لافکادیو

یک نام نیست؛ یک سرنوشت است.

لافکادیو

یک نام نیست؛ یک سرنوشت است.

در پایان روز، زن خسته بود و دلش دنیای دیگری می‌خواست...

+ یک روز، یک موضوع: زن به پایان رسید. تمامی پست‌ها همزمان نوشته و بر روی وبلاگ گذاشته شدند و هیچ پستی از پیش آماده نشده بود. شب خوش. 

  • ۰۳ اسفند ۹۶ ، ۲۳:۰۰
  • لافکادیو

نرماند هاجز مأمور شد تا پروژه را خودش هدایت کند. او تنها کسی بود که چنین نقشه شومی در فکرش بود و چه کسی بهتر از خودش برای اجرای آن؟ پروژه ابعاد بسیار پیچیده‌ای داشت که حتی الان برخی از آن را من هم نمی‌توانم تشخیص دهم. قرار بود زن‌ها را مسموم کنیم. اما نمی‌توانستیم به راحتی این کار را انجام دهیم! بردن مواد سمی و خوراندن آن‌ها به زن‌ها در سراسر جهان کار غیرممکنی می‌نمود. البته نرماند هاجز راه حلش را در آستین داشت. زن‌ها خودشان برای خرید سم به پیش ما می‌آیند! چرا ما برویم؟ و لبخند موزیانه‌ای زد. امروز شما با صنعت لوازم آرایشی در جهان آشنا هستید که پسرعموی هاجز با یکی از شرکایش آن را می‌چرخاند و بسیار موفق است. سرب بر روی لب‌ها، مواد شیمیایی درون کرم‌ها و انواع سموم شیمیایی تضعیف شده در رنگ‌های مویی که استفاده می‌شود. البته این ساده‌ترین بخش ماجرا بود. هاجز آنقدر بر روی جزئیات این طرح پیچیده کار کرده بود که نهایتا رئیس جمهور به او مدال افتخار برای شرکت در جنگی را داد که حتی پایش را هم آنجا نگذاشته بود! قرار شد ذهن زن‌ها را متوقف کنیم. ابتدا بهترین آن‌ها را انتخاب کردیم. آن‌ها را بر روی جلد مجله بردیم و به مردها فرصت دادیم لذت دیدن آن‌ها را بچشند. فیلم‌های آن‌ها را به سراسر جهان مخابره کردیم و گفتیم شما هم حق دارید! مردها ذاتا تنوع طلب هستند و به سرعت طرح‌مان جواب داد. زن‌ها مجبور شدند کمتر بخورند بیشتر به سراغ ترازو و متر بروند و هر روز خودشان را اندازه بزنند. ایده‌آل‌هایی ساختیم که خودمان هم باورمان نمی‌شد کسی بتواند به آن‌ها برسد. زنانی که ماه‌ها رژیم به آن‌ها می‌دادیم و در حال پوسیدن بودند و پوست خز می‌پوشیدند و به دوربین لبخند می‌زدند. ذهن زن‌ها را پر کردیم از کمبودهایی که واقعی نبود. یک روز گفتیم زیبایی این مدل بینی است. یک روز گفتیم این سایز سینه شما را خوشبخت می‌کند. یک روز گفتیم آیا از اینکه شکم دارید غصه می‌خورید؟ بازی‌های هاجز آنقدر زیاد بود که هیچ زنی نمی‌توانست با آن‌ها مقابله کند. همین که زنی برمی‌خاست خود زنان او را تمسخر می‌کردند. همه چیزهایش را! و زندگی‌اش نابود می‌شد. کم‌کم توانستیم مراکزی را در جهان تأسیس کنیم و به آن‌ها اعتبار بدهیم. آن‌ها شدند الگوی زن‌ها و مردان ایده‌آل. آری ما حتی از مردها هم دست برنداشتیم. چرا که ممکن بود اگر آزاد باشند بخواهند برای نجات زن‌ها کاری کنند. آن‌ها هم باید در ذهن‌شان تحقیر می‌شدند. از شکم داشتن و حسرت سیکس پک گرفته تا اندام‌های عضلانی که فکر و ذکرشان شده بود. دخترها را در آرزوی مردی چهارشانه که آن‌ها در آغوشش گم میشوند پیر کردیم و پسرها را در حسرت دختری که زیبایی‌اش تنها به هزینه گزاف نابودی درونش بدست آمده بود  گذاشتیم. مردها و زن‌ها کاملا گیج شده بودند. دنیا در دستان ما بود و هر چیزی که می‌خواستیم فردا رخ می‌داد. یک شبه یکی را ستاره سینما می‌کردیم تا دختران پوسترش را در اتاق‌هایشان در تنهایی بپرستند و مردی را از اوج بدبختی به ثروتی ابدی می‌رساندیم. الان که دارم این‌ها را می‌نویسم ما می‌دانیم که نوه‌ی نورماند هاجز افسانه‌ای که تمام این خدمات را و این راه را به ما نشان داد دفتر خاطرات او را گرفته و او هم خیال کرده که اسرار ما را فاش کرده است. اما حقیقت این است که مأمور ما حتی دفتر او را هم در مسیر خانه تا بیمارستان در کیف نوه‌اش در مترو عوض کرده و خاطراتی که نوه بیچاره به خاطر آن‌ها الان در اتاق زیر شیروانی گریه می‌کند و تا آخر عمر باید داغشان را بر دوش بکشد ساخته ذهن من است. کلیتش این می‌شود که نورماند هاجز به خاطر کشتن دختری که عکسش را در دفتر خاطراتش گذاشتیم و با رئیس جمهور جان اف کندی رابطه غیر اخلاقی داشته  از او مدال افتخار شرکت در جنگی را گرفته که هرگز در آن شرکت نکرده است. فکر که می‌کنم دلم می‌سوزد. ما حتی کسی مثل نورماند هاجز را هم رها نکرده‌ایم که بتواند اسرار ما را لو بدهد. ما هر روز صبح که در تخت‌خواب چشم‌هایتان را باز می‌کنید می‌دانیم به چه چیزی فکر می‌کنید. ما به شما می‌گوییم چه چیزی می‌خواهید و به چه چیزی احتیاج دارید. این پروژه ای است که من، یک گزارشگر ساده در اتاق فرماندهی جنگ آن را کلمه به کلمه می‌نویسم و شما بازیگران درجه چندمی هستید که من می‌توانم تبدیل به ستاره‌تان کنم یا از بازی کنار بگذارمتان.

***

اگر این اسلحه را کنار بگذاری راحت‌تر می‌توانم تمرکز کنم! چرا فکر می‌کنی این داستان‌ها که اینجا نوشته‌ام را کسی باور می‌کند؟ چرا فکر می‌کنی قرنهاست که عده‌ای دسیسه چیده‌اند تا زن را تحت کنترل داشته باشند؟ این افکار پوچ و توهم گرا در دنیای مدرن امروزی که تمام مدارک و اسناد سازمان‌ها در تمام دنیا بر روی نت برای هرکسی قابل دسترسی است مزخرف است خانم. نمی‌دانم این دفترچه خاطرات را از کجا آورده‌ای. حتی نمی‌دانم چرا فکر می‌کنی چیزهایی که در تاریخ 15 سپتامبر نوشته شده است مخاطبش تو بوده‌ای یا هر زن آزاده دیگری که در دنیا هست. این چند جمله شاید ناراحتی بعد از یک روز خسته کننده بوده باشد. چه کسی می‌تواند از پشت این کلمات چنین معنایی را که تو فهمیده‌ای بیرون بکشد؟ من همین‌جا اعلام می‌کنم که هرچه تا الان نوشته‌ام دروغ بوده و تحت فشار اسلحه کالیبر 9 ای که بر روی شقیقه‌ام گذاشته‌اند بر روی کاغذ آمده و به محض اینکه من از اینجا خلاص شوم تمام این خزعبلات را تکذیب می‌کنم. هیچ کدام از شخصیت‌های این قصه‌هایی که نوشته شده واقعی نیست و هیچ کس در هیچ کجای دنیا برای نابودی زن‌ها نقشه نکشیده، آخر چه کسی دلش می‌آید ؟ هان؟ فکر کنم نزدیک سال نو صاحبکار بی‌انصافت که بیمه‌ات نکرده و پاداش و مزایا هم بهت نداده مخت را حسابی به هم ریخته؟ آره؟ بیا این کیف پول من. می‌توانی هر چه دارم برداری. فقط محض رضای خدا نگو که بیل گیتس یک اخراجی دانشگاه است و مگنوس کارلسن نمی‌تواند حتی منچ بازی کند! آخر تو بازی‌های او را دیده‌ای؟ 

  • ۰۳ اسفند ۹۶ ، ۲۲:۰۰
  • لافکادیو

بعد از به خیر گذشتن ماجرای کاسپاروف او را به خانه فرستادیم و برای چند سال دیگر هم قهرمان جهانش کردیم. حقیقت این است که کار چندان سختی نبود. گاهی حتی فرماندهان و نیروها را به عنوان شطرنج بازان و نماینده‌های کشورهای دیگر به مسابقات می‌فرستادیم که این مأموریت شامل دزدیدن ورزشکاران واقعی و گریم مأمورهای ما و فرستادن آن ها بر سر میز مسابقه بود و قسمت آخر هم پاک کردن ذهن بازیکنانی که گیج و خسته و البته بازنده باید به کشورشان برگردانده می‌شدند. همه چیز روی روال بود تا سال 2004.  مأموری که قرار بود جای مگنوس کارلسن در برابر کاسپاروف قرار بگیرد یک مرد 31 ساله بود و مگنوس یک پسربچه 13 ساله! یک اشتباه تایپی همه معادلات را به هم ریخته بود! تنظیم کننده برگه اطلاعات که باید رقیبی شبیه به کاسپاروف پیدا می‌کرد اشتباها در قسمت سن 13 را 31 نوشته بود! در عکس‌های آن زمان می‌توانید مأمور ما را در کنار میز مشاهده کنید. به او دستور داده شده بود هر طور می‌تواند حواس پسربچه را پرت کند تا کاسپاروف بتواند برنده شود! در نهایت مگنوس یک پسربچه 13 ساله در مقابل کاسپاروف رویایی نتیجه تساوی را کسب کرد! دنیا در بهت فرو رفته بود و ما مجبور شدیم این پسربچه را هم مانند پروژه کامپیوترها به درجه آ برسانیم. شاید بگویید پرونده درجه آ چیست؟ یا چطور یک گزارش نویس ساده در اتاق فرماندهی جنگ انقدر اطلاعات دارد؟ حقیقت این است ما برای مخفی کردن راز بزرگ‌مان مجبور شده‌ایم کمی در امور روزمره زندگی شما دخالت کنیم! البته مسلما شما چیزی از این اتفاقات عجیب و غریب متوجه نخواهید شد. چرا که سال‌هاست با آن‌ها زندگی می‌کنید. داشتم می‌گفتم بعد از جلسه‌ای که در سال 1997 برگزار شد قرار بود کسی را پیدا کنیم و او را به عنوان مخترع کامپیوتر معرفی کنیم. این اولین پرونده درجه آ در اتاق جنگ بود. امروز تعداد آن‌ها به چند هزار رسیده است! یادم هست چندین رزومه از دانشجوهای موفق به اتاق جنگ آمد و فرمانده به من گفت که خودت یکی را انتخاب کن. این موضوع چندان اهمیتی ندارد. فقط یک پوشش است. سعی کن آدم حسابی باشد تا جلب توجه نکند. وقتی پرونده‌ها را خواندم دیدم همه آن‌ها آدم‌های موفقی هستند که می‌توانند خودشان را به جاهای بزرگ برسانند ولی ما به یک معجزه نیاز داشتیم. تماس گرفتم و پرونده تمام دانشجوهای اخراجی دو سال پیش را از هاروارد گرفتم. حالا شاید کمی در جریان قرار گرفته باشید. بله. من بودم که بیل گیتس دانشجوی اخراجی هاروارد را به اینجا رساندم!

سال‌ها گذشته و هر روز به تعداد پرونده‌های درجه آ افزوده می‌شود. ما مجبور شده‌ایم چندین جنگ در عراق، افغانستان، چند کودتا و حتی چند انقلاب رنگی در جهان رقم بزنیم تنها به خاطر اینکه بتوانیم از بروز اطلاعات جلوگیری کنیم. هر کسی که بخواهد در خصوص موضوع "او" حرفی بزند بایکوت می‌شود و صدایش تنها در گوش‌های خودش اکو پیدا خواهد کرد. ما آنقدر قوی شده‌ایم که می‌توانیم یک روزه یک گروه تروریست راه بیندازیم و یک شبه نابودش کنیم. اما هیچ کدام از این کارها مرا شرمنده نکرده است. تنها چیزی که امروز بابت آن یک اسلحه بر روی شقیقه‌ام گذاشته شده این است که در یکی از جلسات پس از ساعت‌ها بحث فرماندهان با ژنرال ژوکوف یکی از فرماندهان رده پایین جمله‌ای را گفت که مو را به تن ما سیخ کرد. جمله‌ای که باعث شد پرونده "او" برای همیشه مختومه شود. وقتی در اواسط بحث در جواب سوال فرمانده ژوکوف که گفت یعنی هیچ کدام از شما راهی برای حل این معمای پیچیده ندارید؟ جواب داد: فرمانده معمایی که حل نشه نباید وجود داشته باشه. آن روز اولین بار بود که این فرد را شناختم. اسمش نرماند هاجز بود و جز شرکت در چند عملیات سخیفانه کار خاصی نکرده بود. اما بعد از آن روز مدام نام او بود که در گزارشات ثبت می‌شد.

  • ۰۳ اسفند ۹۶ ، ۲۱:۰۰
  • لافکادیو

نرماند هاجز شما مفتخر به دریافت نشان شجاعت از جان اف کندی رئیس جمهور وقت ایالات متحده آمریکا به دلیل حضور در جنگ ویتنام هستید. شجاعت‌ شما باعث شد ما امروز در آرامش زندگی کنیم و این را هرگز فراموش نخواهیم کرد. امضاء. جان اف. کندی حقیقت این بود در کنار تمام مدال‌های افتخار پدربزرگ این یک لوح یادبود خیلی عجیب و غریب بود. همیشه وقتی در مورد جنگ از او می‌پرسیدم چیزهای مبهمی می‌گفت و بیشتر خاطراتش در خاک آمریکا بود. در مناطق کوهستانی کنتاکی و لوئیزیانا و یا در رودآیلند و کارولینای شمالی. هیچ‌وقت تصویری از جنگل‌های ویتنام در خاطراتش نبود. پدر می‌گفت پدربزرگ فشار زیادی را در ویتنام تحمل کرده و همین سبب شده که در این سن ذهنش آن خاطرات را به فراموشی بسپرد. اما همیشه تعریف می‌کرد که آن روز را به خاطر دارد. آن روز که جان اف کندی شخصا لوح یادبود افتخار حضور در ویتنام را به پدرش داده است. وقتی این حرف را می‌زد چشم‌های پدربزرگ غمگین بود و پدر صدایش پر از غرور. ماه پیش بود که پدربزرگ را به بیمارستان بردیم تا بستری شود. قرار شد یک روز در هفته که کلاس‌های کالجم تعطیل بود به بیمارستان بروم و پیشش بمانم. باقی روزها بین مادر و پدر و جفری، عموی کوچکم تقسیم شده بود. بعدازظهر یکشنبه بود که به بیمارستان رفتم و با خودم گفتم بالاخره ماجرای آن لوح افتخار را از پدربزرگ می‌پرسم. دکترها گفته بودند حالش بهتر شده و ما نمی‌دانستیم این نشانه خوبی است یا نه! ترسیده بودیم. زمانی که مادربزرگ هم ناگهان مرد دکترها گفته بودند حالش بهتر شده و می‌تواند حرف بزند. حتی او را به بخش منتقل کرده بودند. گویا در بیمارستان‌ها باید بیشتر از خبر خوب ترسید تا بد! دفتر خاطرات پدربزرگ را با خودم بردم تا برایم از خاطره‌هایش بگوید. کنارش نشستم. تمام بعدازظهر عکس‌های دفتر خاطراتش را نشانم داد و ماجراهای دوران خدمتش را تعریف کرد. نزدیک غروب بود که ماجرای لوح افتخار ویتنام را پیش کشیدم. گفت فکر کنم دیگر وقتش شده است. باید حقیقت را بدانی. گفتم حقیقت؟ و در دلم به خودم لعنت فرستادم که حرفش را قطع کردم. اگر پشیمان می‌شد چه؟ گفت ریاضیات تنها یک شروع بود پسرم. قصه بسیار طولانی‌تر از آن است که بتوانم برایت تعریف کنم. بعد دفتر خاطرات را برداشت و جلد پشتش را جدا کرد. گویا یک بخش مخفی آنجا بود. صفحاتی که انگار تا آن روز وجود نداشتند. شاید داستان واقعی آن لوح افتخار! دفتر را به من داد و گفت اینجا نه. بعدا بخوان. دل در دلم نبود که بروم خانه و از ماجرا سر در بیاورم. شب وقتی در خانه ماجرا را خواندم گریه کردم. انتهای دفتر عکسی از یک زن در کنار افراد نظامی بود. در اتاقم بودم که پدر زنگ زد و گفت پدربزرگ فوت کرده است. وقتی دید دارم گریه می‌کنم پرسید خبر داشتی؟ و من گفتم بله. ولی چرایش را هرگز به او نگفتم! 

  • ۰۳ اسفند ۹۶ ، ۲۰:۰۰
  • لافکادیو

می‌روم باشگاه.

ادامه یک روز، یک موضوع: زن

احتمالا 8 شب.

  • ۰۳ اسفند ۹۶ ، ۱۷:۰۰
  • لافکادیو

سال 1997 بود. عملیات "defeat her" خیلی وقت بود که مخدومه شده بود. اما جلسات اتاق فرماندهی به طور چشمگیری افزایش یافته بود. همان‌طور که گفتم من مسئول گزارش‌نویسی جلسات بودم. آن روز بعد از سال‌ها از فرمانده ریپر که به اجبار و بعد از شکست در پروژه "شکست او" بازنشست شده بود خواسته شده بود برای توضیحاتی در خصوص اقداماتش به اتاق جنگ بیاید. فرماندهان ارشد دیگری هم حضور داشتند و مسئولیت جلسه با ژنرال جورجی ژوکوف بود. اواسط جلسه بود که ژنرال ژوکوف شروع به پریدن به ژنرال ریپر کرد که شما سال‌ها وقت ما را تلف کردید. دعوا بالا گرفته بود و ژنرال ژوکوف داشت با خنده می‌گفت گونی سیب زمینی اقایون؟؟؟ آینه؟؟؟ این نقشه یک فرمانده ارتش است؟؟؟ راستش آن لحظه من هم کمی خجالت کشیدم. آخر آن سال‌ها فکر می‌کردم ایده گونی سیب‌زمینی دکتر گاتچاروف خدابیامرز خیلی خوب بود. تا یادم نرفته بگویم که دکتر در یک تصادف کاملا معمولی در یک ایالت جنوبی به طرز عجیبی در اتوبان شهری توسط یک تانک! زیر گرفته شد. ژوکوف و ریپر داشتند گلاویز می‌شدند که یکی از فرماندهان بلند شد و ناگهان فریاد زد: آقایون، خواهش میکنم دعوا نکنید! خیر سرمان اینجا اتاق جنگ است! همین‌طور که داشتم این‌ها را تایپ می‌کردم حس می‌کردم وسط یک فیلم دهه شصت گیر افتاده‌ام! جلسه در خصوص تکنولوژی پیشرفته‌ای بود که برای شناخت "او" ساخته شده بود. در واقع قرار بود با این تکنولوژی بتوانند او را تحت کنترل در بیاورند. می‌دانم امروز همه شما باور کرده‌اید که کامپیوترها برای رفاه مردم و جامعه و پیشرفت پزشکی و درمان بیماری‌ها ساخته شده‌اند و رسانه‌ها با شعارهایی همچون دهکده کوچک جهانی و عصر ارتباطات فریب‌تان داده‌اند! اما باور کنید واقعیت این چیزهایی نیست که در رادیو و تلویزیون می‌شنوید. اولین آزمایش قرار بود در 1996 یعنی سال پیش انجام شود. برای اینکه بتوانند ظاهرسازی کنند از یکی از شطرنج‌بازان خواستند تا بازی سوری‌‌ای با نرم‌افزار آماده شده که نامش دیپ بلو بود انجام بدهد. در پشت پرده این نمایش قرار بود بلافاصله پس از پایان بازی و جلب توجه خبرنگاران به این موضوع آزمایش بر روی یک زن صورت گیرد. متاسفانه گری کاسپاروف که برای این کار به کاخ سفید آورده شده بود چنان در اواسط بازی جوگیر شد که دیپ بلو را با نتیجه 4-2 شکست داد! کامپیوتر پس از پایان بازی هنگ کرد و ژنرال ژوکوف در حالی که فریاد می‌زد این آشغال رو که از یه مرد هم شکست می‌خوره از جلوی چشمام دور کنید لگد محکمی نثار جعبه تجهیزات کامپیوتر کرد و دود از جعبه بلند شد! امسال برنامه توسط دانشمندان ژاپنی بهینه شده و از کاسپاروف خواستند مجددا برای بازی به کاخ سفید بیاید. حقیقت این است بردن دیپ بلو چنان او را معروف کرده بود که مجبور شدیم برای صدمه نخوردن به برنامه و عصبانی نشدن ژنرال در ناهار او قرص خواب آور بریزیم. همین شد که در تمام عکس‌های آن روز کاسپاروف در حال چرت زدن است! البته که کاسپاروف شکست خورد و ژنرال فکر کرد کار دانشمندان ژاپنی است و ژاپنی‌ها از آن روز شدند نفر اول تکنولوژی در دنیا! اما در حقیقت کار کارِ یک گزارش‌نویس ساده و چند فرمانده رده پایین بود که نمی‌خواستند دوباره یک دیوانه دیگر به اتاق جنگ بیاید! مسابقه که تمام شد کاسپاروف را به اتاقش بردیم تا چرت بزند! چون نمی‌توانست حتی سرپا بایستد و به رسانه‌ها گفتیم به غرور او احترام بگذارید و مزاحمش نشوید. کاسپاروف هم مثل یک بچه تا فردایش خوابید! دیپ بلو را آماده کردند و زن را آوردند. راستش این بار خودم هم هیجان زده بودم. باید چیزی دستگیرمان می‌شد. حتی شده یک کلمه. ارتباط که برقرار شد دیپ بلو شروع به خواندن ذهنش کرد چند دقیقه‌ای که گذشت اتفاقی افتاد که هیچ کدام‌مان فکرش را هم نمی‌کردیم. دیپ بلو شروع کرد به کشیدن تصویری از یک دختر کوچک و لاغراندام که در آغوش مرد قدبلندی افتاده بود. حتم دارم تصویر مرد با آن لنگ‌های درازش برایم آشنا بود. اما ترسیدم که چیزی بگویم. ژنرال مدام فریاد می‌زد تصویر این مرد را بزرگ کنید و پیدایش کنید. بعد ناگهان تصاویری از پاساژهای بزرگ و فروشگاه‌های زنجیره‌ای به نمایش درآمد. ژنرال آدرس تمام فروشگاه‌ها، مدیران آنجا و اطلاعات کارمندانش را از معاونش خواست و دستور داد به سرعت سابقه آن‌ها را تجسس کنند. در انتها دیپ بلو تصویری از لب‌هایی را نشان داد که داشتند چیزی را می‌گفتند. اما گروه‌های لب‌خوانی نتوانستند کلمه را تشخیص بدهند! جلسه که تمام شد فرماندهان به هم تبریک گفتند و آخرین تصمیم این بود که برای آنکه سرمایه‌گذاری روی تکنولوژی کامپیوترها برای شناخت زنان موجه جلوه کند یک نمونه کوچک آن ساخته شود و در اختیار خانواده‌ها قرار گیرد!  

  • ۰۳ اسفند ۹۶ ، ۱۶:۰۰
  • لافکادیو

قرار شد به دلیل کمبود نیرو در عملیات شرکت کنم. هر چند سلاحی با خودم نداشتم و عملیات بسیار ساده بود. اما همین که پای یک زن در میان بود فرماندهی برای تمام اعضا تجهیزات نیروهای ویژه را درخواست کرد. من تا آن روز هیچ‌وقت در عملیاتی شرکت نکرده بودم. من یک کارمند ساده بودم که به دلیل سرعت تایپ خوبم در اتاق فرماندهی جنگ حضور داشتم. و البته آن روزها این تنها شغلی بود که در آن اتاق بیش از شش ماه دوام می‌آورد. از این بابت خوشحال بودم. بعد از رفتن ژنرال ریپر شایعه شده بود که برخی از مدارک و اسناد به بیرون درز کرده و ممکن است او که در تمام پرونده‌ها به عنوان اسم رمز کلمه "زن" استفاده می‌شد از عملیات‌های سری باخبر شده باشد. گروه باید به دفتر خاطرات روزانه او دسترسی پیدا می‌کرد و اطلاعات لازم را بدست می‌آورد که آیا باید منتظر اقدام سلطه جویانه‌ای باشیم یا نه! بعدازظهر زمستانی اواخر فوریه بود که در اتاق کوچکم در آیداهو داشتم به دختری فکر می‌کردم که چندوقت پیش در رستورانی با او آشنا شده بودم. از همین رستوران‌های غذاهای مکزیکی که این روزها در همه جا پر شده‌اند. انگار مکزیکی‌ها هم برنامه دارند این مملکت را با رستوران‌ها و غذاهایشان تصرف کنند. اصلا چه کسی گفته در هر خیابانی که وارد می‌شوی باید یک رستوران مکزیکی با دختری که خنده‌های دیوانه کننده دارد باشد؟ عجب فکری! نه؟ باید به فرمانده بگویم! داشتم به این چیزها و بیشتر از آن به آن دختر فکر می‌کردم که ناگهان تلفن اتاقم زنگ خورد. شنیدن کد 1992 یعنی عملیات امشب انجام می‌شد. ساعت 2 بعد از نیمه شب بود که به دفتر رسیدیم. بی‌دردسر و طبق برنامه. قفلِ دفتر را گروه رمزگشایی باز کرد. انتظار نداشتیم به همین سادگی باز شود. گروه می‌گفت این کلید‌ها و قفل‌ها خیلی ساده‌تر از آن هستند که نیازی به بودن آن‌ها در مأموریت باشد. هر چند جسی گفت اصلا به ما چه؟ مهم حق مأموریتی است که می‌گیریم. مگه نه؟ 

 روز چهاردم سپتامبر در یک بعد از ظهر بارانی چنین چیزی در دفتر نوشته شده بود: در ایوان دارم به مدارکی نگاه می‌کنم که به تازگی برایم توسط یک ناشناس پست شده‌اند.   او دارد لامپ روشنایی حیاط را عوض می‌کند و روحش هم خبر ندارد. دلم شکسته   است اما اگر راستش را بخواهید حالا که دارم نگاهش می‌کنم اگر نباشد دلم برایش   تنگ می‌شود.

بچه‌های گروه همه هورایی ته دلشان کشیدند و من با کد مورس موفقیت آمیز بودن عملیات را به مرکز مخابره کردم. گفتم باقی دفتر را چک نمی‌کنید که جسی گفت در مأموریت چیزی گفته نشده! من هم گفتم راست می‌گویی ما کارمان را انجام دادیم! خطر از بیخ گوشمان رد شده بود. او ما را بخشیده بود.

  • ۰۳ اسفند ۹۶ ، ۱۵:۰۰
  • لافکادیو

سال‌ها از جنگ می‌گذشت. سرویس مخفی ما همچنان در تلاش بود تا علل شکست را بررسی کند. تاریخ همانطور که از پیش نقشه کشیده بودیم روایت شده بود. اما این چیزی از ترس ما کم نمی‌کرد. هر روز ممکن بود شورشی رخ دهد و قدرت از دست ما که قرن‌ها آن را حفظ کرده بودیم خارج شود. دکتر اِستنلی گاتچاروف به جک رِیپِر، ژنرال ارشد مقامات دفاعی در اتاق فرماندهی گفت قول می‌دهم این راه بهتر از کشتن میلیون‌ها مرد در میدان جنگ است. باید آن‌ها را تحقیر کرد. تمام قدرت آن‌ها به ظاهرشان است قربان. قبول دارم ایده آینه مزخرف بود. اما این بار کارشان تمام است! ژنرال ریپر دستور داد کار را شروع کنند. گونی سیب زمینی را آوردند. فکر همه چیز را کرده بودیم. یک عکس و یک تیتر عالی و پایان تمام افسانه‌هایی که از او ساخته بودند. زن گونی سیب‌زمینی را پوشید و به اتاق آمد. روبروی ژنرال ایستاد، خندید و گفت: چطور است؟ دهان عکاس باز مانده بود. ژنرال ریپر دست‌هایش را در موهایش فرو برد! دکتر گاتچاروف و ما دست‌هایمان زیر چانه‌هایمان بود و به او زل زده بودیم که عکاس گفت: اینجا لطفا. فردا روزنامه‌ها تیتر زدند: شکست ناپذیر! 

  • ۰۳ اسفند ۹۶ ، ۱۴:۰۰
  • لافکادیو

به جنگ رفتیم و برای بوسه‌ای جان دادیم. گلوله‌ها به چشم‌مان نمی‌آمد. تنها انتظار نامه‌های او بود که ما را می‌کشت. انتظار شنیدن بوی عطر زنانه‌اش از میان کاغذهای سیگاری که پشتش چند کلمه برایمان می‌نوشت. جنگ بود و صنعت کاغذ تعطیل شده بود. ما اما به همین هم راضی بودیم. حتی بیشتر از راضی. وقتی بوی عطرش با بوی سیگار هَم می‌خورد و جان تازه‌ای به ما می‌داد. تا بکشیم و کشته نشویم. زن با بوی عطرش و کلماتش و طعم شیرین بوسه‌اش یک‌تنه جنگ را جلو می‌برد. تا قلب شوروی پیش رفته بودیم. حتی سرمای سیبری هم جلودارمان نبود. چیزی که باعث شکست‌ ما شد نه آلن تورینگ ریاضی‌دان بود نه کشف کدهای دستگاه آنیگما که ما مکالمات سر‌ّی‌مان را با آن انجام می‌دادیم. این‌ها دروغ‌هایی بود که مجبور بودیم بگوییم. حیقیت این بود که پای زنی دیگر درمیان بود. زن‌ها ما را به بازی گرفته بودند و از آن بالا به جان دادن ما می‌خندیدند... و این شیرین‌ترین ظلمی بود که در حق‌مان شده بود. 

  • ۰۳ اسفند ۹۶ ، ۱۳:۰۰
  • لافکادیو

ریاضیات تنها یک شروع بود... ریاضیات تنها یک شروع بود... ریاضیات تنها یک شروع بود... پدربزرگ در حالی که این جمله را مدام زیر لب زمزمه می‌کرد دستم را گرفت و به اتاقش برد. همه می‌گفتند او در جوانی در مأموریت‌های سرّی زیادی در ارتش حضور داشته. فرمانده بزرگی بوده و این را می‌شد از نشان‌های شجاعتی که روی یونیفرمش بود فهمید. این روزها اما پدرم می‌گفت پیر شدن مغزش را دچار آسیب کرده. روی تخت کنارش نشستم. آلبوم خاطراتش را باز کرد و صفحات غبار گرفته را یکی یکی ورق زد. به این عکس که رسید ایستاد. لحظه‌ای از پشت غبار نگاهش کرد. بعد با گوشه آستین یونیفرمش غبار روی عکس را پاک کرد و گفت: ریاضیات تنها یک شروع بود پسرم. شعر، داستان، افسانه‌ها و قصه پریان، جاذبه، گردش زمین و آسمان و هر آنچه که ساختیم و هر آنچه که ویران کردیم! بعد از آن روز بود. درست همان روز که وارد اتاق فرماندهی ارتش شد. چشمانش را بست و موهایش را به باد داد...

  • ۰۳ اسفند ۹۶ ، ۱۲:۰۰
  • لافکادیو

ترسیده بودیم. او دست نیافتنی شده بود. هر چه بند بیشتری بر دست‌ و پاهایش می‌زدیم قوی‌تر می‌شد. بچه‌های ما را بزرگ می‌کرد. ما را بزرگ می‌کرد! بچه‌های ما را به آغوش می‌گرفت. ما را به آغوش می‌گرفت. بچه‌هایمان آرام می‌شدند. حتی ما آرام می‌شدیم. باید نقصی در او پیدا می‌کردیم. باید او را از اوج به پایین می‌کشیدیم. در سکوت اتاق یکی گفت باید با خودش رقابت کند. آینه را آوردند. زن به مقابل آینه رفت. نگاهی به خودش کرد. بعد به ما و خندید. آینه خندید؛ زن خندید؛ آینه خندید و آزمایش شکست خورد. ریاضیدانی در گوشه اتاق توان را کشف کرد و با خنده او علم قدمی به جلو برداشت.

  • ۰۳ اسفند ۹۶ ، ۱۱:۰۰
  • لافکادیو

زن خواند...

  • ۰۳ اسفند ۹۶ ، ۱۰:۰۰
  • لافکادیو

زن خندید...

  • ۰۲ اسفند ۹۶ ، ۲۳:۰۰
  • لافکادیو

حوصله نوشتن آره پَر زده؛ اما حرف زدن نه.

  • ۰۱ اسفند ۹۶ ، ۱۳:۵۸
  • لافکادیو

میگم نمی‌تونم چیزی بنویسم. نوشتنم نمیاد. یه چیزی یه جایی تو گلوم گیر کرده که نمیذاره حرف بزنم. چیکار کنم؟ یه هفته است دو تا پست تو ذهنم نوشتم. همین. میگه یه عکس پیدا کن که حرف دلت رو بزنه همونو بذار.

عیناک وطن... و أنا لا أحبّ الغربة

  • ۳۰ بهمن ۹۶ ، ۲۲:۳۰
  • لافکادیو