لافکادیو

یک نام نیست؛ یک سرنوشت است.

لافکادیو

یک نام نیست؛ یک سرنوشت است.

آخرین روزهای سال 90، یک دانشجوی ترم آخر مهندسی! که موسیقی‌ متن زندگی‌اش کریس دی برگ بود

+ یادآور گوشیم الان روی صفحه چنین چیزی را نشان داد: " خودتو آماده کن". چندماه پیش که فکر نمی‌کردم یک روز به اینجا برسم که تنها 45 روز از خدمتم مانده باشد این نت را نوشته بودم! یادش بخیر.

+ هرکس تعداد بیشتری از اقلام داخل عکس را شناسایی کند جایزه دارد. البته بالش ساتن‌پوش صورتی حساب نیست!

  • ۱۵ مهر ۹۴ ، ۲۱:۲۴
  • لافکادیو

پسرکی را می‌شناختم که کلاس اول ابتدایی بود. اول ابتدایی الان نه. اول ابتدایی زمانی مثل سال 74. آن سال‌هایی که هنوز قایق کاغذی در جوی کوچه‌ها ول می‌دادیم و تابستان‌ها با کارت‌بازی و تیله بازی می‌گذشت. آن زمان‌ها که هنوز توپ‌های پلاستیکی را دولایه می‌کردیم. آن روزها که علی دایی و خداداد عزیزی می‌شدیم. مهرداد میناوند و خاکپور و استاد اسدی. روبرتو باجو و باتیستوتا و والدرامای بزرگ.

  • ۱۳ مهر ۹۴ ، ۰۰:۰۵
  • لافکادیو

خدمت در ارتش، روی آوردن به کشاورزی، تلاش برای ایجاد تغییر در روند آموزشی کشورش، سرک کشیدن مداومش در دنیای اطراف، غم‌های فراوانش، تنهایی‌اش، سوفیایش، دفترچه خاطراتی که وقتی خوانده شد رسوایش کرد، آناکارنیناهای زندگی‌اش، حمایتش از سربازان فراری، حمایتش از شکار نکردن حیوانات، مرتد اعلام شدنش توسط کلیسا، توسط مذهب و درنهایت قدم گذاشتن در سفری بی‌بازگشت، آخرین سفرش، از مسکو تا یاسنایا پالیانا، زادگاهش، که این عکس در همان زمان گرفته شده. اسطوره کتاب جنگ‌و‌صلح همین پیرمرد خنزرپنزری است که در نگاه اول غیرقابل تحمل به نظر می‌رسد.

+ در من اویی نهفته است.

  • ۱۱ مهر ۹۴ ، ۲۲:۰۰
  • لافکادیو

He hits you with his fingertips at five different pressure points on your body and then lets you walk away. But once you've taken five steps your heart explodes inside your body and you fall to the floor, dead.

  • ۱۰ مهر ۹۴ ، ۲۰:۰۳
  • لافکادیو

تمام زندگی من با خیال دست‌های گرم و پاییز و پالتو و پیاده‌رو می‌گذرد. پاییز که از راه رسیده، پالتو را هم دیده‌ام، پیاده‌رو خیابان مظفر را هم نشان کرده‌ام. حتی ولیعصر از آن سمت که به ساعی می‌رسد و یک راست می‌افتی در شهر کتاب هم جای خوبی است. اما...

+ انگار همیشه یک جای خیال من می‌لنگد.

  • ۰۷ مهر ۹۴ ، ۲۲:۲۵
  • لافکادیو

دکتر واتسن فهمیده که همسرش قبلا یک مأمور سیا بوده و در قتل‌های بسیاری دست داشته است. سرافکنده و با احساس بدی در اتاق کارشان در شماره 221 خیابان بیکر قدم می‌زند. مری را روی صندلی نشانده و به او خیره شده است. بعد خیلی کشدار به مری می‌گوید: "چرا؟"

  • ۰۷ مهر ۹۴ ، ۱۹:۴۰
  • لافکادیو

+ در مجمع الجزایر گرگ‌ها تو و استیو جابز برای گرگ‌ها تنها یک ترجیح هستید.

  • ۰۵ مهر ۹۴ ، ۱۹:۱۵
  • لافکادیو

ببین جیک. من نمیخوام واقعا تو رو از کاری که داری انجام میدی پشیمون کنم. اصن اگه قرار باشه همه مثل هم باشیم پس این زندگی به لعنت خدا هم نمی‌ارزه. اما فکر میکنم تو داری به خودت به روحت به اون چیزی که واسش به دنیا اومدی خیانت میکنی.

  • ۰۳ مهر ۹۴ ، ۱۱:۴۹
  • لافکادیو

مادربزرگ چارقد سفیدش را می‌گذارد روی نرده‌های کنار پله حیاط تا همیشه دم‌دست باشد. در را که کسی کوفت باید فی‌الفور رفت. کسی نباید پشت در منتظر بماند. مادربزرگ همه‌اش تکه کلامش همین است. در را که می‌کوبند چارقد سفیدش را از روی نرده‌های کنار پله حیاط برمی‌دارد می‌رود پشت در. نرسیده به در ورد زبانش چندبار آمدم آمدم است تا پشت در کسی مضطر نشود.

  • ۰۲ مهر ۹۴ ، ۰۰:۱۰
  • لافکادیو

روزی روزگاری یک نفر بود 

یک نفر که به خوبی می‌شناسیش

او رهسپار دوردست‌ها شد

خود را گم کرده بود، اما اکنون بازگشته است

+ یک ماه بابهانه مهربان‌تر باشیم.

  • ۰۱ مهر ۹۴ ، ۰۱:۱۵
  • لافکادیو