لافکادیو

یک نام نیست؛ یک سرنوشت است.

لافکادیو

یک نام نیست؛ یک سرنوشت است.

آقابزرگ میگه غم موندنی نیست. بهش فکر نکنید. بگذرید. ما می‌خندیم و می‌گیم آقاجون عمرش رو کرده. فهمش قد نمیده که این روزگار چطوریاس. چطوری با دایرکت جواب ندادناش یا سین کردن و بی‌اعتناییاش یا عکس پروفایل عوض کردناش روح و روان آدم رو غم برمیداره. آقاجون می‌شینه کنار بخاری و می‌گه کتاب بخونید. بعد اشاره می‌کنه به کتابای کتابخونه و بلند میگه از اون کوچیکه شروع کنید. همه ما نوه‌ها می‌دونیم آقاجون آلزایمر داره. برای احترام باهاش می‌خندیم و هر کدوم می‌خزیم یه گوشه تاریک خونه تا تو دنیای گوشیای خودمون با آدمایی که حتی اسممون رو بلد نیستن رویا بسازیم...

***

این روزا که حافظه‌ام مثل ماهی قرمزا شده و هیچ چیزی رو نمیتونم به یاد بسپرم تنها چیزی که دلداریم میده اینه که بیام این صفحه رو باز کنم و به خودم بگم هر اتفاقی هم بیفته اینها، تک تک اینایی که اینجا رو خوندن منو تو حافظه‌هاشون نگه میدارن. من یه بخشی از این آدما شدم و این آدما یه بخشی از من. شاید یه روز که یه پیرمرد آلزایمری شدم که نوه‌هام حرفام رو گوش ندادن یکی از همین‌ها که شیطون‌تر و بازیگوش‌تر بوده بیاد و یه گوشه گیرم بیاره و بگه این بودا! همین پیرمرده حوصله همه‌مون رو با کلمه‌هاش سر برده بود. بعد بخنده که دلبرت کو؟ هان؟ ما که چیزی نمی‌بینیم؟  من زل بزنم به قاب عکس رو میز و  به خاطر مارشمالوهایی که همراهش آورده بهش لبخند بزنم و بگم پاییز که میشه ما بی‌اختیار میریم اتاق جمشید... پاییز یه هو می‌آد... توو یه روز... مثل بهار و بقیه... ولی اصلش اینه که پاییز موندنی نیست. برگ ریزونای پاییز و شبای دراز زمستون رو باید با دوست داشتن و دوست داشته شدن سر کنیم تا باز بهار برسه. بهار که برسه همه چیز درست میشه. همه چیز میره سر جای خودش. آدمای پاییز و زمستون رو باید حفظ کرد. آدمای پاییز و زمستون برای روزای بهاری لازمن. که باهاشون بزنید بیرون و پیاده‌روی‌های طولانی بکنید و بگید و بخندید. مثل دلبر که تا بهار می‌رسه لباس خوشگلاش رو می‌پوشه و دامن کوتاه تن می‌کنه و بلند بلند می‌خونه من باهارم تو زمین...

  • ۱۵ ارديبهشت ۹۸ ، ۲۱:۴۱
  • لافکادیو

شب اول

تبریز چندتا رستوران معروف داره. خوب بودنش رو باید امتحان کنید. ولی خب حداقل به اسم اینها شناخته شده‌تر هستند. تصمیم گرفتم برم رستوران جلالی و شام بخورم. فکر کنم چندتا شعبه تو تبریز داره. من رفتم اونی که پشت پارک توانیره. وارد که شدم خورد تو ذوقم. حتی یه نفر هم تو سالن نبود. یه قانون ساده وجود داره که میگه رستوران خوب رستورانیه که میز خالی نداشته باشه! من بودم و یه سالن بزرگ و تنهایی هتل تکرار شد. یه پسر جوون اون انتهای سالن پیداش شد. بلند گفتم خیلی سرتون باید شلوغ باشه! خندید. تا منو رو باز کردم که غذاها رو ببینم چندتا خانم و یه دختر بچه وارد شدن. نفس عمیقی کشیدم. رفتم سوپ و سالاد برداشتم و برگشتم که یه دفعه دیدم چهل پنجاه نفر همین‌طور اومدن داخل! اول فکر کردم دوربین مخفی باید باشه! بعد آخر ماجرا دیدم یه عروس داماد اومدن. فکر کنم شام عقدشون رو تو جلالی می‌خواستن بدن. رستوران تقریبا پر شد. آقایون سر میزها به ترکی گپ می‌زدن و خانم‌ها دنبال جای راحت برای عروس دوماد بودن و یکی دوربین دستش بود و می‌چرخید. به تو فکر کردم. صداها کم کم محو شد. بلند شدم که خانم میز بغلی گفت چندتا عکس از ما می‌گیرین. رفتم و به نیکا گفتم عمو رو نگاه کن و هفت هشت ده تا عکس گرفتم ازشون. بیرون که زدم ماشین پلاک ارس عروس و داماد جلوی رستوران بود. اسنپی از اونور خیابون داد زد شما اسنپ خواسته بودین؟ سرم رو تکون دادم و تو بارون نم‌نم سوار شدم. پیرمرد آروم و شمرده از قیمت خونه و آپارتمان و همه چیز گلایه می‌کرد. گوش کردم تا پیچید جلوی ورودی هتل. سوار آسانسور هتل که شدم تا وقتی چراغ اتاق رو خاموش کنم به عروس و داماد تو جلالی فکر کردم.

شب دوم

سه شنبه ساعت 9 شب بود که هر چی به پیمان و امین و مهرداد زنگ زدم و حرف زدم چیزی از تنهایی تو هتل کم نشد. اسنپ گرفتم برای شاه گلی. رفتم و قدم زدم و قدم زدم و قدم زدم و آدم‌ها رو تماشا کردم. یکی از لذت بخش‌ترین کارهای زندگیم بوده این کار. نشستن یه گوشه و فکر کردن به قصه‌ آدم‌هایی که که از جلوت عبور می‌کنن و گوش دادن به حرف‌هایی که میگن و تلاش برای داستان ساختن براشون. حرف زدن با غریبه‌ها توی خیابون و مغازه و تاکسی و دوست شدن با راننده اسنپی که معلم جغرافیاست و برای جهیزیه دو تا دختراش شب‌ها به بهونه دور دور میزنه بیرون خونه و کار می‌کنه. دفعه قبلی که اومدم تبریز نشد کوفته تبریزی بخورم. این‌بار تو شاه گلی کوفته تبریزی سفارش دادم. میز جلوم یه دختر و پسر جوون نشسته بودن. میز کلی با ذوق و سلیقه تزئین شده بود. برای تولد پسره. ازشون پرسیدم که تولد کیه و تبریک گفتم و اجازه گرفتم از میزشون عکس بگیرم. بعدش خواستم به تو فکر کنم. به تولدت. چیزی به ذهنم نرسید. کوفته مزه آبگوشت گرفته بود. بلند شدم و زدم بیرون و تو بارون نم نم بهاری تبریز خودم رو رسوندم به بیرون شاه‌گلی و منتظر اسنپ موندم. اسنپی بی‌حوصله و بدعنق بود  و منم ساکت. تا هتل نه اون حرف زد نه من. جلوی هتل پیاده شدم و شب‌بخیر گفتم. سری تکون داد و رفت. سوار آسانسور هتل که شدم تا وقتی چراغ اتاق رو خاموش کنم به دختر و پسر تو رستوران شاه‌گلی فکر کردم.

+ هنوز نمایشگاه کتاب نرفتم. پیر شدم یا خسته یا دلزده؟ شایدم دلبرزده...

  • ۱۳ ارديبهشت ۹۸ ، ۱۲:۰۶
  • لافکادیو

اولین مأموریتی که تنهایی رفتم رشت بود. دروغ چرا ترسیده بودم. انقدر استرس داشتم که شبش خوابم نمی‌برد. آخر سر وسط خواب و بیداری به خودم گفتم میرم اگه دیدم بهم محل ندادن و تحویلم نگرفتن و اصن دیگه تو بدترین حالت نذاشتن برم داخل یه شرکت برمیگردم و استعفا میدم. اینطوری خودم رو آروم کردم و چند ساعتی خوابیدم. بعد از اون سفر کلی مأموریت رفتم. تنهایی، با همکارا. یادمه پارسال برنامه سه روزه یزد چیدم و رکورد بازدید رو تو شرکت زدم. دوازده تا شرکت تو سه روز. امروز وقتی داشتم از دفتر بیرون می‌اومدم و وسایل و مدارک رو برمی‌داشتم به اون روز فکر کردم. به اون شبی که صبحش می‌خواستم برم رشت و تمام وجودم رو ترس برداشته بود. خندیدم به اون روزا و همه روزهایی که توش گاها پشت در شرکتی موندم و فرد موردنظر گوشی‌اش خارج از دسترس شد و یا حتی گاها باهام بی‌احترامی شد رو مرور کردم. می‌خواستم بهتون بگم وقتی یه کاری رو شروع می‌کنید اولش استرس دارید که قراره آدما با شما چطور برخورد کنن. تحویل‌تون می‌گیرن؟ قبول‌تون می‌کنن که شما قراره پزشک‌شون باشین؟ مشاورشون باشین؟ دندون‌پزشک‌شون باشین؟ کسی باشین که باهاش قرارداد چند میلیاردی ببندن؟ کسی باشین که به بچه‌هاشون تو مدرسه درس بده؟ همه شغل‌ها و همه‌ کارها اولش با این ترس‌ها شروع میشه. بعضی وقتا بعضی آدما برای بعضی کارها ساخته نشدن. اون بخش رو کار ندارم. ولی یه چیزی رو من یاد گرفتم اونم اینه که آدما هیچ‌وقت شما رو قبول نخواهند کرد. بهترین دکتر و مهندس و آدم روی زمین هم که باشین باز حداقل 20 درصد اطرافیانتون به هر دلیلی ازتون ناراضی خواهند بود. پس اگه کاری رو به تازگی شروع کردین ترس‌هاش رو بپذیرین و دووم بیارین. خواهشا دووم بیارین! حتی شده روز به روز و ساعت به ساعت لحظات رو بگذرونید و دووم بیارین. یه روزی می‌رسه که می‌بینید ترس‌هاتون دارن از شما می‌ترسن...

+ نمی‌دونم کدومش درست‌تره! دارم میرم تبریز یا دارم میام تبریز!؟

+ همه چی اونوره ترسه!

  • ۰۷ ارديبهشت ۹۸ ، ۲۰:۱۹
  • لافکادیو

این هفته یکی از سخت‌ترین هفته‌های زندگیم بود. از شنبه تا چهارشنبه رو به جای ساعت 4 بعدازظهر ساعت 9 و 10 شب برگشتم خونه و کلی جلسه و هماهنگی و استرس داشتم. تازه یکی از بدترین روزای امسال رو هم همین دیروز از سر گذروندم. طوری که هنوز دارم پس لرزه‌هاش رو حس می‌کنم و با خودم فکر می‌کنم باید چیکار کنم! زندگی مزخرفی رو داریم می‌گذرونیم. اینکه برای حداقل معیشت و برای حداقل چیزها باید تن به کارهایی بدی که به هیچ عنوان تو چارچوب‌های شخصیتی‌ات نمی‌گنجه بدترین اتفاقیه که یه انسان می‌تونه از سر بگذرونه. می‌دونم که باید بگذرونمش تا درست بشه ولی دنبال اینم یه کورسوی امیدی راهنماییم کنه. نمی‌بینمش. نمی‌تونم چیزی رو ببینم. داشتم از سرکوچه می‌اومدم دیدم کوچه رو ریسه بستن. گفتم چه خبره؟ بیتلز داشتن ابی‌رود رو تو گوشم فریاد می‌زدن که یه دفعه چکش مکسول تو سرم فرود اومد که آهان! نیمه شعبانه. یاد دوران نوجوونی و رفتن به جمکران و حتی همین چندسال پیش افتادم که گاها جمعه صبح‌ها پا می‌شدم می‌رفتم دعای ندبه! این روزها هیچ اعتقادی ندارم. انقدری که همه این حرف‌ها به نظرم فریب عوام برای فراموش کردن حق و سهمشونه. ولی خب ریشه‌هامون تو همین حاک بوده! یاد اون روزایی افتادم که ریسه‌های خودمون رو نزدیک نیمه شعبان آماده می‌کردم که ببندم. تو دلم خندیدم و سرم رو آوردم بالا و گفتم من بهت اعتقادی ندارم. برام هم مهم نیست وقتی میای می‌خوای چی بگی و چی بخوای و چیکار کنی. ولی اگه در توان تو هست الان وقتشه که نشونم بدی چه کاری می‌تونی انجام بدی. بعدا شاید خیلی دیر باشه، خیلی دیر...

از مدیر این شرکت هندی‌ که چند روز ایران بود دلار گرفتم و بهش ریال دادم. هنوز دو روز نشده که بیشتر از 100 تومن روش ضرر کردم! دارم فکر می‌کنم اینایی که میلیونی دلار ذخیره کردن و زندگی‌شون با دلالی این کاغذا میگذره چطوری دووم میارن؟ خلاصه که من وارد بازی دلار شدم. به شما هم توصیه می‌کنم اگه پولی دارید که کنار مونده و نیازی ندارید بهش این چند روز تبدیل به دلارش کنید. دور سوم تحریم از اردیبهشت شروع میشه حداقل اینطوری سرمایه و زحمت‌تون از دست نمیره و بی‌ارزش نمیشه. من خودم تصورم از 98 دلار سی هزار تومنیه. شما هم تصورات‌تون رو برای سرمایه گذاری تو سال 98 با من به اشتراک بذارید.

یادتونه مجریه ازش پرسید روی صددلاری عکس کدوم رئیس جمهور آمریکاست؟ بعدم بهش خندید که تو اصن تا حالا دلار از نزدیک دیدی؟

  • ۲۹ فروردين ۹۸ ، ۲۲:۱۲
  • لافکادیو

از پارسال شهریور که تصمیم گرفتم برنامه ازدواج را کلید بزنم و موردهایی را که می‌شناسم لیست کردم و به اتفاقات زندگی جدی‌تر از دریچه پیدا کردن آدم مناسب نگاه کردم و تقریبا ناامید از معرفی کردن یک دختر مناسب از سمت خانواده شدم حدودا 7 ماه می‌گذرد. می‌دانید اولش وقتی تازه کار هستی و خیلی احساسی‌طور با وقایع اطرافت برخورد می‌کنی فکر می‌کنی ازدواج یک قرار عاشقانه در کافه دنجی است که قرار است قهوه‌هایش تا پایان عمر سرد نشود و آدم روبرویت هم هیچ‌وقت لبخند مکش مرگ من‌اش از روی لبانش خط نخورد. بعد، چندباری بازی رفت و برگشت دیدار با آدم‌های تازه را جلو می‌بری و هی می‌بینی نه! با این نگاه شاید بتوان جلسه اول آشنایی را در کافه لمیز یا کافه حیاط 65 یا کافه کراسه و کافه روکو و مکث و دانژه جلو برد اما جلسات بعدی به اتفاقات بیشتری نیاز دارد. باید سوال‌های اساسی پرسید. باید سبک و سنگین کرد. باید دید چه می‌دهی و چه می‌گیری. باید دید نگاه شما وقتی عینک ریزبینی و سختگیری شب‌های طرح سوال امتحان را به چشم می‌زنی چقدر با هم تفاوت دارد؟ اصلا کجا بزرگ شده؟ چطور بزرگ شده؟ سختی زندگی از نگاه او چیست؟ وقتی می‌گویی من برای گرفتن همین ماشین خیلی معمولی سه سال کار کردم و او 206 مشکی بابایی‌اش را جلوی در پارک کرده و می‌گوید جایزه قبولی دکتراست! چقدر ممکن است در آینده خیالی‌ات بتوانی به ماندن چنین همسفری روی عرشه کشتی کوچک زندگی در طوفان‌های پیش‌رو اعتماد کنی؟ وقتی می‌گوید من غیر از تهران جای دیگری زندگی نمی‌کنم و تو قول می‌دهی تمام توانت را برای کرایه کردن خانه‌ای در همان حوالی انقلاب که نزدیک دانشگاه او باشد به کار بگیری و بعد متوجه می‌شوی پدرش برای راحت بودنش و نبودن در محیط خوابگاه خانه‌ای در حوالی انقلاب برایش کرایه کرده و تو شاید نتوانی حتی با تمام سرمایه‌ات یک خانه کمی شاید بزرگتر در همان حوالی کرایه کنی تازه اولین مشت‌های پرتاب نشده زندگی توی صورتت ‌می‌نشیند. تو وسط کافه هستی و موسیقی ملایمی پخش می‌شود که قرار است قهوه‌‌ات را برایت شیرین کند ولی هر لحظه صورتت کبودتر می‌شود و حس می‌کنی گوشه رینگ افتاده‌ای. تازه آن وقت است که می‌فهمی ازدواج یک قرار عاشقانه در یک کافه دنج نیست که قرار باشد قهوه‌هایش تا پایان عمر سرد نشود و آدم روبرویت هم هیچ‌وقت لبخند مکش مرگ من‌اش از روی لبانش خط نخورد. آن وقت می‌فهمی تفاوت‌ها چقدر مهم‌اند. آنقدر که دیگر قصه‌های لیلی و مجنون و خسرو و شیرین از یادت می‌رود. با خودت فریاد می‌زنی تفاوت‌ها آقا. تفاوت‌هاست که وقتی چشمت را رویشان ببندی به راحتی زندگی‌ مشترکی که با عشق و غرق در دود عود خوشبوی بیک برند و از پشت صندلی‌های کافه شروع شده به جدایی عاطفی یا حتی طلاق منجر می‌شود. کم‌کم دستت می‌آید آن کسی که آن طرف میز نشسته چندان هم قرار نیست در جلسات اول همراه و همگام تو باشد. او هم آماده تا حریفش را سبک سنگین کند. می‌فهمی! ازدواج دل باختن در نگاه اول و دل دادن به خاطر تن صدای یک آدم نیست. اینها قصه‌هایی است که بعد از یک مبارزه سنگین نفسگیر آدم‌ها به قواره زندگی‌شان می‌بافند. یک دفعه میز کافه تغییر شکل می‌دهد. می‌بینی مربی‌ات دارد دندان‌گیرت را داخل دهانت فرو می‌کند و چیزهایی در گوشت می‌گوید و تو در میان هیاهوی تماشاگران که فریاد می‌زنند موکوشله موکوشله موکوشله چیزی از حرف‌هایش نمی‌فهمی ولی برای اینکه ناامیدش نکنی سری تکان می‌دهی و ناگهان برمیگردی و می‌بینی همان کسی که قرار بود در کافه دنج ژوان با تو قرار عاشقانه داشته باشد دارد مشت‌هایش را به هم می‌زند و با جدیت تمام به سمتت می‌آید. گارسون هم که با منو به سمت‌تان می‌آید ناگهان تبدیل می‌شود به داوری که به تو اخطار می‌کند فاصله‌ات با حریف را رعایت کنی! برای بعضی‌ها خیلی طول می‌کشد که این اتفاق بیفتد. که متوجه بشوند کافه‌ها کلک کوچکی هستند برای اینکه جدیت و اعتبار اتفاقات واقعی را کمرنگ کنند و آدم‌ها را به ماندن بیشتر دعوت کنند. بعضی‌ها حتی بعد از اینکه طرف مقابل‌شان بابت خانه کوچک و کرایه‌ای یا حقوق پایین یا بیکاری و وضعیت اقتصادی دشوار ترکشان می‌کند هم متوجه نمی‌شوند چرا باید زندگی چنین لقمه‌ای را برایشان گرفته باشد. آن‌ها مدام می‌گویند همه چیز خوب بود. هیچ‌وقت به نظر نمی‌آمد همچین آدمی باشد. اصلا به مادیات توجهی نداشت. یک دفعه آدم دیگری شد. گول خوردم. خانواده‌اش بین‌مان را به هم زد و هزارتا جمله از همین چیزها که احتمالا همه‌مان هر روز داریم از گوشه و کنار بارها می‌شنویم‌شان. ولی حقیقت این است اگر بین موسیقی ملایم لئونارد کوهن در کافه مکتب به صدای زنگ شروع راند سوم و صورت خونین خودشان در جلسه آشنایی توجه کرده بودند می‌فهمیدند این مسابقه مسابقه آن‌ها نبوده... و باید همان ابتدا از گوشه رینگ بیرون می‌رفتند. ولی 20 راند به امید اینکه حریفشان دلش به رحم بیاید و شاید شرایط آن‌ها را درک کند خودشان را با فریاد موکوشله و تشویق تماشاگران دلگرم کرده بودند.

طول می‌کشد که یاد بگیری چطور باید برای قرار اول آماده شوی. بعضی‌ها پناه می‌برند به چیزهایی که اطرافیان بهشان می‌گویند. از پدر و مادرش بپرس. فرزند چندم است؟ بعد تو می‌گویی چطور؟ می‌گویند فرزند اول باشد سلطه‌جوست آخر باشد کارت تمام است! خودت را ببین مثل خودت فرزند وسط باشد یاد گرفته در زندگی با مسایل کنار بیاید. دوستان و همکاران پسرت دوره‌ات می‌کنند که کار آقا. کار داشته باشد. این روزها دیگر تک موتوره نمی‌توان تا باند قلعه‌مرغی هم پرواز کرد چه برسد بخواهی زندگی را مدیریت کنی. شغل ثابت. همین و بس. می‌گویی من خودم قراردادی‌ام؟ می‌خندند و می‌گویند یه کمی هم زرنگ باش! مادر می‌گوید معلم باشد. محیط کارش مردانه نباشد. تو نمی‌دانی چه اتفاقاتی که بعدها نمی‌تواند بیفتد. چه زندگی‌هایی که با زیر پای کسی نشستن خراب نشده... می‌گویی آدمی که ماندنی نباشد در خیابان و در تاکسی هم می‌تواند وسوسه شود. لبخند ریز عاقل اندر سفیه تحویلت می‌دهد که یعنی خیلی چیزها را هنوز نمی‌دانی پسرم. در تاکسی نشسته‌ای. راننده با مسافر دیگری در خصوص قیمت رهن و اجاره در تهران بحث می‌کنند. می‌گویی حوالی انقلاب قیمت‌ها خیلی بالا رفته؟ می‌گوید زن داری؟ می‌گویی نه ولی او که اصفهانی هم هست گفته در تهران خانه بگیریم. ساعت 2 نصفه شب است. داری از مأموریت برمیگردی. راننده در آینه نگاهی به تو می‌اندازد. بعد می‌گوید یک چیزی بگم جوون؟ میانسال است و جاافتاده و از آن آدم‌هایی که آدم دوست دارد حرفشان را بشنود. می‌گویی بفرمایید. می‌گوید تو هر کجا بری با این قیافه راحت دختر بهت می‌دن. خودت را جمع و جور می‌کنی و عینکت را جلو و عقب می‌کنی که مطمئن شوی تو را ساعت دو شب خوب دیده است یا نه؟ که ادامه می‌دهد از اصفهان زن نگیر. بعدها برایت دردسر می‌شود. از همین تهران بگیر. اینطور خیالت راحته که خانواده‌اش مثل شاهین بالاسرتون هستن. مشکلی پیش بیاد میان به کمک‌تون. هیچی نباشه دختر تهرونی حداقل 200 تومن جهیزیه با خودش میاره. آرام در دلت می‌گویی حق با شما. ولی آدم آنجایی می‌رود که دلش می‌رود. صدایت را می‌شنود و در آینه نگاهت می‌کند و می‌گوید پسر دل هر جا که بره اگه پول نباشه بساط عشق و عاشقی‌اش رو جمع می‌کنه و برمی‌گرده. از این فکر و خیال‌ها نکن. همه اینها را جمع می‌کنی گوشه ذهنت و اینبار شبیه آدم‌هایی که قرار یک معامعه میلیاردی را فیکس می‌کنند می‌گویی در فلان کافه می‌بینمت. می‌روی و از همان ابتدا وراندازش می‌کنی. چه پوشیده؟ کجا نشسته؟ گوشه را انتخاب کرده یا وسط را؟ چرا رفته طبقه بالا؟ منو را باز می‌کنی و می‌گویی سرد یا گرم؟ یعنی مزاجش چیست! برادرت گفته مثل ما نشود که من شوفاژ را روشن می‌کنم حدیث خاموش! من پنجره این اتاق را می‌بندم او می‌رود آن یکی را باز می‌کند. من پتو را می‌کشم او پس می‌زند!  او هم مدام تو را با نحوه مدیریت کردن دیدارتان محک می‌زند. کم‌کم بازی جدی‌تر می‌شود. می‌بینی انتخابش در رنج متوسط قیمت‌هاست. در دلت می‌گویی خب! قانع است. پیشنهاد کیک می‌دهی. می‌گوید گردویی. می‌روی و با تیرامسیو برمی‌گردی ببینی چقدر برایش مهم است که آن چیزی که گفته را نگرفته‌ای. البته گردویی نداشته‌اند ولی می‌خواهی ببینی می‌گوید مگر من نگفتم گردویی؟ یا رعایت می‌کند؟ اصن چطور مطرحش می‌کند؟  چیزی نمی‌گوید. بهش می‌گویی به نظرم آدم‌هایی که احساسات را وسط بازی آشنایی دخالت می‌دهند و بعد می‌فهمند مناسب هم نیستند خیلی مضحک به نظر می‌رسند. می‌گوید در سن ما دیگر این کارها بچه‌گانه است. سرت را به نشانه تایید تکان می‌دهی. ویبره روی میز یعنی سفارش آماده است. می‌روی پایین سفارش را می‌گیری. از روی میز نی و قاشق را انتخاب می‌کنی. نی برای نوشیدنی و قاشق برای تیرامیسو. بعد فکر می‌کنی. نوشیدنی‌ها شیرین است؟ فکرت کار نمی‌کند. شکر می‌گذاری گوشه سینی. نمک هم برمیداری. یک مدل شکر رژیمی هم برمیداری. بعد چنگال برمیداری. پسرک میز کناری با تعجب نگاهت می‌کند. آرام چنگال‌ها را برمیگردانی سرجایش و دوباره همه چیز را چک می‌کنی و برمیگردی طبقه بالا. صدایش کمی می‌لرزد. نگاه می‌کنی پنجره آن طرف باز است. می‌گویی سردتان است؟ می‌گوید یه کمی. ارتفاع را حساب می‌کنی. لعنتی کدام خری پنجره را در این ارتفاع کار گذاشته؟ قدت نمی‌رسد که آن را ببندی. هیچ کس از آن حوالی رد نمی‌شود که بخواهی صدایش کنی. از کارکنان خود کافه هم کسی طبقه بالا نیست. از روی موضوع رد می‌شوی و می‌دانی امتیاز منفی را گرفته‌ای. کاری نمی‌شود کرد. بعد جبرانش خواهی کرد. می‌گویی من خیلی چیزها را بررسی کردم ولی این کتابی که چند سال پیش خواندم فکر می‌کنم خیلی کمک کند که بتوانیم روی حساب کتاب همدیگر را بشناسیم. می‌گوید چه جالب من هم این کتاب را خوانده‌ام. خیلی خوب است. خوشحال می‌شوی. امتیاز مثبت. نگاه‌تان روی مساله ازدواج خیلی نزدیک‌تر از آن چیزی بوده که فکر می‌کردی. راند دوم و سوم و چهارم و پنجم را جلو می‌روید و نگاه می‌کنی که تمام صورتت خونین شده. لب‌هایت ورم کرده. چندتا از دنده‌هایت جابجا شده و خون از گوشه ابرویت جاری شده. تمام پهلوهایت کبود است. متوجه می‌شوی در انگلیس متولد شده بوده! کجای آن دختر ساده با آن لباس‌های معمولی به کسی که در انگلیس متولد شده باشد می‌خورد؟ پدرش پزشک است. مادرش دانشگاه رفته و بعد ازدواج خانه‌دار! زنگ هشدار او هم اعتقادی به کار کردن ندارد! برنامه همیشگی مهاجرت تو که با مشکلات مالی همیشه منتفی شده را او به طور جدی در زندگی‌اش دارد. به کشور فرانسه زبان. فکر می‌کردی دارد فوق لیسانس می‌خواند. از همین فوق لیسانس‌هایی که تهش در این مملکت به چیزی ختم نمی‌شود. می‌بینی دارد دکترا می‌گیرد! قصد جدی رفتن به فرانسه... پایان جلسه را اعلام می‌کنی. می‌آیید سر ولیعصر و منتظر می‌شوی تا تاکسی بیاید. کبودی‌های روی صورتت را قائم می‌کنی و لبخند می‌زنی. یک سواری شخصی می‌آید و او می‌گوید ترجیحا منتظر تاکسی می‌شود. خوشحال می‌شوی یک امتیاز مثبت برایش می‌گذاری تا یکی از 1000 امتیاز منفی تفاوت‌هایتان کم‌تر شود. می‌رود. دست در جیب شلوار جین‌ات می‌کنی و راه می‌افتی سمت خیابان فلسطین. فردا باید به مأموریت بروی و سعی می‌کنی به دنیا و اتفاقاتش لبخند بزنی. آشنایی‌های صادقانه و واقعی اینطور رقم می‌خورند. فردا شب وسط هتل در ناکجاآباد بهش زنگ می‌زنی و می‌گویی تصمیم با شماست. او هم دو روز بعد برایت می‌نویسد که تمام است. تفاوت‌هایمان خیلی زیاد است. بعد دچار مشکل می‌شویم. وضعیت مالی شما جوابگوی خواسته‌های من نیست. من نمی‌توانم در سختی زندگی کنم. وضعیت خانوادگی شما هم وصله خانواده ما نیست. تماس می‌گیری و برای یک راند دیگر در زمین می‌روی. نه برای اینکه نتیجه مسابقه از دست رفته را عوض کنی. فقط برای اینکه شرافتت را دوباره بدست بیاوری. برای اینکه بداند وضعیت خانوادگی ما وصله آن‌ها نیست شاید حقیقت باشد اما وضعیت فکری تو خیلی فراتر از آن چیزی است که می‌شود انتظارش را داشت. بعد بابت وقتش تشکر می‌کنی. خداحافظی می‌کنی و تمام. زندگی واقعی اینطوری است. باید باور کنی کسی که فکر می‌کردی خیلی شبیه همان کسی است که 7 ماه برای پیدا شدنش منتظر مانده‌ای دیگر رفته است. دلبر نبوده است. "او" جان نبوده است. مراد تو نبوده است. همه چیز تمام شده. حالا دو راه پیش رو داری. یا مثل نیکولا تفکر بازنده‌ها را در پیش بگیری و تمام زندگیت به این فکر کنی او کجا رفته و تو کجا! او چه می‌کند و تو چه. یا اینکه بفهمی واقعیت همین است. همین‌قدر تلخ اما درمانگر. که نمی‌گذارد بروی در داستانی که تو صاحبش نیستی. که نمی‌گذارد با کسی شروع به ساختن کنی که وسط کار رها کند برود و تو بمانی و تمام احساساتی که سال‌ها خرجش کرده‌ای. نه! تو اعتقادی به باختن نداری! تفکر برنده‌ها را انتخاب می‌کنی. او دلبر نبوده است. همین و تمام! دلبر همان کسی است که سال‌ها بعد در کنار تو به قواره دختر کوچک‌تان لباس گل‌گلی می‌پوشاند. دلبر همان کسی است که وقتی دخترت در حیاط خانه به سمتت می‌دود می‌بینی شبیه‌ترین نفر به همان کسی است که در آشپزخانه دارد غذا درست می‌کند و از پنجره به تو که داری دخترش را غرق بوسه می‌کنی لبخند می‌زند. دلبر هیچ کجای تاریخ جا نمی‌ماند که بعدها بخواهد با لاک‌پشت پسرش که اسمش مظفر است یاد من بیفتد. او دلبر من نیست! حتی اگر چنین دختری در دنیا باشد که بخواهد با اسم مسخره یک لاک پشت مرا به خاطر بیاورد! دلبر من همان کسی است که من انتخابش می‌کنم و او انتخابم می‌کند. آن کسی که پشت میزهای کافه مکتب تهران وقتی دستکش‌هایمان را دست می‌کنیم و مربی‌هایمان  دندان‌گیرهایمان را در دهانمان فرو می‌کنند به من لبخند می‌زند و می‌گوید اینبار آرام‌تر می‌زنم چون می‌دانم قرار است مرد زندگی من باشی و درست نیست تمام نداشته‌هایت را همین امروز بر سرت آوار کنم. دلبر همان است که مرا در راند آخر سرپا می‌خواهد و وقتی روبرویش نشسته‌ام حس می‌کنم ازدواج می‌تواند یک قرار عاشقانه در کافه دنجی باشد که قهوه‌هایش تا پایان عمر سرد نمی‌شود و آدم روبرویم هم هیچ‌وقت لبخند مکش مرگ من‌اش را از روی لبانش خط نخواهد زد. تنها به شرطی که همدیگر را از پس تمام تفاوت‌هایمان انتخاب و پذیرفته باشیم.

  • ۱۶ فروردين ۹۸ ، ۱۸:۱۰
  • لافکادیو

28 اسفند رفتم سفر و پیش خودم فکر کردم میشه شما رو هم شریک سفرم کنم. یعنی دقیقا یه عکس تو حیاط خونه گرفتم از چمدون و کوله و پاهام با همون کفش معروفم و بعدش گفتم پستش میکنم شب و هر شب هم هر جا که بتونم از ماجراهای سفر می‌نویسم. اصن فکرش رو هم نمی‌کردم سفر انقدر خوش بگذره و انقدر دوستای خوب پیدا کنم اونجا که یادم بره حتی با خودم لپ‌تاپ بردم. خلاصه که جاتون خالی 3 فروردین و قبل همه اون اتفاقای تلخ تو جنوب کشور من از خوزستان برگشتم تهران. هرچند بلافاصله برای یه مأموریت دیگه مجبور شدم برم دامغان و تا اخر این هفته هم دامغان بودم. تمام این مدت یه زندگی کامل رو زندگی کردم. با آدم‌های زیادی آشنا شدم. خیلیاشون هنوز هم تو گروه خیلی دوست داشتنی‌ای که ساختیم کنار هم میگیم و می‌خندیم. حتی عاشق یکی‌شون هم شدم. از اصفهان که متاسفانه فهمیدیم دنیاهامون خیلی از هم فاصله داره و نشد که دلبر رو اینجا بالاخره بهتون معرفی کنم. ولی خب با کلی داستان و کلیدواژه برگشتم. کلی کلیدواژه که می‌تونست به جای سفر لبوفسکی‌وار برچسب در جست‌ و جوی دلبر روش برچسب بخوره. نمی‌دونم. من اطمینان دارم که خیلی خوب جلو رفتم و هر لحظه حس می‌کنم به دلبر نزدیک‌تر و نزدیک‌تر میشم. هر لحظه حس میکنم دارم بالغ‌تر و عاقل‌تر میشم. مثل این معدنچیا که دنبال طلا زمین رو می‌کنن و جلو میرن و بعد وقتی کم‌کم به لایه فلزات سنگین میرسن می‌فهمن دارن درست پیش میرن... منم اینطوری‌ام شاید تو مسیر چندتایی رگه نقره و پلاتین و اینها دیده باشم و بهشون برخورد کرده باشم. شایدم گاها فکر کرده باشم همینا همون دلبر واقعی‌ان. و از اینکه نشده که بهشون برسم غصه خورده باشم. از اینکه چندتا رگه کوچیک بودن و طلا نبودن. ولی می‌‌تونم بوی طلا رو از همین‌جا حس کنم. می‌دونم مسیر درسته. منم دارم کارم رو خوب انجام میدم. تازه اینها دست گرمی بوده. من آماده و آماده‌تر دارم میشم. شک ندارم دلبر که از راه برسه همه چیز درست سر جاشه. من در جستجوی عشق سال‌هاست عمق جهان دلم رو حفر کردم. شاید این پایین خیلی تاریک و تنگ شده باشه و حتی راه برگشتی توش نباشه، ولی چیزی که قراره بهش برسم ارزش همه این سال‌ها رو داره. شک ندارم. توی موزه داشتیم قدم می‌زدیم که راهنما صدامون کرد و این اسکلت رو نشونمون داد. خیلی سال پیش که بهش میگن دوران پیش از تاریخ اعتقاد داشتن که همونطور که انسان برای به دنیا اومدن به حالت جنین تو شکم مادرش وارد این دنیا میشه برای اینکه بتونه به دنیای بعدی هم سفر کنه و در اون دنیا متولد بشه باید به حالت جنین به خاک سپرده بشه. از این گورهای دسته جمعی و جنینی تو خیلی از جاهای ایران هست. وقتی داشتیم از موزه بیرون می‌اومدیم دوباره برگشتم و به اسکلته نگاه کردم. به رضا گفتم: به نظرت زن بوده یا مرد؟ رضا گفت نادان رو ببین. چه فرقی داره آخه؟ اومدیم بیرون و فهمیدم منم باید دلم رو که هنوز آماده پیدا کردن تو نشده مثل یه جنین دفنش کنم. که تو سال 98 اینبار تو هوای تو به دنیا بیاد...

  • ۰۹ فروردين ۹۸ ، ۱۴:۲۰
  • لافکادیو

خواب دیدم تو راهبه یه صومعه کوچیک تو یکی از شهرهای لهستانی و من یه نوازنده ساکسیفون که روحش تو زندگی قبلیش یه کولی دوره‌گرد بوده و شهر به شهر با ساز زهوار دررفته‌اش میگرده و هیچ‌وقت این دو نفر تو مسیر زندگیشون به هم برخورد نمی‌کنند. وسط خواب خیلی تلاش کردم که برای پاپ نامه بنویسم که اجازه بده خواهرهای صومعه به دیدن اجرای ما بیان و حتی با بچه‌های گروه حرف زدم که یه کم سبک اجراشون رو عوض کنند و حداقل برای یه شب مشروب رو از برنامه کنار بذارن تا بتونیم تو صومعه اجرا کنیم. شاید شاید بتونم تو رو وسط اجرای آهنگ مورد علاقه‌ات ببینم. ولی کاشف به عمل اومد که پاپ اونقدرها هم مردمی نیست و جواب نامه یه نوازنده دوره‌گرد رو شخصا نمیده! بچه‌های گروه هم بدون مشروب و حاشیه‌های خاص خودشون حاضر به اجرای برنامه نشدن. تو تمام شهرها وقتی از جلوی صومعه‌ها رد می‌شدم به تو فکر می‌کردم و به اینکه هیچ‌وقت هیچ‌وقت حتی وقتی آهنگ مورد علاقه‌ات رو میزنم اونجا نخواهی بود. 

  • ۲۷ اسفند ۹۷ ، ۱۲:۱۷
  • لافکادیو

برنامه چند روزه سفر ریختم. می‌خوام بیگ لبوفسکی خودم باشم. همین‌قدر رها. همین‌قدر پذیرای همه اتفاقاتی که میفته. همین‌قدر بی‌خیال...هر سال یه خاطره برای خودتون بسازین. حتی تو بدترین سال زندگی‌تون اگه فکر می‌کنید همین امساله. یه خاطره که 40 سال بعد بگین سال 98؟ آره یادمه... و یادتون بیاد که چند روزی دهن زندگی رو سرویس کردین اون سال :)

  • ۲۴ اسفند ۹۷ ، ۲۰:۵۲
  • لافکادیو

دو سال پیش بود فکر کنم که شب عید مطلبی گذاشتم که از سر کار با یه بسته شکلات به عنوان هدیه عید دارم برمی‌گردم خونه و خوشحالم که یه شغل پاره‌وقت دارم. بعد شاکی بودم که برادرم کلی مزایا و عیدی و اینها داره و من هیچی به هیچی...اون وقت یادمه نه بیمه بودم نه حقوق درست درمونی داشتم نه عیدی و مزایا و سنوات... هیچی نداشتم. فقط یه دل خوش داشتم. همین. هر چقدر گشتم پستش رو خودم نتونستم پیدا کنم. امروز اینطوری برگشتم خونه. با عیدی و سنوات و مزایا. امسال خودم رو رسوندم به اون چیزایی که دو سال پیش به خاطرشون تو مترو خجالت می‌کشیدم و جلوی فامیل روم نمیشد در مورد کارم و حقوقش و اینکه مزایا نداره حرف بزنم. امسال به همه اون چیزا رسیدم. الان حتی دفترچه بیمه دارم! بعد سال‌ها...

این متن رو نوشتم که اونایی که امسالشون مثل دو سال پیش منه زیاد غصه نخورن. مطمئن باشن اگه تلاش کنن و زندگی رو سخت نگیرن دو سال دیگه‌شون یه نتیجه‌ای خواهد داشت. گول حقوق کم الانشون رو نخورن. مهارت‌هاشون رو بیشتر کنن. توانمندی‌هاشون رو بالا ببرن. اجازه ندن این فکر تو ذهنشون بگذره که اگه با حقوق پایین و بدون مزایا کارم رو شروع کردم قراره که همین‌طوری هم ادامه‌اش بدم. نه. شروع فقط یه پله است. بین هزارتا پله دیگه که بعد پا گذاشتن رو اولی می‌تونین انتخابشون کنید. فقط نکته‌اش اینه که تا پاتون رو روی پله اول نذارید باقی پله‌ها پیداشون نمیشه. ربطی هم نداره که پله اول‌تون راننده اسنپ شدن باشه، تاکسی اینترنتی یا دلیوری تو فست فود یا ظرف‌شور... یا معلم پاره‌وقت یا پشتیبان آموزشی یا منشی و هزارتا عنوانی که گاها خیلیامون ازشون می‌ترسیم که این وصله‌ها بهمون بچسبه. مساله فقط قدم گذاشتن رو پله اوله. همین. یه حرف دیگه هم هست. حرفی که رو دلم سنگینی می‌کنه. اونم امسالی که انگاری نسبت به دو سال پیش جای بهتری هستم. ولی...

+ یه آدم کنجکاو! رفت و اون پست رو پیدا کرد. البته گویا نصف دیگه‌اش تو یه پست دیگه بوده و هنوز کسی پیداش نکرده...

  • ۲۲ اسفند ۹۷ ، ۲۲:۵۳
  • لافکادیو

راه که افتادم برم ترمینال تو اسنپ داشتم با خودم فکر می‌کردم که عنوان پست قبلی رو عوض کنم. هی فکر کردم دیدم باید می‌ذاشتمش "پیکر گم شده" که هم معنای آدم گمشده بده هم معنای بخشی از منظومه نظامی که نوشته نشده. بعد گفتم ولش کن. سخت نگیر که یه دفعه راننده شروع کرد از این گفت که فهمیدی یه کم دیر اومدم؟ داشتم چایی می‌خوردم. می‌دونی من خیلی راستگو‌ ام. خواستم نگی که دیر کرد و دروغ گفت. راستی ازدواج کردی؟ یه نه قاطع گفتم که ولم کنه که جواب داد البته خوب کاری کردی. الان دیگه بخوای بری خواستگاری باید بری دختر بخری. یعنی قشنگ یه دویست تومنی باید ته جیبت باشه تا بری جلو. گفتم خداروشکر همچین پولی هم ندارم. باز ادامه داد که البته خانوم من اینطوری نبود و فلان و بهمان و.... دیگه کلا یادم رفت قرار بود اسم پست رو عوض کنم. تو کرمانشاه به راننده آژانس گفتم حالا راستی راستی فرهاد اون کوه رو کنده؟ نگام کرد و گفت: نمی‌دونم ولی میگن که کنده. گفتم مگه نمی‌دونست که سر کار بوده؟ واسه چی همچین کاری کرده؟ گفت: می‌دونسته اتفاقا. آدم عاشق اینطوریه دیگه. می‌دونه معشوق سرکارش گذاشته ولی حتی نمی‌خواد بذاره معشوق بفهمه که اون فهمیده سرکارش گذاشته تا مبادا دلش یه ذره بشکنه. بعدش گفت البته دیگه اون دوران گذشت. الان یه نوتیفیکیشن بی‌موقع یه زندگی رو از هم می‌پاشونه. همین‌طوری زل زدم به عاشقی که روبروم توی کوه داشت بهم پوزخند می‌زد و تو دلم گفتم خوب شد نیومدی.

  • ۲۰ اسفند ۹۷ ، ۲۰:۲۹
  • لافکادیو

کوله‌ام رو جمع کردم که برم کرمانشاه... دلم گرفته از غروبی... نمی‌دونم چرا... شب با خودم فکر می‌کردم که الان باید یکی بود که هی پیام می‌داد و می‌گفت می‌خوای برسونمت تا ترمینال؟ باید یکی بود که وسایلم رو جمع می‌کرد و قایمکی تو کوله‌ زهوار در‌رفته‌ام چند تا خوراکی می‌ذاشت و توی راه پیام می‌داد که از جیب بغلی بردار بخور ضعف نکنی... باید یکی بود که دلش گوشه اتاقش تنگ می‌شد برای نبودنم. برای رفتنم. باید یکی بود که گوشه ذهنم درگیرش بود و گوشه ذهنش درگیرم بود. ولی هیچ‌کسی نیست. اون یکی که باید باشه نیست. مسافری شدم که پشتش کسی آب نمی‌ریزه... برگشتنش یا برنگشتنش چندان مهم نیست... مسافری که کسی جایی منتظرش نباشه معلوم نیست وقتی رفت برگرده... قصه ما قصه عجیبی شده... باید تو اون قدیم‌ها گیر افتاده باشیم... جایی وسط تاریخ... انگار نویسنده یادش رفته قصه ما رو بنویسه... انگار از یه جایی از پشت میزش یا توی حجره‌اش بلند شده خودکار یا قلم و دواتش رو کنار گذاشته و زده بیرون... رفته و رفته و رفته و هیچ‌وقت هم برنگشته... داستان ما هم نیمه‌کاره مونده... شاید ما قصه هشتم هفت پیکر نظامی بودیم.. قصه‌ای که هیچ‌وقت کامل نشد و ما سرگردون وسط سرنوشت نامعلوم نویسنده‌ داستان‌مون گیر افتادیم...

  • ۱۸ اسفند ۹۷ ، ۲۲:۴۲
  • لافکادیو

اولین کلاسم تو مدرسه با همچین دانش‌آموزایی بود. البته مصمم‌تر و جدی‌تر از این‌ها. هنوزم که هنوزه گاه و بیگاه بهم پیام میدن و اشکم رو درمیارن. دلم براشون تنگ شده. بعد مدت‌ها این فیلمی بود که تمام طول فیلم داشتم گریه می‌کردم. امسال سال آخرشون تو اون مدرسه است. کاش بشه برم ببینم‌شون. درست نه ماه و خورده‌ای میشه که شب و روز از خودم می‌پرسم چی رو فدای چی کردی پسر؟

+ این فیلم رو از دست ندید.

  • ۱۷ اسفند ۹۷ ، ۲۲:۰۰
  • لافکادیو

کاری که این روزها مدام دارم تکرارش می‌کنم و به نوعی به لذت جاری در روزهای آخر سالم تبدیل شده. ماجرایی که خیلی وقت پیش در موردش نوشتم و به نظرم باید حداقل سالی چهار بار اون متن رو بخونم. 

  • ۱۴ اسفند ۹۷ ، ۲۲:۱۳
  • لافکادیو

نمی‌دونم چطوری می‌خوای این پیشنهادت رو جبران کنی غمی. ولی کار سختیه. روز جمعه‌ام خراب شد. غم عالم رو سینه‌ام نشست و دارم هی فکر می‌کنم و فکر می‌کنم و فکر می‌کنم و به جوابی نمی‌رسم برای این سوال...

  • ۱۰ اسفند ۹۷ ، ۲۲:۵۴
  • لافکادیو

دیشب وسط فیلم دیدن یه سکانسی بود که تاب مقاومت رو ازم گرفت و پستش کردم. دارم فیلمای اسکار امسال رو می‌بینم. درسته. بعد مدت‌ها. دوباره دارم به اصل خودم برمیگردم. هرچند می‌دونم نمی‌تونم زیاد تو فضاش بمونم و باز باید بشم همون کارمند فعال و پرانرژی و مسئولیت پذیر که تو محل کار تمام تلاشش رو می‌کنه و ادای آدمای خوشبین رو در میاره. حالا نکته جالب فیلم دیدن دیشب این بود که چند نفر اومدن پیاپی پیام گذاشتن که تو ماری جوآنا رو میشناسی؟ تو ماری جوآنا رو می‌خونی؟ بعد ساعتم که از حدود یک نصفه شب گذشته بود و منم گیج خواب بودم - روزهای معمول من ساعت 11 خوابم برده و امکان نداره دیرتر بخوابم- هی می‌گفتم ماری جوآنا؟ اینا چی می‌گن؟ من سیگارم چند نخ بیشتر تو عمرم نکشیدم! بعد توضیح خواستم گفتن آره چند روز پیش ماری جوآنا پست گذاشته و همین عکس و زیرنویس رو پست کرده. دوستان گلم چند روز پیش مراسم اسکار بود! این چند هفته قبل و بعدش هم همه کارمون مشخصه چیه دیگه:| دیدن فیلمای اسکار. الان نصف آدم‌های تنها تو مملکت ما آخر هفته می‌شینن فیلمای اسکار رو نگاه می‌کنن و میگن ولنتاین هم الکیه بابا! روز زن چیه! سپندارمزگان کیلو چند؟ بعد هم تو همین صحنه فیلم کتاب سبز یه اسکرین شات می‌گیرن و تو کانال و وبلاگشون پستش می‌کنن و یه تف و لعنت هم میفرستن به روح اون کسی که باید پیش قدم می‌شده و نشده و حالا روزگارشون شده فیلم دیدن تو آخر هفته... اتفاق عجیبی نیست این. نکته جالب اینه رفتم چند تا پست کانالش رو خوندم. رسیدم به پستی که آدرس کانال دیگه‌ای رو داشت. رفتم اونجا و چند تا پست اون کانال رو خوندم و رسیدم به پستی که آدرس کانال دیگه‌ای رو داشت. بعد از اونجا رسیدم به کانال کسی که خیلی سال پیش دوستان وبلاگی برای هم بودیم. از اون دوستیای عجیب و غریب...می‌بینید؟ دنیا همین‌قدر کوچیکه...

  • ۱۰ اسفند ۹۷ ، ۱۲:۲۰
  • لافکادیو