لافکادیو

یک نام نیست؛ یک سرنوشت است.

لافکادیو

یک نام نیست؛ یک سرنوشت است.

من آدم بودم و نیازمندی‌ها میوه ممنوعه من! از بهشت رانده می‌شدم اگر نیازمندی‌ها را باز می‌کردم. دیگر صوفی نبودم. پا روی آئین‌ها و مرام‌های چله‌نشین‌ها گذاشته بودم. همین‌طور که به خودم فشار می‌آوردم سراغ نیازمندی‌ها نروم و بخش استخدام را نگاه نکنم، همزمان نیروی دیگری میگفت پسر برو بخون. فکر کردی اون بیرون چه خبره؟ فکر کردی همه منتظرند تا تو بری و ایده‌های خودتو پیاده کنی؟ فکر کردی زندگی قصه است؟ فکر کردی وقتی یک هفته گرسنگی بکشی چیزی از عمو شلبی و ادوارد بلوم یادت میمونه؟ حق داشت. در مورد گرسنگی کشیدن. حق داشت در مورد اینکه اون بیرون پیدا کردن یک لقمه نان خیلی سخت است.

  • ۲۱ مهر ۹۴ ، ۲۱:۴۹
  • لافکادیو

امروز تو پادگان مچ خودم رو وقتی که داشتم نیازمندی‌های همشهری رو ورق میزدم و دنبال آگهی استخدام بودم گرفتم. یک لحظه به خودم اومدم و به تمام اون رویاهای ادوارد بلوم شدن، عمو شلبی شدن و دکتر سوس شدن فکر کردم و با خودم گفتم وای لافکادیو... تو داری از تپه برمی‌گردی بالا. تو داری برمی‌گردی تو شلوغی شیرها و شکارچی‌ها. داری میری قاطی همه اون چیزهایی که هیچ ربطی به تو ندارن. تو رو کم میکنن. چیزی به تو اضافه نمیکنن. تو میخوای بشی یه شیر؟ میخوای بشی یه شکارچی؟ همین؟ ینی تمام خواسته تو از دنیا همینه؟ همه آرزوهات رو میخوای چال کنی و مشت مشت خاک بریزی روشون وقتی داری هر روز تو اداره فلان یا شرکت بهمان کارت میزنی و حقوق ساعتی میگیری؟ این راه من نبود.

  • ۲۰ مهر ۹۴ ، ۲۰:۲۰
  • لافکادیو

من هیچ فیلمی ندیده‌ام. من هیچ آهنگی گوش نداده‌ام. من خیلی کم کتاب خوانده‌ام. من نمی‌توانم فرق بین پاپ و سنتی و تلفیقی و جاز و راک را بفهمم. من نمی‌توانم تشخیص دهم این آهنگ ترنس است یا نه! من فرق بین ژانرها را بلد نیستم. بعد ساب ژانر را اصلا نشنیده بودم. نمی‌دانستم تارانتینو در چه ژانری فیلم می‌سازد. من از درونم چیزی نداشتم. من در مورد خیلی چیزها خیلی چیزها شنیده یا خوانده بودم. اما هیچ‌وقت خود آن چیزها را تجربه نکرده بودم! پس چون عین تجربه موجود نبود و یک تمثال‌هایی در ذهنم داشتم کم‌کم دیدم آدم‌های اطرافم هم اکثرا ضریب هوشی‌شان آنقدرها هم پایین نیست.

  • ۱۸ مهر ۹۴ ، ۲۱:۴۰
  • لافکادیو

آخرین روزهای سال 90، یک دانشجوی ترم آخر مهندسی! که موسیقی‌ متن زندگی‌اش کریس دی برگ بود

+ یادآور گوشیم الان روی صفحه چنین چیزی را نشان داد: " خودتو آماده کن". چندماه پیش که فکر نمی‌کردم یک روز به اینجا برسم که تنها 45 روز از خدمتم مانده باشد این نت را نوشته بودم! یادش بخیر.

+ هرکس تعداد بیشتری از اقلام داخل عکس را شناسایی کند جایزه دارد. البته بالش ساتن‌پوش صورتی حساب نیست!

  • ۱۵ مهر ۹۴ ، ۲۱:۲۴
  • لافکادیو

پسرکی را می‌شناختم که کلاس اول ابتدایی بود. اول ابتدایی الان نه. اول ابتدایی زمانی مثل سال 74. آن سال‌هایی که هنوز قایق کاغذی در جوی کوچه‌ها ول می‌دادیم و تابستان‌ها با کارت‌بازی و تیله بازی می‌گذشت. آن زمان‌ها که هنوز توپ‌های پلاستیکی را دولایه می‌کردیم. آن روزها که علی دایی و خداداد عزیزی می‌شدیم. مهرداد میناوند و خاکپور و استاد اسدی. روبرتو باجو و باتیستوتا و والدرامای بزرگ.

  • ۱۳ مهر ۹۴ ، ۰۰:۰۵
  • لافکادیو

خدمت در ارتش، روی آوردن به کشاورزی، تلاش برای ایجاد تغییر در روند آموزشی کشورش، سرک کشیدن مداومش در دنیای اطراف، غم‌های فراوانش، تنهایی‌اش، سوفیایش، دفترچه خاطراتی که وقتی خوانده شد رسوایش کرد، آناکارنیناهای زندگی‌اش، حمایتش از سربازان فراری، حمایتش از شکار نکردن حیوانات، مرتد اعلام شدنش توسط کلیسا، توسط مذهب و درنهایت قدم گذاشتن در سفری بی‌بازگشت، آخرین سفرش، از مسکو تا یاسنایا پالیانا، زادگاهش، که این عکس در همان زمان گرفته شده. اسطوره کتاب جنگ‌و‌صلح همین پیرمرد خنزرپنزری است که در نگاه اول غیرقابل تحمل به نظر می‌رسد.

+ در من اویی نهفته است.

  • ۱۱ مهر ۹۴ ، ۲۲:۰۰
  • لافکادیو

He hits you with his fingertips at five different pressure points on your body and then lets you walk away. But once you've taken five steps your heart explodes inside your body and you fall to the floor, dead.

  • ۱۰ مهر ۹۴ ، ۲۰:۰۳
  • لافکادیو

تمام زندگی من با خیال دست‌های گرم و پاییز و پالتو و پیاده‌رو می‌گذرد. پاییز که از راه رسیده، پالتو را هم دیده‌ام، پیاده‌رو خیابان مظفر را هم نشان کرده‌ام. حتی ولیعصر از آن سمت که به ساعی می‌رسد و یک راست می‌افتی در شهر کتاب هم جای خوبی است. اما...

+ انگار همیشه یک جای خیال من می‌لنگد.

  • ۰۷ مهر ۹۴ ، ۲۲:۲۵
  • لافکادیو

دکتر واتسن فهمیده که همسرش قبلا یک مأمور سیا بوده و در قتل‌های بسیاری دست داشته است. سرافکنده و با احساس بدی در اتاق کارشان در شماره 221 خیابان بیکر قدم می‌زند. مری را روی صندلی نشانده و به او خیره شده است. بعد خیلی کشدار به مری می‌گوید: "چرا؟"

  • ۰۷ مهر ۹۴ ، ۱۹:۴۰
  • لافکادیو

+ در مجمع الجزایر گرگ‌ها تو و استیو جابز برای گرگ‌ها تنها یک ترجیح هستید.

  • ۰۵ مهر ۹۴ ، ۱۹:۱۵
  • لافکادیو