لافکادیو

یک نام نیست؛ یک سرنوشت است.

لافکادیو

یک نام نیست؛ یک سرنوشت است.

پاییز که رفتم تو این مدرسه یه دوست قدیمی بعد یه سال دوباره ازم سراغ گرفت. گفت یه کار تو صدا و سیما هست که می‌تونی دوباره شروع کنی. بهش گفتم میشه فکر کنم بهت زنگ بزنم و همون لحظه می‌دونستم جوابم منفیه. رویاهام دوباره از ناخودآگاهم اومده بودن بیرون و می‌گفتن دنبال‌مون کن. پیدامون کن. برای داشتن‌مون تلاش کن. می‌تونستم همون هفته اول مدرسه رو رها کنم. کتاب داستان مک کی و اصول فیملنامه سیدفیلد رو از قفسه خاک خورده سینمایی کتابخونه‌ام بکشم بیرون و دوباره شروع کنم.

  • ۰۱ اسفند ۹۵ ، ۲۱:۳۹
  • لافکادیو

همیشه اینجوریه. یه آدم بی‌فامیل، بی‌ستاره عین من، از یه چیز با ارزش دختره، عین سند، پول، یه تیکه زمین یا هر چیز دیگه‌اش میگذره بهش میده، دختره هم ازش تشکر می‌کنه اشک می‌ریزه، بعد یارو بی‌فامیله سوار موتورش میشه میره.

  • ۳۰ بهمن ۹۵ ، ۰۰:۵۳
  • لافکادیو

دلم می‌خواست من همان مرد چهارشانه رویاهایت بودم. همان که از جای دوری آمده است. در شهر شما کسی را نمی‌شناسد. دست‌های بزرگی دارد و هر روز با تبر و تیشه‌اش به جنگل می‌رود. شب‌ها پشت هامرش چندین درخت را بار می‌زند و یک دستش را از شیشه ماشین بیرون انداخته و به شهر باز می‌گردد.

  • ۲۸ بهمن ۹۵ ، ۲۰:۴۷
  • لافکادیو

معلم کلاس بودن یک مزیت داشته باشه اینه که شما می‌تونین کاملا در جامعه‌ی ایزوله شده‌ی کلاس منطق‌های جهان بیرون رو دستکاری و از نو پایه ریزی کنید. قرار شد اگر پرسپولیس برد بچه‌های پرسپولیسی که تعدادشون هم خیلی زیاد است دوشنبه شیرینی بیاورند برای کارگاه مکانیک.

  • ۲۴ بهمن ۹۵ ، ۱۹:۱۶
  • لافکادیو

دلبر بالانشین شده رفته منطقه یک. حالا من از اینجا چطوری باید برم دلبرو بردارم بیارم؟

+ با تشکر از آرزو که کوچه‌شون رو برام پیدا کرد. اون تابلو رو هم خودم امروز اونجا نصب کردم. لطفا پارک نکنید. اَه! دلبر دست فرمونش خوب نیس زیاد. سختش میشه. ترافیک ایجاد نکنید تو کوچه‌ی دلبر ما خلاصه. آقا حرکت کن. پراید نقره‌ای به شماره شهربانی... حرکت کن آقا...

  • ۲۳ بهمن ۹۵ ، ۱۸:۳۷
  • لافکادیو

خدایا مگه قرار نبود تا من بزرگ میشم مزه شیرینی کیشمیشی‌ها رو عوض نکنی؟

  • ۲۲ بهمن ۹۵ ، ۲۰:۱۳
  • لافکادیو

سوال آخر برگه زیری اینه که چرا فقط انسان بین موجودات می‌تواند زمان تلف شده داشته باشد؟ به کسی که بنویسه چون فقط انسان می‌تواند بلاگر شود ترمش رو بیست می‌دم حتی!

  • ۱۶ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۴۶
  • لافکادیو

ما به چهره او در همسران، در خانه سبز، در آن مانتوهای اِپُل‌دارِ پف کرده عادت کرده بودیم و می‌دانستیم او چه مادر مهربانی خواهد بود. چه همسر دوست داشتنی‌ای. خیلی سال گذشت تا یک روز شاید چندسال پیش در یک برنامه تلویزیونی مهرانه‌ی میانسال که گرد پیری هم کم‌کم بر چهره‌اش مشخص شده بود نشست و گفت دلش می‌خواهد مادر باشد. دلش برای مادر شدن تنگ است.

  • ۱۴ بهمن ۹۵ ، ۱۵:۴۵
  • لافکادیو

دو ماه پیش بود فکر کنم. آذرماه. سرما یک باره دیوانه‌وار وسط پاییز چند روزمان را زمستان کرد. مادر حواسش پی لباس ما و گرمای خانه و اینها رفت. یک روز صبح که به پشت‌بام رفته بود دید همه گل‌هایش سوخته‌اند. یادم هست قرار بود برای گلدان‌ها نایلون بخریم. دیر شد. چون مادر همیشه آخرین اولویت خانه است.

  • ۱۰ بهمن ۹۵ ، ۰۰:۲۴
  • لافکادیو

دانش‌آموزا بعضی وقت‌ها نیاز دارن شیطنت کنن. نیاز دارن از قانونایی که براشون چیدیم فرار کنن. یه لذت‌هایی تو این کارها هست که تو هیچ‌چیز دیگه‌ای تو دنیای مدرسه نیست. لذت دست پیدا کردن به سوالای امتحان. لذت شونه و ژل خریدن تو روز معلم برای معلم ادبیاتی که کچله!

  • ۰۹ بهمن ۹۵ ، ۰۰:۲۵
  • لافکادیو

سه چراغ روشن برای وزنه‌بردارهاست که خیال‌شان راحت شود. برای چهارراه‌های شلوغ شهر است که آدم‌ها پشت حرص و خستگی همدیگر را زیر نگیرند. در شهر من اما، همه چیز گره خورده به چراغِ اتاقِ دلبر است و بس.

+ بودم ولی این یه هفته رو از وبلاگم قلم گرفتم.

  • ۰۷ بهمن ۹۵ ، ۱۳:۴۱
  • لافکادیو

تو صنعت خودروهای انژکتوری تمام کنترل اعمال و رفتار خودرو توسط دستگاهی به اسم ECU کنترل می‌شه. شرکت‌های سازنده این دستگاه یک سری مپ داخل دستگاه قرار میدن که با توجه به اون‌ها دستگاه تصمیم می‌گیره بهینه‌ترین وضعیت خودرو در حال حاضر با توجه به شرایط جاده و رفتار راننده داخل خودرو چیه.

  • ۲۸ دی ۹۵ ، ۲۲:۳۳
  • لافکادیو

دقت کنید از چپ به راست: چایی دلبر، چایی من.

  • ۲۷ دی ۹۵ ، ۱۹:۵۹
  • لافکادیو

آچار فرانسه اصلا فرانسوی نیست! یه انگلیسی درستش کرده. و حتی یه سوئدی طرح اونو تکمیل کرده. تو اروپا بیشتر جاها بهش میگن آچار انگلیسی بعضی جاها هم آچار سوئدی. ولی تو ایران ما یه آچار انگلیسی رو که سوئدی ها تکمیلش کردن میگیم آچار فرانسه! شما دُمب همین رو بگیر برو تا...

  • ۲۶ دی ۹۵ ، ۲۳:۰۳
  • لافکادیو

با ماشین رسوندمش و گفت ماشین پیشت باشه باهاش فردا برو سرکارت. گفتم باشه. پیاده که شد تا بره اون‌ور کوچه یه دفعه دلبر اومد و نشست رو صندلی شاگرد. داشبورد رو باز کرد دید یه سی‌دی قدیمی تو داشبورد هست. انداختش تو ضبط. تو خیابونا که می‌اومدیم سمت خونه بهش گفتم خانوم بریم یه جا لبو بزنیم؟

  • ۲۶ دی ۹۵ ، ۰۰:۳۷
  • لافکادیو