدی بیت بعدی رو تو بخون. دلبرم باز می‌خندید و می‌گفت با منی؟

  • ۰۴ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۱:۵۱
  • لافکادیو

غروبی برام پیامک اومد. آقای سنجش کد پیگیری و پرونده رو فرستاد و نوشت که برم پرینت کارت آزمون رو بگیرم و 7 و 8 اردیبهشت هم آزمون ارشد برگزار میشه. پیامک رو بدون تغییر و بدون هیچ توضیحی سند کردم به شماره شوهر پوران. پوران رو که یادتون هست؟

داشتم نحوه کار با مولتی‌متر رو مرور می‌کردم از روی یه ویدئو که فردا برای بچه‌ها توضیحش بدم. بعد دیدم مولتی‌مترای جدید یه بخشی دارن به اسم NCV که بهش میگن فاز یاب. شما مولتی‌متر رو وقتی به سمت سیمی که دارای جریان برقه ببرین با بیب بهتون نشون میده این قضیه رو. فکر کنین یه دستگاهی بود می‌بردیم سمت بدن آدما که ببینیم زندگی زیر پوست‌شون جریان داره؟ یه دستگاهی بود می‌بردیم سمت قلب آدما که بهمون نشون بده عاشق هستن یا نه؟ که دوست‌مون دارن یا نه؟ که وقتی خواب بودن می‌رفتیم بالا سرشون و دستگاه رو روشن می‌کردیم و وقتی صدای بیب می‌اومد چشمامون برق می‌زد و زل می‌زدیم به صورت کج و معوج‌شون که تو بالش فرو رفته بود و ته دلمون قند آب می‌کردن. پوران هم حتما یکی از این دستگاه‌ها می‌خرید.

+ ویوا رئال...

  • ۰۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۳:۲۵
  • لافکادیو

این پست رو نوشتم نه به خاطر دلبر، نه به خاطر شما، نه حتی به خاطر شما! حتی نه به خاطر اون خانوم پشت سری، نه حتی شما که سرتو می‌دزدی و یواشکی داری می‌خونی! نه حتی شما دوست عزیز. اینو نوشتم فقط به خاطر ربات یک آشنا. گویا بعد شکست عملیات فرستادن آپولو به هوا! و تماس گرفتن با آدم فضایی‌ها! تشخیص داده توانایی‌هاش تو ربات ساختنه! خواستم ببینم پست خودمو چطوری تو تلگرام کپی می‌کنه:) تو زندگی‌تون یه کم، یه کم، فقط یه کم هم مثل من خودخواه باشید. ایرادی نداره. هرکی هم پرسید بگین لافکادیو فتوی داده.

+ رویای زمستانی که تعبیر نشد. من مانده‌ام و بهترین ماه فصل بهار و لیوان چایی تو! وای که اگر از دهن بیفتد! 

++ لازم نیست بگم که؟ از چپ: چایی دلبر، چایی من. 

  • ۰۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۰:۱۹
  • لافکادیو

معمول این بود که کسی که شیطنت خاصی نکرده باشه، بددهنی نکرده باشه، با بچه‌های همسایه دعواش نشده باشه، مشقاش رو نوشته باشه، سر سفره ادا درنیاورده باشه و غذاش رو بی دردسر خورده باشه و خلاصه کمتر سر به سر بابا گذاشته باشه گزینه رفتن به خونه فامیل و پوشیدن لباس مهمونی بود.

  • ۰۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۳:۰۲
  • لافکادیو

یه ماه قبل عید یه هفته‌ای بود، که تو کل هفته، تو هیچ کلاسی بیشتر از نیم ساعت درس ندادم. چهل دقه باقی‌مونده‌اش رو از هدف آدما تو زندگی و اینکه چرا همه‌ی ما لزوما نباید درس بخونیم و کنکور بدیم و دانشجو بشیم و رومون اسم تحصیل کرده بذارن صحبت کردم. بچه‌ها هم که عاشق فرار از درس خوندن و عاشق اینکه یه نفر بیاد حمایت کنه ازشون که آره درس بخونیم که چی بشه؟

  • ۲۷ فروردين ۹۶ ، ۰۰:۳۸
  • لافکادیو

:)

  • ۲۲ فروردين ۹۶ ، ۲۲:۱۷
  • لافکادیو

دیگه خواهشا لازم نیس شما گره بزنی.  امسال بارون بزنه، نزنه، سیل بیاد، نیاد، خودم میرم گره میزنم. ملوانی هم نه!

+ نتایج اسف‌بار تلاش دلبر!

  • ۱۳ فروردين ۹۶ ، ۰۰:۵۹
  • لافکادیو

من همیشه از اون لحظه برخاستن دوباره آدما، اون لحظه‌ای که از تو گرد و غبار می‌زنن بیرون و اون آنی که دستشون رو می‌گیرن به زانوشون و میگن گور بابای دنیا لذت می‌برم.

  • ۱۱ فروردين ۹۶ ، ۲۳:۲۵
  • لافکادیو

داشتم زور می‌زدم یه آهنگی رو از روی یه وبلاگ گوش بدم. معمولا کاری که اول از همه انجام می‌دم اینه که صدا رو میارم پایین. دلیلی هم نداره. اما فکر می‌کنم موزیک پلیر بیان نباید صدا رو اینطوری روی حداکثر قرار بده. باید تنظیماتش رو درست کنن. بعد آهنگ که شروع شد صدا خیلی کم بود. گفتم چقدر بد ضبط شده. صدا رو بردم بالا و تغییری ایجاد نشد. دوباره با آهنگ و صدا بازی کردم. بازم جواب نداد. رفتم سراغ بلندگوی گوشه دسکتاپ و باهاش بازی کردم. دیدم روی 90 درصده. برگشتم و یه جورایی دیگه مستاصل شده بودم. نمی‌تونستم صدای آهنگ رو درست بشنوم. اعصابم به هم ریخته بود. می‌خواستم صفحه رو ببندم که دیدم هندزفریم روی میزه. کنار لپ‌تاپ. اصلا تو گوشم نبود. تو همه اون چند دقیقه‌ای که داشتم عذاب می‌کشیدم و تو برزخ بودم. 

  • ۱۱ فروردين ۹۶ ، ۱۱:۲۷
  • لافکادیو

Except me. I'm the Chicken.

  • ۰۶ فروردين ۹۶ ، ۱۶:۲۲
  • لافکادیو

از امروز صبح دارم کلد ژل می‌خورم. واقعا الان تو وضعیت بغرنجی هم هستم. ساعت 8:30 خوردم یه قرص، بعد ساعت 4:30 خوردم بعد باید ساعت 12:30 امشب بخورم. واقعا نمی‌دونم امشب ساعت 12:30 کِی میشه؟ مگه میشه امشب ساعت 12:30 نداشته باشیم؟ خدایا 96 می‌خوای با من چی کار کنی؟ شوخی نکن خواهشا://

+ برای تمام کامنت‌های مهربون‌تون ممنون. اگه نتونستم بیام حواب بدم فعلا همین تبریک رو از من قبول کنید.

  • ۰۱ فروردين ۹۶ ، ۲۳:۵۷
  • لافکادیو

مادر است و مهربانی‌هایش. اینکه هیچ‌گاه چیزی را به دل نمی‌گیرد؛ که یک نقطه تاریک هم در دلش نیست. مگر می‌شود؟ برادرم که زن گرفت و کیلومترها از خانه‌ی پدری دور شد، مادر هیچ شکایتی نکرد. هر روز غصه و نگرانی بود که حالشان خوب باشد که زندگی برایشان سخت نباشد. که چرا نمی‌تواند از سبزی‌های پاک کرده و حبوبات نیم‌پز و آش رشته‌اش برایشان ببرد. که هر بار هوا سرد شد گفت سرما نخورند؟ مادر هیچ‌وقت چیزی نگفت. حتی نگفت دوست دارد پسرش کنارش باشد. مادرم هیچ‌وقت ما را نصیحت نکرد. ما سرکش و آزاد بزرگ شدیم. فکر که می‌کنم هدیه گرفتن برای مادرم سخت‌ترین کار دنیاست. چون او تمام آرزوهایش را برای ما خرج کرده است. می‌شود سال نو را مثل مادرها بدون حتی یک لکه سیاه کوچولو در دل‌مان شروع کنیم؟ می‌توانیم یک بار هم شبیه مادرها باشیم؟ 

  • ۲۹ اسفند ۹۵ ، ۱۳:۲۱
  • لافکادیو

من چه کار ناتمومی تو سال 95 دارم؟ چیه که نمیذاره حتی دست بزنم به اون همه کتاب و برگه و چیزایی که چندین ماهه کف اتاقم پهن شدن و جمع شدنی هم نیستن. چیه که نمیذاره بادبادک باز رو بعد 4 ماه بذارم تو کتابخونه؟ اصلا بادبادک باز اینجا رو زمین چی کار می‌کنه؟

+ 

  • ۲۸ اسفند ۹۵ ، ۱۴:۰۷
  • لافکادیو

  • ۲۶ اسفند ۹۵ ، ۱۳:۱۳
  • لافکادیو

جدای از همه آن مغازه‌هایی که نشان‌شان کرده بودم با هم برویم و تمام آن هدیه‌هایی که با تعطیل شدن آن مغازه‌ها داغ خریدنشان برای تو بر دل من ماند. جدای همه‌ی آن هدایایی که برای تو بود و بی‌بهانه تقدیم خواهرها و خواهرزاده‌ها و دوستان دور و نزدیک شد. این بار خودت را برسان. بگذار برای ساعتی هم که شده با هم باشیم...

  • ۲۱ اسفند ۹۵ ، ۰۱:۲۵
  • لافکادیو