لافکادیو

یک نام نیست؛ یک سرنوشت است.

لافکادیو

یک نام نیست؛ یک سرنوشت است.

شب سال تحویل بود. نیمه اول عید باید می‌رفتم پادگان. رفتم مغازه‌اش. لوازم‌التحریری داره. با هم کلی حرف زدیم. داشت مغازه رو می‌بست. گفتم آرش میدونی ترخیصی من ده روز قبل اربعینه؟ گفت خب؟

  • ۱۰ آذر ۹۴ ، ۰۲:۴۳
  • لافکادیو

یه ساعتی تو دکونش بودم. برگشت. یه پاکت گذاشت جلوم گفت وردار. برداشتم پاکت و سبک و سنگین کردم و گفتم: دیدی؟ اینا ما رو هالو گیر آوردن عباس. یه بار بالاخره کار ما رو راه انداختیا. به خدا پول رو نمیدادن امروز مأمور می‌بردم اثاثش رو می‌ریختم تو خیابون.

  • ۰۹ آذر ۹۴ ، ۱۹:۵۹
  • لافکادیو

کتاب رو از داشبورد برداشتم دادم بهش. مجموعه "حفره‌ها"ی گروس عبدالملکیان بود. گفتم ببر بخون. بعدم اضافه کردم می‌دونی تو این شعر کوتاه چی آدمو تو فکر می‌بره؟ گفت: چی؟

  • ۰۹ آذر ۹۴ ، ۰۲:۰۶
  • لافکادیو

جای خالی روی کاناپه را نمی‌توان بوسید. به سیم کارتی هم که واگذار شده نمی‌‌توان پیامک زد برگرد. هواپیمایی که "او" داخلش باشد تأخیر ندارد. قطاری که از ایستگاه خارج شده دیگر نمیایستد. درها که بسته ‌می‌شود دست تکان دادن برای آدم‌های داخل مترو قیافه‌ات را مسخره‌ می‌کند.

  • ۰۸ آذر ۹۴ ، ۱۸:۰۲
  • لافکادیو

یه جوک قدیمی هست که میگه: دوتا پیرزن تو منطقه کوهستانی کستکیل بودند. یکیشون میگه: میدونی که غذای اینجا افتضاحه، اون یکی میگه: آره، ولی همون رو هم به آدم کم میدن. در اصل طرز فکر من نسبت به زندگی همین‌طوره. پر از تنهایی و بدبختی و درد کشیدن و ناراحتیه و تازه خیلی زود هم تموم میشه! یک جوک دیگه هم از نظر من مهمه؛ جوکی که معمولا به گراچو مارکس نسبت میدن ولی من فکر می‌کنم اولین بار فروید اون رو در کتاب ارتباط با ناخودآگاهش گفته و به این مفهومه: هرگز حاضر نیستم عضو کلوبی بشم که کسی مثل من رو به عضویت بپذیره! این جوک واقعیت زندگی بالغانه‌ی من در مورد رابطه‌ام با زن‌هاست.

+ نریشن ابتدایی آلوی سینگر در فیلم آنی‌هال

+ مهپاره

  • ۰۸ آذر ۹۴ ، ۰۱:۰۹
  • لافکادیو

گویا یک بنده خدایی از عکسِ پستِ گردگیریِ کتاب‌های ما لیست خرید کتاب تهیه کرده! یکی هم که من در ابتدا باید به دقت و توجه‌اش آفرین بگویم آمده درمورد اون سه تا کتابی که با روزنامه جلد کردم سوال پرسیده! :/ خداروشکر که به صورت غیرمستقیم طور ما حرکت فرهنگی کردیم.

  • ۰۷ آذر ۹۴ ، ۱۸:۴۰
  • لافکادیو

پاییز بی‌گناه است. مقصر ما بودیم. "ما" که تا از راه می‌رسید پالتوهایی با جیب‌های بزرگ می‌خریدیم و قرارهای عاشقانه‌مان را با موسیقی خش‌خش برگ‌ها و منظره نارنجی خرمالوها سِت می‌کردیم. حالا تا برگی زرد می‌شود، تا خرمالوها می‌رسند، تا باران می‌زند، تا آسمان قلمبه می‌شود، تا چترهایمان را جا می‌گذاریم، تا بوی خاک نم‌زده بلند می‌شود، تا چشم باز می‌کنیم محکوم به درد کشیدنیم.

+ عشق تو نمی‌میرد

  • ۰۶ آذر ۹۴ ، ۲۳:۴۳
  • لافکادیو

ناراحتی از دیدن آگهی تاریخ گذشته استخدام "رئیس قطار" در سایت رجا بهانه است.

من از این شهر خسته‌ام.

+ دچار شدن

  • ۰۶ آذر ۹۴ ، ۱۴:۳۱
  • لافکادیو

اندی وارهول درکتابش می‌گوید: «چیز شگفت‌انگیز درباره‌ی آمریکا این است که سنتی را آغاز کرده که در آن ثروتمندترین مشتریان دقیقاً همان چیزی را می‌خرند که فقیرترینشان می‌خرند. شما می‌توانید کوکاکولا را در تلویزیون ببینید و می‌دانید که رئیس جمهور کوکاکولا می‌خورد، الیزابت تیلور کوکاکولا می‌خورد، و فکر کنید، شما هم می‌توانید کوکاکولا بخورید. کوکا همان کوکاست و با هیچ مقداری از پول نمی‌توانید کوکایی بهتر از آنچه داشته باشید که یک ولگرد در گوشه‌ای می‌خورد. همه کوکاها یکسان هستند و همه آنها خوب. این را الیزابت تیلور می‌داند، رئیس جمهور می‌داند، ولگرد می‌داند و شما هم می‌دانید.»

+ پیشنهادات خوب دیگر افزوده خواهد شد.

  • ۰۶ آذر ۹۴ ، ۰۱:۳۱
  • لافکادیو

فرجام هنرمندی که به سرزمین بی‌هنران پای می‌گذارد همین است. از بلندای هنرش به زیرش خواهند افکند. چرا که بی‌هنران را تاب تحمل چیزی که خود از آن بی‌بهره‌اند نیست.

  • ۰۵ آذر ۹۴ ، ۱۸:۴۶
  • لافکادیو